شاباجی خانم *

چاپ شدن اولین کتاب یک دوست عزیز خیلی جذاب است و حس خوبی به آدم می دهد. حتما خیلی از شما پونه را می شناسید و با وبلاگ " نوشته های پشت شیشه" آشنا هستید. همین چند روز پیش یعنی همزمان با شروع نمایشگاه کتاب، اولین کتاب پونه چاپ شده که مطمئنم وقتی طرح روی جلد و رنگ جذاب کتاب "شاباجی خانم" را ببینید به هوشمندی در چاپ کتاب پی خواهید برد. من نگاه پونه به زندگی و امیدواری در نوشته هایش را همیشه دوست داشته ام. وقتی وبلاگش را می خوانم حس می کنم همراه پونه در آن لحظه خاص شریک هستم و می فهمم که چه می گویم. حالا که کتاب را ورق می زنم و یادم می آید که هر کدام از داستانها را کی شنیده ام و آن روز را یادم می آید و حرفهایی که درباره داستانها زده ایم هیجان زده می شوم و به پشتکار پونه در نوشتن داستانها و صبر و تحملی که داشته در برابر دست اندازهایی که در چاپ کتاب پیش آمده که انگار این روزها چیزی عادی شده برایمان ، آفرین می گویم. تمام داستانهای کتاب خواندنی اند. تکنیک های متنوع و زبان بسیار خوب داستانها شما را مجبور می کند تا کتاب را به انتها نرسانده اید رهایش نکنید. این ها را نوشته ام نه برای اینکه پونه دوست خوبی است که واقعا هست بلکه می خواهم لذت خواندن یک مجموعه داستان خوب را با شما قسمت کنم.

ابتدای داستانهای کتاب را اینجا می گذارم تا تائیدی باشد بر چیزهایی که گفتم:

ال نینو

توی بخش فیزیوتراپی دراز کشیده بود روی تخت اتاقک شماره ی سه که با پرده های سفید ساده از دو اتاقک هم جوارش جدا می شد. شماره ی دو و چهار.

همین سه تخت بود. روز اول تعجب کرده بود که چرا شماره ها از یک شروع نشده، اما حوصله نکرده بود بپرسد.

دستگاه المنت گرم کننده ی اتاقک کناردستی اش با نت جاودانه ی بتهوون خاموش شد. هرازگاهی بتهوون توی اتاقک ها سرک می کشید. بیچاره نمی دانست نت یکی از معروفترین آهنگ هایش این طور دست مالی می شود. ...

یک اتفاق

« بله جناب سرهنگ، مرد زن مرده را هر کی می رسه یه چیزی بهش می چسبونه، حالا گیریم که گه گداری، صدایی از گفت و شنود ما از لای درز این دیوارها می زد بیرون. چطور تا موقعی که بود کسی سنگشو به سینه نمی زد؟ حالا همه براش وکیل وصی شدن. هه! مسخره است آخه قربان!

ببینید. همون روز، بله همون روزی که خودکشی کرد. بله؟ خب اگه خودکشی نبود پی چی بوده؟...

خرگوش

چراغ را روشن نکرد. آمد تو. در را بست و کیف و لوازمش را همان جا روی هم کنار در ریخت.

دکمه ی پیغام گیر تلفن خاموش روشن می شد. دکمه را فشار داد و به آشپزخانه رفت.

پیرزن گفته بود... که امشب سه شنبه است و کسی نیست تا او را جمکران ببرد و گفته بود که نذر دارد و گفته بود که تنها پسرش او است که... گفته بود و گفته بود و بعد گریه کرده بود. ...

نذری برای کلاغ ها

هنگامه با انگشت هایش روی فرمان ماشین ضرب گرفته بود و منتظر بود چراغ راهنما سبز شود. زنان و دختران دنبال دسته های عزاداری از لابه لای ماشین ها رد می شدند. صدای ضرب سنج و طبل ها شیشه ی ماشین را می لرزاند. موبایلش زنگ خورد. گوشی را برداشت:

- ظهربه خیر قربان ساعت نزدیک دوازدهه! ...

ماه زینب

تیمور، شبگرد پیر کوچه ی «پناه»، ایستاده بود وسط کوچه و به سربالایی تیزش نگاه می کرد. عصایش را از این دست به آن دست داد. عصای چوبی، از چوب درختانی که اسمشان را فراموش کرده بود، بلند و پرو پیمان در دست های یخ زده اش جا به جا شد.

به رفت و آمد خانه ی آقای عربشاهی چشم دوخت. از چند روز قبلش فهمیده بود که جشنی در راه است. از چهره ها و لبخندها و انعام هایی که بهش می دادند. از آمد و رفت هایشان. از چهره ی آقای عربشاهی که دستی پشتش می زد و خسته نباشید می گفت. از همه ی این ها فهمیده بود که چیزی به جشن نمانده است.

- از من رومی گردانی دختر عمو؟ ...

ضد روزمرگی

مانی داد زد:

یه لیوان آب می آری. تشنمه.

حتما نشسته بود رو به روی تلویزیون و شکم گنده اش را می خاراند. دست های کفی ام را زیر شیر آب گرفتم. گفتم:

خودت بیا بردار.

بعد شانه هایم را بالا انداختم. انگار که می بیند. ...

انتظار

« گفته برای دیدن مامان می آد. اما شاید دلش خواسته منو هم ببینه» دستمال گردگیری را برداشت و به سمت اتاق مادرش رفت« می گم ناها بمونه»

پیرزن لمیده بر بالش رو به پنجره نشسته بود. مهین چینی به دماغش داد و پنجره را باز کرد. هوای دم کرده ی داخل اتاق از نسیم صبحگاه پر شد. پیرزن نگاهش کرد. مهین دستمال کشید روی قاب عکس ها« چند ساله ندیدمت؟»

پرزن ناله کرد. مهین گفت:

- خوشحالی میاد نه؟ ...

من و جوجه هایم

فایده ندارد. هر چی بهشان می گویم فایده ندارد. پدر و پسر پایشان را کرده اند توی یک کفش و انگار می خواهند مثل یک حریف جنگی مغلوبم کنند. هر چقدر بهشان می گویم:« بابا من می ترسم!» اول با تمسخر نگاهم می کنند و بعد زیرزیرکی می خندند، متاسفانه دلیل دیگری ندارم.نه وسواس، نه آلرژی نه هیچ چیز. دیگر صدای زر زر امیرحسین که می آید هومن یواشکی می آید توی آشپزخانه. دقیقا موقعی که دارم با احتیاط خمیر پیراشکی را چپ و راست مثل قنداق بچه می بندم. می آید و زیر گوشم می گوید:

« زن گنده خجالت بکش..» ...

سقف

اول

حرکت

سیم. سیم. سیم. دکل های برق. سقف. سقف. سقف. شاخه های خشک درختان. فرش های شسته ی روی بام. دودکش ها. لانه ی کلاغ ها. دیوار. دیوار. دیوار. تابلوهای تبلیغات. کامیون های باری. ابر. ابر. ابر. تپه ها. مناره های مسجد. اتاقک های نگهبانی. چراغ. چراغ. چراغ. لکه های ابر معلق سفید. کامیون های بزرگ با رانندگان خواب آلوده. دکل های برق. سقف. سقف. سقف. ...

شاباجی خانم

نوشی سر کوچه از ماشین پیاده شد. نگاهی به کوچه انداخت. دست دست کرد تا شاید کسی را ببیند. رهگذری یا مسافری که از کوچه بگذرد. کوچه تاریک بود و خیس از باران سر شب. تنها نور کم رنگ چراغ سر در مهمان خانه بود که تکه ای از پیاده رو را روشن می کرد و گلدان بزرگ بنفشه را که علی تازه امروز صبح خاکش را عوض کرده بود. ...

شب تعطیل

فرانک روی مبل نشسته بود و داشت خبر روزنامه را برای تورج بلند بلند می خواند. اما حواسش جای دیگری بود.

تورج سرش را از توی اتاق بیرون آورد و داد زد:

- تو کار دیگه ای نداری جز این که خبرهای وحشتناک رو از توی روزنامه پیدا کنی؟

فرانک نشنیده گرفت. بلند گفت:

- فکر کن تورج. شاید تو جای این بچه بودی. نه؟

و فکر کرد اگر امشب قضیه را به تورج بگوید بهتر است، سه ماه پنهان کاری بس بود. ...

موژَگ، کشوری زیر پونز نقشه ی جغرافیا

پریا خواهر کوچکم کنار پنجره ایستاده، موهای نارنجی اش حالا وز کرده و دماغ کک و مکی اش زیر نور خورشید می درخشد. مهران برادر بزرگم نشسته است روی صندلی راحتی کنار کتاب خانه و پاهایش را دراز کرده است روی عسلی کوچک جلوی مبل، زر می زند و تخمه می شکند، سیگار می کشد. فرم مهاجرت به کشور «موژگ» را پر می کنیم. برگه های فرم سفارت دست پریاست، تنها عضو خانواده که زبان موژگی بلد است. من نشسته ام پشت میز تحریر و جواب ها را تند تند تایپ می کنم. پریا نوک دماغش را می خاراند و می پرسد:

« آیا ته به حال در فعالیتی شرکت داشته اید که امکان داشته باشد نشان بدهد شما آدم با شخصیتی نیستید؟» ...

 

* شاباجی خانم. نوشتۀ پونه ابدالی. انتشارات حوض نقره. چاپ نخست. بهار 1388

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

چه خوووووووب . تبریکات ِ بسيار به پونه ابدالي

پوریا

فکر کنم وسوسه شدم بخر مش

afshan

ال نينو رو خوب يادمه.

شیما

سلام.امیدوارم خوب باشید.با دو ماه تاخیر سال نویتان مبارک.و شرمنده بابت این تاخیر. پستهای عقب مانده را هم خوانده ام.امیدوارم بزودی شاهد چاپ مجموعه داستانهای خودتان باشیم.یادتان نرود که یک جلد از آن را به من بدهکارید! و....تبریک به خانم ابدالی.

پوریا عالمی

ممنون علی جان نکته ی بسیار هوشمندانه ای بود که اشاره کردی خیلی کیف کردم و ممنون دوم به خاطر لطف زیاد تو

افرا و پاییز

معرفی خیلی خوبی بود خصوصا بعدار اون همه پنبه زدن های سرسختانه ات!!!