قسمتهایی از داستان کوتاه قدیمیِ "ایستگاه فرشته"

... روی نزدیکترین صندلی می نشینی و به پسرجوانی که روی نوار سفید ایستاده و به ریل ها که یک متر پایین تر، زیر پایش تا بیرون ایستگاه کشیده شده نگاه می کند، خیره می شوی. دوربین ات را بالا می آوری ولی از حالت افتاده شانه هایش خوشت نمی آید و از گرفتن عکس منصرف می شوی. پسر پاکت نامه ای از توی جیب بغل کتش بیرون می آورد و کاغذ آبی کمرنگی از داخل آن بیرون می کشد و پاکت را دوباره توی جیبش فرو می کند... نمی دانی که پسر همان سوژه ای است که برای اش از خانه بیرون آمده ای و منتظر دوست دخترش است که با قطار ساعت ده و پنجاه و دو دقیقه می رسد و او مدتهاست که ندیده اش و حالا دارد نامه ای را که دختر برایش فرستاده برای هزارمین بار می خواند. نمی دانی که هنوز هم بعضی ها هستند که دوست دارند بعضی مواقع بجای صحبت های طولانی تلفنی برای هم نامه بنویسند تا بعدها مثل فیلم های قدیمی نامه ها را ازجای امنشان بیرون بیاورند و به آن افتخار کنند و یا از عصبانیتشان مچاله اش کنند و بعد از چند لحظه، پشیمان، دوباره نامه را صاف کنند و آه بکشند... دوباره به پسر جوان که باپسر درشت اندام دیگری صحبت می کند نگاه می کنی. پسر درشت اندام با حرارت صحبت می کند و دستهایش را توی هوا تکان می دهد و پسر دائم بدون اینکه حواسش باشد سر تکان می دهد. ... به پسر جوان که چند قدم از دوستش فاصله گرفته و شال گردن عنابی رنگش را روی گردنش مرتب می کند، نگاه می کنی. قطار کاملا می ایستد و درها باز می شوند و مسافرها به سرعت از قطار پیاده می شوند. پسر روی نوک پاهاش بلند شده و توی مسافرهایی که پیاده می شوند سرک می کشد. توی ویزور نگاه می کنی و منتظر می مانی پیرمرد چاقی که موهای بلند سفیدش را پشت سرش بسته از جلوی پسر رد شود تا عکس بیاندازی. ناگهان پسر دستش را بلند می کند و تکان می دهد. خط نگاه پسر را دنبال می کنی تا دختری را که در حال تکان دادن دست برای پسر است ببینی. چند بار پشت سر هم دکمه را فشار می دهی و شاسی تعویض را با سرعت به راست می کشی. پسر با قدمهای سریع بطرف دختر می رود. دنبالش راه می افتی و وقتی دختر محکم بغلش می کند و پسر سرش را توی یقه کت پوست دختر فرو می کند عکس می گیری. پسر چند لحظه دختر را به همان حالت نگه می دارد و بعد بازوهای دختر را می گیرد و با کمی فاصله از خودش نگهش می دارد. صورتش را جلو می برد و دختر را می بوسد. دختر چشمهاش را می بندد و پنجه هایش روی جلد سبز رنگ کتاب کوچکی که توی دستش است فشرده می شوند. خیلی دوست داری که اگر می شد از زاویه ای دیگر هم از این لحظه عکس می گرفتی. فکر می کنی که این همان صحنه ای است که توی ذهنت از این لحظه ساخته ای و این پسر و دختر همان سوژه ای هستند که دلت می خواست و فکر می کنی که چطور و چه حسی مجبورت کرد که وقتی پسر به تنهایی منتظر دختر بود، بین تمام مسافرها او را انتخاب کنی؟ چند قدم بلند برمی داری و روی پاهات می نشینی تا از زاویه پایین از پسر که در حال برداشتن چمدان دختر است عکس بگیری. دختر دستش را دور بازوی پسر حلقه می کند و می روند بطرف پله های برقی. دنبالشان راه می افتی و چند پله عقب تر سوار پله برقی می شوی و خیره به دختر که سرش را به بازوی پسر تکیه داده نگاه می کنی...

/ 8 نظر / 5 بازدید
و.ن

دلپذیر بود...

ساناز

آشنا نیست برایم. دوست دارم بقیه داستان را بخوانم-بشنوم.

جوجو

عجب تصویر سازی معرکه ای بود. یاد زمانهایی افتادم که میرم دنبال موقشنگ تا از فرودگاه یا از ترمینال بیارمش. عالی بود عالی

پونه

از اون راهی که یادم دادی اول خوندم. انگار یواشکی آدم از پشت پنجره کسی به خونه اش نگاه می کنه.دلم نیومد اینجا نیام. یه «لایک»هم براش زدم. تا فردا

حامد

توی کتاب نذاشتی این داستان رو. اسم اش یادم رفته بود.

احمد

دلم برای دوربین قدیمی ام که شاسی تعویض داشت تنگ شد. سه سالی هست که باهاش عکس نگرفته ام. حالا که نویسنده ای همین چند روز پیش مرده آدم یاد داستان "فرنی" اش می افتد، مخصوصا با آن نامه توی جیب پسر جوان و آن کتاب سبز توی دست دختر. آدم دلش می خواهد ادامه ماجرا را بداند و بداند که چرا حالا یعنی همین روزها است که این داستان قدیمی را از بین نوشته هایت بیرون کشیده ای و قسمتی اش را برای ما گذاشته ای.

رضیه

از داستان خوشم میاد. نظرگاهو کار کردی تموم شد؟ تاوان رو هنوز نخوانده ام. منتظر مجموعه داستان دومم که اولین خواننده غیر رسمیش باشم! نکته را احمد گرفت. نگفتم این بچه خیلی تیزه؟

اناهیتا

اگر هم الان می گفتی که وقتی آمدی از زاویه پشت سرشان عکس بگیری دو جفت بال کوچک روی کتفشان بود ....من که تعجب نمی کردم .