آغاز داستان کوتاه " سانسور شاهانه"

سه شنبه بیست و دوم شعبان سنۀ هزار و سیصد و هفده هجری قمری

 

صبح از خواب برخاستیم و دست و رومان را شستیم و چایی خوردیم. دیشب کرج خوابیدیم تا صبح انشاالله برویم طهران. خبر دادند که جناب اشرف اتابیک اعظم و وزیر دربار برای استقبال آمده اند. عرض کردند در طهران همه منتظر ورود ما هستند. کمی برای شان از فرنگ تعریف کردیم و بعد راه افتادیم طرف طهران. سر راه پیاده شدیم و چند تا چکچکی و قازلاق زدیم. خیلی خوب زدیم. چند وقتی بود که تیر نیانداخته بودیم. بعد سوار ماشین شدیم و راندیم. مستقبلین شهر هم متصل می رسیدند. آمدیم تا باغ شاه. سپهسالار، قشون دولتی را کنار خیابان صف کرده بود تا در باغ. همه شاهزاده ها و آقایان وزراء هم آمده بودند برای استقبال. کسان وزیر دربار حقیقتا از مراسم تشریفات و طاق نصرت و آئین باغ چیزی فروگذار نکرده و باغ را هم در کمال خضارت و صفا و تمیزی نگاهداشته بودند. پرده پنجره ها تکان می خورد واضح بود که دل اندرونی برایمان تنگ شده. تا ظهر با آقایان صحبت کردیم. ناهار خوردیم. حال مان زیاد خوب نبود. کمی دل و سرمان درد می کرد  و تب داشتیم. فرستادیم دنبال طبیب آلمانی. خبر آوردند که خودش هم مریض است. در عوض پسر جوانی را فرستاده که شاگرد طبابت است. چاره ای نبود. سرمان تیر می کشید و پیلی پیلی می خورد. معاینه مان کرد. فرستاده بودیم دنبال میرزا محمود شفاء که خبر آوردند رفته قزوین. فرمودیم که چه بیماری داریم. پسرک عرض کرد آنفولزی خوکی. فرمودیم که پدر سوخته را در حضور خودمان فلک کردند...

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پونه

همه ی داستانت را نگذاری یه وقت...حروم می شه... پ.ن:بیشتر از دل خون می خواستم از خاک آشنا بنویسم اما فیلم چنان مثله و تکه پاره شده بود که بی خیالش شدم. کاش هیچ هنرمندی راضی نشود اثرش اینطور شهید شده پخش شود. ترا به خدا اگر در مجموعه داستانت دست بردند و داستان را تکه تکه کردند حاضر به چاپش نشو. همیشه هم چندتایی داستان زاپاس داشته باش.

پونه

یادم رفت بگویم که دل خون فقط بر حامد بهداد استوار است و بس.کمترین سلیقه ایی در بازی گرفتن از بقیه وجود ندارد و طراحی لباس و موسیقی متن اوضاع درستی ندارند. حیف آن فیلمنامه که اگر دست یک کارگردان حرفه ایی تر می افتاد حتما خوش می درخشید.

[چشمک]

ازهار

پس با این وجود زمان داره برمی گرده!!!!!!!!!!!

افشان

خیلی روان و خوب است.و من هرچه به خودم نهيب ميزنم و در مضرات اِعمال خشونت در گوش خودم ميخوانم (اين كار با استفاده از يك شيئ لوله اي شكل خميده مثلا تكه اي بريده شده از لوله ي خرطومي جارو برقي امكان پذير است!)و گاندي و ساتيا گراها و...فكر ميكنم فايده اي ندارد.دلم عجيب هواي ميرزا رضا كرماني را كرده است.

رضیه

اون بی اسمه من بودم

فرزانه

درود بر شما قلم جالبی دارید.در قالب طنز زیباترش کرده.خوشحال میشم تبادل لینک داشته باشیم.البته من شما رو تو لیست پیوندام قرار دادم. شاد باشین.[گل]

پاپتی

آی من چقدر این سبک نگارش قجری رو دوست دارم.... بابا علی حاتمی.........

احمد

البته به این نوشته ات ربطی ندارد ولی مدت ها پیش اینجا از "اتوبوس شب" تعریف کرده بودی. دیشب فرصت شد ببینمش، حالا مقایسه می کنیم با اخراجی های1، 2 ،3 اصلا 12، 50. تو بگو فروشش میلیاردی هم بوده باشد.