گفت و گو درباره بوی قیر داغ با حسن همایون

قبلا هم دو مجموعه داستان کوتاه هم از شما رفت ارشاد ولی مجوز نگرفت؛ پس نویسنده کتاب اولی نیستید. این‌که به دلیل رفتار ارشاد با تاخیری اثرت به دست مخاطب‌ها رسید؛ به نفع‌ات شد یا خیر؟! از این جهت می‌گویم به نفع که در افواه شایع هست و تجربه‌های تاریخی هم نشان می‌دهد درصد زیادی کتاب اولی‌ها بعد سال‌ها از چاپ نخستین اثرشان دفاع نمی‌کنند.

حتما به ضررم شد. چون با چاپ نشدن دو مجموعه‌ پیشین‌ام روند دیده شدن کارهایم از حالت عادی خارج شد. چون قطعا با خوانده شدن داستان‌های مجموعه‌های قبلی و شنیدن نظر دوستان و منتقدان می‌توانستم با دید بهتر و تسلط بیشتری داستان‌های بعدی‌ام را بنویسم. دربار‌ه ناراضی بودن از کتاب اول هم این موضوعی طبیعی است. حتما هم منحصر به کتاب اول هر نویسنده نیست. چون با گذشت زمان و فرا گرفتن نکته‌های بیشتر و گسترش تجربه، قطعا نویسنده وقتی به داستان‌های گذشته‌اش نگاه می‌کند، گمان می‌کند می‌توانست آنها را به شکل بهتر و کامل‌تری بنویسد. این موضوعی نیست که در جایی متوقف شود. البته باید این مورد را هم در نظر گرفت که وقتی نویسنده داستانی را می‌نویسد حداکثر توان و دانشش را در آن لحظه برای نوشتن داستان به کار می‌برد؛ یا دست‌کم من اینطور هستم. به راحتی، نوشتن داستانی را تمام شده فرض نمی‌کنم من تا آخرین لحظه به بهتر شدن آن فکر می‌کنم.

در داستان‌های «حیوان‌ها»، «امید همه این سوال‌ها برای تو نیست»، «خاکریز» و دیگر داستان‌ها با نویسنده‌ای سر و کار داریم که بیشتر از هر چیز دغدغه‌ای به معنایی دغدغه «شفقت» را دارد.

مطمئنم وقتی داستان‌هایی را که نام بردی می‌نوشتم به این معنا فکر نمی‌کردم. به مجموعه اتفاق‌ها و عناصری که در داستان‌ها بود فکر می‌کردم. من هم مثل زن‌های داستان «حیوان‌ها» مانده بودم توی برف و درست روبه‌روی پیرمرد «امید همه این سوال‌ها برای تو نیست» نشسته بودم. حتما اگر دستم را دراز می‌کردم می‌توانستم جای پای نداشته مرد داستان «خاکریز» را بخارانم. من آن لحظه درست نفس به نفس شخصیت‌ها توی دل داستان بودم. نمی‌توانستم به این‌ معنا فکر کنم. ولی قطعا می‌شود این برداشت را از داستان‌ها کرد. چون واقعا این شخصیت‌ها احتیاج به دلسوزی دارند. که من بار مثبت این کلمه مورد نظرم است.

این مجموعه داستان به معنایی خلاف آمد عادت است، در فضایی که بخش زیادی از بدنه آثار داستانی ادبیات این سال‌ها را داستان‌های «گلخانه‌ای» برآمده از کارگاه‌های داستانی غیر و ذالک است، در مجموعه بوی قیر داغ رویکرد تجربی نویسنده در فضا‌سازی، زاویه دید و شخصیت‌سازی‌ها را به وضوح می‌توان دید.

من تمام سعی‌ام را برای نوشتن داستان‌هایی که نگاه و جهان‌بینی خودم را داشته‌ باشند کردم. سعی کردم فضا و شخصیت‌های هر داستان را با توجه به موضوع آن انتخاب کنم و از روی دست دیگران و گذشتگان رج نزنم. چون حتما داستان‌های خوب دیگران با تقلید کورکورانه به امری پیش‌پاافتاده تبدیل می‌شدند که این رویه من برای خلق داستان نیست. البته با یک چوب راندن همه کارگاه‌های داستان هم مخالف هستم. قطعا کارگاه‌های داستان خوبی هستند که بدون این‌که بخواهند همه افرادی که در آن حضور دارند، از روی دست هم یا استادشان بنویسند. سعی در بهتر کردن دید نویسنده به عناصر و جهان داستان دارند. همان‌طور که خودم در کارگاه‌های بسیار خوبی شرکت کردم و نظرهای دوستانم در آن جلسه‌ها برای بهتر شدن داستان‌هایم خیلی کمک کرده است.

در داستان «تاوان»، جهانگیر‌خان انقلابی را می‌بینیم – هرچند این اشاره به انقلابی بودنش اندک است- اما از رحیم مگر حلق‌آویز کردن خودش بعد مرگ جهانگیر‌خان چیز دیگری نمی‌دانیم. بازسازی این نوع رابطه پدر انقلابی و فرزندش با آن مرگ تراژیک هوشمندانه است.

داستان «تاوان» همان‌طور که اشاره کردی داستان کسانی است که دیده نمی‌شوند. کسانی که انگار هیچ‌وقت سهمی‌از زندگی برای‌شان در نظر گرفته نمی‌شود. خوشحالم که توانسته‌ام با پنهان کردن نشانه‌ها خواننده را به لایه‌های زیرین کار ببرم چون در وهله اول هنگام نوشتن این داستان به فکر درست بودن سطح اول کار یعنی یک عشق دوباره زنده شده در دل دو شخصیت داستان بودم. چون به نظرم تا سطح اول کار خوب و با دقت نوشته نشود امکان فراتر رفتن از آن میسر نمی‌شود. اما همزمان نشانه‌هایی را پنهان کردم تا بشود معناهای بیشتری از دل داستان بیرون آورد. حالا این دیگر با خواننده است که برداشت‌‌های خودش را از داستان داشته باشد.

داستان «ممکن است خیلی‌ها برای مردنش گریه کرده باشند» باورپذیر نیست، رفتار و رابطه شخصیت زن و مرد داستان تصنعی است؛ بله لابد خیلی‌ها برای پاوراتی گریه کرده باشند اما قبول داری این برای یک داستان کم است؟!

نه، قبول ندارم. اول بگویم این داستان مجموعه‌ را خیلی دوست دارم. قدیمی‌‌ترین داستان این مجموعه هم همین داستان است که سال 86، درست بعد از مرگ پاواروتی آن را نوشته‌ام و در تمام طول این سال‌ها به خاطر حس خاصی که به این داستان داشتم بارها آن را بازنویسی کردم تا به این صورت نهایی درآمده است. حتما داستان‌های دیگری هم بوده که تمام آنها را کنار گذاشته‌ام تا جا برای چاپ این داستان باز شود. حالا دلیلم را برای مخالفت بگویم. مرگ پاواروتی نقطه آغاز این رابطه است، دلخوری مرد از دختر و به دنبال آن دلجویی دختر از مرد. همراه شدنشان برای یافتن کاری از پاواروتی. پاواروتی دو آدم از دو دنیا و دو نسل متفاوت را کنار هم قرار می‌دهد که این بهانه نگاه به درون آنهاست. هر دو شخصیت انگار با وصل شدن به هم با این موضوع مشترک، به گذشته خودشان نگاه می‌کنند و با برون‌ریزی این گذشته سعی در پیدا کردن یک همدرد و همراه هستند که البته در نهایت موفق نمی‌شوند. دوباره هر کدام به راه خود می‌روند. این همان بار سنگینی‌ست که آدم‌ها از گذشته خودشان به دوش می‌کشند که در پشت جلد کتاب به آن اشاره شده است.

در داستان «بازی‌نور» و «خاکریز» مساله جنگ است؛ در اولی جنگ همچنان بعد سال‌ها دست از سر راوی بر نداشته است. روای با پیش کشیدن دو روایت موازی الان و دیروز - که جنگ بود- بر سر میز شام مخاطب را همراه می‌کند، موثرتر روایت شده است و به نوعی این داستان‌ قصه‌گوتر از دیگر داستان‌هاست؛ اما این تاثیر‌گذاری در داستان «خاکریز» مشهود نیست، لابد ناشی از این است که روایتی تجربه نشده است؟

نمی‌دانم این تجربه نکردن چقدر لطمه می‌زند به کار. می‌دانم که جواب اکثریت به این سوال «خیلی» است. اما برای من این‌طور نیست. من خودم را دور از جنگ نمی‌دانم. من تمام شنیده‌ها، عکس‌ها، تصویر‌ها را تجربه این جنگ می‌دانم. جنگ وقتی تمام شد من ده سالم بود. اما آن خاکریزهایی که در برنامه «روایت فتح» نشان می‌داد هیچ‌وقت برای من تمام نشده است. من آن صداهای ناله از خاکریزهای دور را می‌شنوم. فکر هم نمی‌کنم کسی از هم نسل‌های من باشد که جنگ را فراموش کرده باشد. داستان «خاکریز» را تعمدا این‌طور نوشته‌ام. من علاقه بسیار زیادی به گفتن قصه دارم و فکر می‌کنم از داستان‌های مجموعه مشخص باشد. داستانی که توقف نمی‌کند. همه روایت به دنبال هم گفته می‌شود. هیچ جای نفس کشیدنی نیست. هیچ مجالی برای فکر نیست. داستان باید خواننده را با خودش ببرد تا آن تاثیری که می‌خواستم بر ذهن و احساس خواننده بگذارد. البته امیدوارم این خاریدن پای نداشته آن‌قدر که هنگام نوشتن من را اذیت کرده، خوانندگان را اذیت نکند.

بیشتر از «تبعات جنگ»، خود «جنگ» بوده است که بخش زیادی از آثار ادبیات داستانی ما را به خودش اختصاص داده است، چرا؟!

همان‌طور که گفتم ما هنوز از آن جنگ رها نشده‌ایم. هنوز بعد از این همه سال نتوانسته‌ایم آن را هضم کنیم. شاید بچه‌های نسل جدید که کمی‌با فاصله به آن نگاه می‌کنند بتوانند تبعاتش را ببینند. اما برای من سخت است با فاصله نگاه کردن به آن. در داستان «بازی نور» سعی کرده‌ام کمی‌از تبعات آن بگویم. منظورم همسر مرد است و دوستانش که با حمله عصبی مرد مواجه می‌شوند اما همچنان راوی من نزدیک به مرد حرکت می‌کند. عملا این خود جنگ است که در داستان حضور دارد. هر وقت توانستم داستانی بنویسم از نظرگاه همسر مرد، می‌توانم بگویم به تبعات جنگ هم پردا‌خته‌ام.

در داستان‌های «حیوان»، «ممکن است خیلی‌ها برای مردنش گریه کرده باشند» و «چه خوب که آشغال‌ها را ساعت نه نمی‌برند» با معنایی به داستان‌های «خیانت» روبه‌رو هستم، اما داستان‌ها در همین«مضمون» متوقف نمی‌شوند. می‌توان گفت از کلیشه‌های معمول داستان‌های بازگوکننده روابط زن و مرد فراروی می‌کند.

وقتی این داستان‌ها را می‌نوشتم آگاه بودم از انتخاب این مضمون که این سال‌ها از بیشترین مضمون‌هایی است که به آن پرداخته شده است. می‌دانستم باید جوری به این مضمون نزدیک شوم که نگاه تازه‌ای به آن باشد. و الا از همان ابتدا شکست خورده‌ام. پس از سطح‌های مختلفی از خیانت در داستان‌ها استفاده کردم. در داستان «حیوان‌ها» از بعد از افشا شدن راز شروع کردم. می‌خواستم نشان بدهم که این شخصیت‌ها چطور با این موضوع کنار می‌آیند. دختری که سال‌های زیادی دنباله‌رو دیگری بوده در نهایت می‌تواند پیله خود را پاره کند یا نه؟! در داستان «چه خوب که آشغال‌ها را ساعت نه نمی‌برند» به نگفتن و پنهان‌کاری پرداخته‌ام. به زمان‌های دور که حالا فراموش شده و فقط به نظر یک راز کوچک می‌رسد؛ اما ناگهان به یک مشکل بزرگ تبدیل می‌شود. اما به نظرم در داستان «ممکن است خیلی‌ها برای مردنش گریه کرده باشند» از بقیه موفق‌تر بوده‌ام. در این داستان قضاوت خواننده را به چالش می‌کشم. می‌گذارم خواننده در مواجهه با شخصیت دختر او را قضاوت کند. در انتهای داستان قضاوت خود را بسنجد. دوست دارم در داستان‌هام خواننده علاوه بر لذتی که از خواندن داستان می‌برد مشارکت هم داشته باشد. سوال‌هایی را که برای شخصیت‌ها پیش می‌آید از نظر خودش جواب بدهد. با شخصیت‌ها همزات‌پنداری کند در نهایت قضاوت خودش را داشته باشد.

/ 1 نظر / 24 بازدید
سایه

تبریک به خاطر انتخاب کتابتان به عنوان دومین مجموعه داستان سال در نظرسنجی تجربه. من که خوشحال شدم