استادیِ استاد

حلقه ای از گیسوی پر پیچ و تابِ رمان "جن نامه"*

... می نشیند روبروی آینه و سرش را برس می کشد و من هی دلم می خواهد و هی به نفس اماره هی می زنم که صبور باش. بالاخره هم موهاش را دسته می کند، از یک حلقۀ لاستیکی رد می کند و بعد هم می رود پیراهن خواب آستین کوتاه نارنجی اش را می پوشد و بالاخره می آید و می رقصد، برای من می رقصد و هی از تن و بدنش کوزه می سازد و دسته براش می گذارد و بعد دستهاش، انگشتهاش، ریز ریز بازی بازی می کنند، یکی را رقصان رقصان جلو می دهد تا آن های دیگر به نوبت بیایند و نازش کنند و من دلم هی غنج می زند که بلند شوم و آن انگشت ها، نوک شان را، یکی یکی ببوسم. بعد بالاتر می آیند تا شانه ها و بعد هم سر و بالاخره بالا می روند، مثل دو ساقۀ لرزان ریواس و یا دو شاخۀ بی برگ و بار و تازه رستۀ انار از تنۀ تنش که در نرمه بادی می لرزد. بالاخره آن بالا ها می لرزند، انگار به دعا برافراشته باشند و من با دو چشم اشک آلود روی یک سینی همراهی اش می کنم و ریز ریز ضرب می گیرم. بعد تازه پابازی اش شروع می شود: پایی جلو و پایی عقب می گذارد و به دستی موهاش را از حلقۀ گیسوش رها می کند و دو دست را زیر موها می برد و پریشان شان می کند  و بر شانه و پشت می ریزد و آن زیر، تا ریشۀ موها انگشت هاش را می سراند و پوست گردن را ناز می کند و پایین می آید و دل من را در قند و عسل غلت و واغلت می دهد تا وقتی سر می نهم، و بلند می گویم: خودم چاکرت ام، ملیح!

بالاخره هم می رود طرف تاقچه و من می گویم: نه، خواهش می کنم، من دیگر نیستم، توبه کرده ام.

گوش نمی دهد ملعون. با شیشۀ روی تاقچه بازی بازی می کند و بالاخره می ریزد توی یک استکان کمر باریک و می گذارد روی تختۀ پیشانی اش و سر خمانده به پشت و با دو دست چرخان و لرزان می آید رو به من و من که دل نگرانم که مبادا بریزد، به دست هاش که انگار بال بال زدن کبوتری سفید باشند نگاه می کنم تا کی بیاید و پشت به من شود و کمر خم کند تا من هم بگیرم . باز توبه بشکنم و هی اسکناس بگذارم میان شکاف سینه اش و هی در دل باز به خودم تف و لعنت بکنم و باز بخواهم و بی مزه هی بخورم تا وقتی که دیگر خودش بیاید و بنشیند روی زانوی من و بگذارد فقط شانه اش را ببوسم و گونه اش را. بعد هم برود توی آن یکی اتاق و بالاخره صدام بزند که: میرزا حسین جان!

ملیح ملعون!

 ...

* جن نامه. هوشنگ گلشیری. نشر باران. سوئد. چاپ 1998

پ. ن: دوست عزیزی گفته بود که: "گاهی وقتها که بخشی از یک کتاب یا یک مقاله رو اینجا می بینم حس می کنم تنبلی می کنی در نوشتن" . راستش وقتی چیز دلچسبی می خوانم حیفم می آید شما را در لذتش شریک نکنم.  

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

من هم خوشحالم که با شما و وبلاگتان آشنا شدم. و خوشحالم که آشناییم همراه است با پستی که از جن نامه گذاشته اید، بعضی جاهاش حرف ندارد.

ساناز

رویین تن نیستم اما...[چشمک]

مینا/به آهستگی

هوشنگ گلشیری چه کار خوبی کردی که این جا مطلب را گذشتی/بعد از مدت ها دلم هوای گلشیری کرد و "نیمه ی تاریک ماه "اش را.

afshan

0-وقتي نوشتنم نميايد نوشتن همان براي خالي نبودن عريضه ميشود. 1-باافرا موافقم كه تلخ باشي يا شيرين بهتر است داستان را ادامه دهي. 2-جن نامه را نخوانده ام.ممنون كه مارا شريك كردي در لذت خواندن اين قسمت.

پونه

هرچند تلخیم همه. اما می چسبد شیرینی این بهانه های کوچک خوشبختی. شاد باشی[لبخند]

رضیه

کامنتم نمیاد. اصلا نوشتنم نمیاد.

رضیه

به پگاه احمدی شاعر هم سربزن ببین از قول احمدمحمود چی گذاشته. چک میل هم بکن.

سارا

وای .. این جن نامه رو هیچ جوری نتونستم پیدا کنم از توی زیرزمینهای دالون دالون میدون انقلاب جون سالم به در بردم ولی حیف پیداش نکردم من هنوز به ادبیات گلشیری برای نخوندن جن نامه مدیونم

بنیاد هوشنگ گلشیری

می‌توانید متن کامل «جن‌نامه» و سایر آثار نایاب هوشنگ گلشیری را در سایت بنیاد گلشیری بخوانید. متن کامل جن‌نامه: http://www.golshirifoundation.org/jenam1.htm رمان‌ها: http://www.golshirifoundation.org/ketabshenasi_roman.htm مجموعه داستان‌های کوتاه: http://www.golshirifoundation.org/ketabshenasi_majmooe.htm کل آثار: http://www.golshirifoundation.org/asar.htm