آغاز داستان کوتاه "ناموس"

آقاجون شده بود عین دیوانه ها. صبح ها راه می افتاد می رفت محله ای که پنجاه شصت سال پیش آنجا زندگی می کرد و می نشست جلوی برجی که  سبز شده بود جای خانه ای که آن وقتها خانۀ عزیز بود. معلوم نبود از کِی سرو کلۀ عزیز پیدا شده بود توی خوابهای آقاجون. اوایل انگار می آمد و از جلوی آقاجون رد می شد و آنجور که مادر از آقاجون شنیده بود چادری هم برایش باد می داد ولی بعد کم کم شروع کرده بود به اخم کردن و حالا هم که مردی دورا دور دنبالش راه افتاده بود. آقاجون مطمئن بود که رقیب عشقی اش میرزا یوسف نجار است. اول که مادر موضوع را به بقیه گفته بود فقط شوخی بود و زیرزیرکی خندیدن و نُچ نُچ خاله نسرین که از همه بزرگتر بود. ولی وقتی دادهای هر شب آقاجون شروع شد و همه مان را زابه راه کرد موضوع جدی شد. هر شب فحش و بَد و بیراه بود که حوالۀ جد و آباد میرزا یوسف می شد. ولی میرزا یوسف هم دست بردار نبود. پشت سر عزیز می آمد و از جلوی آقاجون که رد می شد، دست می برد به لبه کلاه اش و کمی جابه جایش می کرد یعنی که احترام آقاجون را دارد. اما چه احترامی؟ آقاجون می شد عین مرغ سر کنده. شروع می کرد به داد و فریاد و روز از نو روزی از نو. هر چه مادر و بقیه توی گوشش می خواندند که عزیز خدابیامرز سالهاست که دیگر نمی تواند کسی را دنبال خودش بکشد به خرجش نرفت. برعکس جَری تر شد و گفت که حتما آن دنیا خبرهایی شده که زن عزیزش دیگر برایش تَره هم خُرد نمی کند و برعکس هر وقت که می بیندش برایش طاقچه بالا می گذارد. مادر که دیگر از دست آقاجون و غرغر های هر شب بابا، جان به لب شده بود همه را خبر کرد که فکری به حال آقاجون بکنند. هر کس چیزی گفت و بقیه قبول نکردند تا دایی رضا که هر وقت چیزی می گفت خاله نسرین چشم غره ای حواله اش می کرد، پیشنهاد داد شب جمعه ای همه بروند سر خاک عزیز و آقاجون را هم ببرند و قال قضیه را بکنند. همه قبول کردند بدون اینکه بدانند منظور دایی رضا از قال قضیه را بکنند چیست. از صبح پنجشنبه همه دوره افتادند به تدارک سر خاک رفتن. آقاجون را که اول قبول نمی کرد سر خاک بیاید و دائم می گفت که از دست عزیز دلخور است و تا عزیز دست از بی محلی کردن هاش برندارد سر خاکش نمی رود، فرستادند دنبال خرید  شیرینی و خودشان ایستادند به درست کردن حلوا. ...

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افرا و پاییز

زبان داستان خیلی خوبه. موضوع هم از اون بهتره. اما اگه من دیرتر از حامد و رضی بقیه اش را بخونم همه ی این تعریفها را پس می گیرم!

نیلوفر

لحن داستان که حرف ندارد . آدم را میکشد دنبال خودش کاش همه اش را بنویسی اینجا ، نميشود ؟

محمد امامی

جناب آقای حیدری سلام . به طور اتفاقی با اینجا آشنا شدم و این بخش از داستانتان را خواندم . بدون شک یکی از بهترین داستانهایی بود که در وبگردی هایم خوانده ام . بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان هستم .

پونه

چه گرم و دلنشین و خواندنی...

زانیار

من الان فهمیدم قالب وبلاگ تو و حامد یکی است... این واقعیت است یا داستان؟ (این ایراد شما داستان نویس هاست! آدم به هیچ نوشته هان نمی تواند اعتماد کند! نمی داند واقعیت است یا داستان و تخیل!)

محسن

baraye to sheklak nemigozaram ke zayam nakoni!!!