دیده‌ها و ایده‌ها 1

زنبیل قرمز از زیر چادر مشکی بیرون مانده بود. سال‌ها بود زنبیل قرمز ندیده بودم. پر استفاده‌ترین وسیله‌ای که در سال‌های دور همراه‌مان بود. فرقی نمی‌کرد خریدمان چیست؛ نان بربری، گوشت، سبزی و یا خیلی چیزهای دیگر و حتی یادم است یکی از لطیفه‌های معروف محل‌مان خرید مبل با زنبیل قرمز یکی از همسایه‌ها بود. البته لطیفه‌ درگوشی بود و خندیدن‌ها یواشکی و ریزریز، چون خریدار مبل پدر یکی از بهترین دوست‌هامان بود. پیرزن چادر مشکی را به دندان گرفته بود و یک دستش زنبیل بود و دست دیگرش را پسربچۀ کوچکی می‌کشید. یادم نیامد با مادربزرگ‌هام برای خرید رفته باشم. یکی‌شان که زیاد زنده نماند که بتوانم چادرش را بگیرم و برویم خرید و برای دیگری خودم بودم که خرید می‌کردم و پای بیرون آمدن از خانه نداشت. 

 

/ 3 نظر / 15 بازدید
آرش

یاد دخترکان دلربای محله امان افتادم. در همان سال های جنگ و آژیر قرمز. سال های چادر گل گلی، زنبیل قرمز، دمپایی های سبز و لاک های بادمجانی

افرا و پاییز

یادش به خیر نباشه! روزهایی که همین زنبیل قرمز ها حکم شماره نوبت را داشتند....یک چیزی مثل همین شماره ها که چند سالی است توی بانکها رواج پیدا کرده و من در دوران زنبیل قرمزها در فرنگستون با دیدن این نوبت های کاغذی چه حس بدی بهم دست داده بود..یک حس شدیدا عقب افتادگی از دنیا!!

مهدي

دلم لرزيد علي جان![ناراحت] آخر مادربزرگ پير من هنوز يكي از آن زنبيلها را دارد و من دلم نمي خواهد روزي برسد كه ديگر آن زنبيل قرمز را توي دستهاي پينه بسته اش نبينم.