شتر لوک

هفته گهی‌ست. تا حالا دو تا تشییع جنازه دیده‌ام. آدم‌هایی که دیگر نفس نمی‌کشند و زیر پارچه ترمه، روی تخته آرام خوابیده‌اند و سیل جمعیت؛ دوست و آشنا و غریبه. نمی‌دانم چرا اینطوری‌ست. شاید هم چشم‌های من عادت ندارد به دیدن چیزهای خوب. شاید هم شما بگویید این هم بد نیست، سرنوشت است، عاقبت همه همینطوری‌ست، شتری‌ست که در خانۀ همه می‌خوابد. اما من حالم خراب می‌شود. دلم تنگ می‌شود. دلم اشک هزار سال نیامده می‌خواهد. شاید هم برای همین است که شخصیت‌های داستان‌هام ابایی ندارند از اشک ریختن. وقتش که برسد های‌های گریه می‌کنند و شانه‌هاشان می‌لرزد و اصلا هم فکر نمی‌کنند که نکند کسی ببیندشان، نکند کسی بگوید چقدر ضعیفند، چرا خوشان را نگه نمی‌دارند.

از داستان کوتاه «شتر لوک»

/ 6 نظر / 12 بازدید
سنجاقک آبی

منهم مانند شخصیت های داستان ابایی ندارم از اشک ریختن، هر چی از رفتن آدمها میگذره انگار اشکهام بیشتر و بی پرواتر میریزه، درست مثل اینکه موقع مرگشون فکر می کردم همه چی شوخیه اما با گذشت زمان تازه باور می کنم این قانون سخت طبیعت رو. متن زیبایی بود علی جان همیشه برقرار باشی.

مهدي

اما من گم كرده ام مفهوم ميان مرگ و زندگي را،ديوارشان را،و ترجيحشان بريكديگر را

mehdi

دوست گلم سلاااااااااااااام خووووبی یه زحمت کوچولو داشتم برات بخدا زیاد وقتتو نمیگیره.. اگه میشه یه سر به وبم بزن مطلب اولمو بخون بعد برو به اون لوگویی که زیرشه(انتخاب وبلاگ برتر) و به وبم رای بده واقعا ممنون میشم اگه این کارو برام بکنی قول میدم جبران کنم نحوه ی رای دهی رو بالای لوگو نوشتم... مرسیییییییییییی دوست داااااااااارم خیلی زیاد...

مریم غامی

بابا نگران شدم اولش.