حالِ چشمهامان: خونی و اشکی و غمبار

دکمۀ play را فشار می دهم. صدای جیغ است و دختری که دراز می کشد روی زمین و خونی که زیر پایش روی زمین ریخته. دوربین می چرخد از پشت مردهایی که دوراش حلقه زده اند. صدای مردی می آید:« ندا نترس، ندا نترس» شقیقه هایم می کوبند. سرم داغ شده. چشمهای ندا می چرخد سمت دوربین. « ندا نترس». خون از گوشه لبهاش پایین می آید و بینی اش خونی می شود. صدای جیغ زنی می آید. دوربین دوباره می چرخد. « ندا بمون، ندا بمون» اینبار تمام صورت ندا خونی است. صدای فریادها بلندتر می شود. « ندا بمون». پلک هام را فشار می دهم روی هم. صدا لحظه ای قطع و دوباره شروع می شود.  Media Player لعنتی دوباره تصویر را پخش می کند. چشم ها را باز می کنم. از پشت اشک ها همه چیز تار است. « ندا نترس، ندا نترس» انگار به ما می گوید. نباید بترسیم، نباید. صدای جیغ زنی می آید و فریادهایی. مگر این روزها کم این صداها را شنیده ایم. مگر کم خون دیده ایم. مگر کم خون گریسته ایم. « ندا بمون، ندا بمون». باید بمانیم. باید محکم باشیم. باید این روزها را هیچ وقت فراموش نکنیم. هستی کلید می اندازد توی قفل و در را باز می کند. سریع دکمۀ Stop را می زنم و اشک ها را از روی صورتم پاک می کنم. می دانم که طاقت دیدن ندا را ندارد. و اصلا مگر کداممان دل دیدن این تصاویر را داریم. می نشیند روی مبل. چشمهاش سرخ سرخ است. این روزها حال چشمهامان همین طور است، خونی و اشکی و غمبار.

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاپتی

شهید شهید راه تو افتخار عزتت پایدار مرگ سرخت طلوع روزگار ای غمت جاودان در دل عاشقان

فرزانه

آتشفشان روح من شکفته بود و قلب جوشانم همچون امواج خروشان دریا به صخره وجودم حمله می برد و از حیات من جز نور و عشق و سوز غم و پرستش چیزی دیده نمی شد........

افشان

اميدوارم هيچكس امشب برنامه اي را كه من ديدم نديده باشد. هزاربار بيشتر اَتش ميگرفتيد.شبكه ي نميدانم چند سيما استاد ندا را نشان ميداد و يك شاهد عيني در محل را كه صحبت ميكردند درباره ي چگونگي مرگ او.با اين توضيحات گوينده ي تلويزيون كه ندا از 45 دقيقه قبلش در فيلمها نشان داده شده و از پشت تير خورده و اسلحه كاليبر نميدانم چند بوده و نيروي انتظامي از اين نوع اسلحه ندارد... خلاصه اينكه خارجيها با برنامه ي قبلي چنين كاري كرده اند براي تبليغات خودشان.

سارا

غم انگیزتر زمانیه که هیچ کس این مسئله رو گردن نمی گیره و خیلی راحت کلاه حماقتشونو روی سرشون می کشن

آلما

اتفاقا بازی بازی ماست... چون ما برحقیم... فیلم ندا رو دیدم و اشک ریختم... نوشته احمد باطبی رو خوندی؟ درباره چشمهای ندا...

پونه

دیگر حتی می ترسیم بهم زنگ بزنیم و ببینیم چه می کنیم این روزها...روزگار عجیبی شده علی.مگه نه؟

آلما

فکر می کنم تا 4 سال بعد هم همینطور باشه

آیلار

ندا!!!نداها کم نبودند! اما ندا شهرت پیدا کرد. دلم برای کسانی میسوزد که فارغ از نام و فارغ از اثر شدند و کسی به یادشان نیست!

آیلار

اگر دوست داشتی به من هم سر بزن!اول کارم..

پروانه

طفلک ندا، طفلک مادرش، طفلک زندانی ها...