و ناگهان...

نشسته بودم پشت میز. کامپیوتر روشن بود و صورت وضعیت ها را می خواندم. دریا دادور هم می خواند. چشم هام که خسته شد از نگاه کردن به مانیتور. روزنامه ای که کنارم بود را باز کردم و اولین مطلب را خواندم. درباره حمله به اتوبوس یکی از تیم های فوتبال آفریقایی بود که برای جام ملتهای آفریقا می رفتند. ناگهان بغض کردم و اشک هام سرازیر شد. اصلا ناراحت نبودم. فشاری روی شانه هام نبود. اتفاق بدی برای آشنایی یا دوستی نیافتاده بود. همه چیز مثل همیشه بود. ولی اشک ها همین طور می آمدند پایین و هیچ چیز جلودارشان نبود. سال ها بود که گریه نکرده بودم.

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریا

""سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمیل فرستاده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد. http://www.petitiononline.com/Norouz/ و تا الان نزدیک 500.000 نفر امضا کردند. -معمولا چنین اخباری رو منتشر نمی کنم اما به نظرم این خبر می تونه برای خیلی ها مهم تلقی بشه- با احترام

آلما

دلت برای من تنگ شده بود...

شکلات تلخ

چرا واقعا؟غم انگیزه ولی نه اونقدر که اولین گریه باشه.من اشکم دم مشکمه!ولی انصافا هیچ وقت به اندازه اواخر خرداد و تیر امسال زار نزدم.

بی برفی

سلام. خوش به حالت و حالی که بعد از گریه داشتی ... اون سبکی زائد الوصف ...

جوجو

خوبه مثل باقی مردها فکر نکردی گریه مال خانومهاست. اخیرا فیلمی دیدم به اسم " پسری با پیژامه راه راه" آخر فیلم چنان هق هقی کردم که اصلا نمی تونستم بخوابم. فکر می کنم این اشکها همون گریه هایی بود که باید توی این جریانات خالی می شد ول یجلوشو گرفته بودم و فیلم فقط یه بهانه بود برای خالی کردن همه اون فشارها.شاید خوندن اون خبر فقط بهانه بود برای تو

پروانه

خوب قبلن بدنت هنوز گرم بوده درد رو نمی فهمیدی! دریا دادور چی می خوند؟