یادداشت رامبد خانلری در روزنامه فرهیختگان

«بوی قیر داغ» به نظر اسم مناسبی برای این مجموعه است. هیچ بهانه‌ای مانند بو، خاطرات را برای ما زنده نمی‌کند؛ خاطراتی که به واسطه بو برای ما بازسازی می‌شوند از وضوح بیشتری برخوردارند. همیشه این بوی قیر داغ برای پشت‌بام همسایه بوده، نه برای پشت‌بام ما و همیشه این بو از لای پنجره به خانه ما سرک کشیده است.

شاید این بو خاطره‌ای را برای ما زنده نکند اما این خاطره عین زندگی است، درست مثل داستان‌های «علی حیدری» در این مجموعه؛ این مجموعه داستان را نشر روزنه سال گذشته روانه کتابفروشی‌ها کرده است. قصدم این است که در ارتباط با این مجموعه حرف بزنم نه اینکه نقدش کنم. زیرا اعتقاد دارم نقد اشتباه آثار داستانی بزرگ‌ترین خیانت را به ادبیات داستانی این سال‌های ما کرده است. به نظرم در همه شاخه‌های هنری نوعی حرکت عقبگرد داریم. این حرکت رو به عقب در داستان‌نویسی بیشتر از هر شاخه هنری دیگری مشهود است. شروع جلسه‌های نقد داستانی گواه این گفته است. به این شکل که اغلب حقیقت‌های داستانی از هدایت و صادقی و گلشیری شکل می‌گیرد و این به آن معناست که طی این چند دهه چیزی به ادبیات داستانی ما اضافه نشده است. این واقعه وقتی دردناک می‌شود که بپذیریم اصلی‌ترین سرمایه داستان‌نویس جهان‌بینی اوست؛ یعنی ادراکی که او از دنیای پیرامونش دارد و این به آن معناست که بسترساز اصلی‌ترین سرمایه داستانی ما برای چند دهه پیش است. به‌عنوان مثال نگرانی والدین یک کودک را در قبال ورود او به جامعه در انتهای اولین دهه زندگی در نظر بگیرید. بیست سال پیش تنها سرمشق‌های این نگرانی محدود می‌شد به اینکه او با ماشین تصادف نکند اما امروز این سرمشق‌ها بازه وسیع‌تری دارند؛ اینکه کودک معتاد نشود، اینکه رابطه ناموفقی را با جنس مخالفش برقرار نکند، اینکه سراغ گروهک‌های مختلف ناهنجار نرود، اینکه... و شاید آخرین سرمشق همان تصادف با ماشین باشد. سوالی که مطرح است این است که به اندازه سرمشق‌های اضافه شده طی این دو دهه چیزی به ادبیات داستانی اضافه شده  است؟ به زبان دیگر جای این سرمشق‌ها در ادبیات داستانی کجاست؟ حقیقت تلخ دیگری که به موازات این مساله نمایان می‌شود این است که مخاطب آثار هنری طوری تربیت شده که نمی‌تواند جریان هنری هم‌سویه با زمانش را هضم کند. مجموعه داستان بوی قیر داغ از آن معدود کتاب‌هایی است که از نظر جهان‌‌بینی منطبق بر دنیای امروز حرکت می‌کند. واکنش آدم‌ها به کنش‌های داستانی مطابق انتظار نیست، همان‌طوری که در زندگی حقیقی نمی‌توان واکنش آشناترین آدم‌ها را پیش‌بینی کرد. به بیان کلی‌تر می‌توان گفت این داستان نیست که آدم‌های داستان را می‌سازد بلکه این آدم‌های داستان هستند که داستان را می‌سازند. نتیجه چنین داستانی می‌شود افزایش میزان باورپذیری داستان که بیشتر از هر عنصر دیگری به پذیرش داستان از طرف مخاطب کمک می‌کند. بوی قیر داغ تنها اثر این سال‌های ادبیات داستانی نیست که بر واقعیت‌های دنیای پیرامون سوار است و پرسوناژهایش امروزی رفتار می‌کنند؛ «گراف گربه» و «یک رمانس دانشگاهی مرگبار» هم نمونه‌های خوبی از این نوع بهره‌مندی هستند اما هوشمندی‌ای که علی حیدری در ارائه این اثر به کار برده این است که از این آدم‌ها در همان پلات‌های آشنای ادبیات داستانی بهره برده است. حالا دیگر باورپذیری به این معنا نیست که شخصیت‌ها آن‌طور رفتار کنند که انتظار داریم، بلکه حالا از شخصیت‌های داستانی انتظار استقلال داریم، انتظار برخورد غیرقابل پیش‌بینی. داستان «حیوان‌ها» که این مجموعه با آن شروع می‌شود روی این مرز ایستاده است. دنیای داستان برف دارد، گرگ دارد، خون دارد و اینها همان موتیف‌هایی هستند که در مجموعه داستان «برف و سمفونی ابری» خود را به مخاطب شناسانده‌اند، اما شخصیت‌های داستانی شبیه داستان‌های پیش از خود عمل نمی‌کنند. زن که در جریان خیانت همسرش قرار می‌گیرد، آن‌گونه رفتار نمی‌کند که پیش از این در دنیای داستان به‌عنوان جواب زن در مقابل خیانت مرد می‌شناختیم یا واکنش مرد نسبت به حقیقت موجود آن‌چیزی نیست که از او انتظار می‌رود. در اواسط داستان شخصیت دیگری به داستان اضافه می‌شود که با توجه به کدهای داستانی هر لحظه بیم آن می‌رود که خطرناک‌تر از همه عناصر خطرساز حاضر در صحنه باشد، اما او هم مطابق انتظار عمل نمی‌کند و این یعنی شخصیت‌های داستان اول حیدری بر جهان‌بینی‌ای غیر از آنچه تا امروز بر دنیای داستان حاکم بوده، سوار هستند. در داستان دوم، حیدری مسیر جدیدی را پیش می‌برد؛ یعنی داستانش را از آن لحظه‌ای شروع می‌کند که ما در اکسترمم تعلیق‌روایت هستیم. او به جای جواب دادن به علامت سوال‌های موجود آنها را فرض داستانی قرار می‌دهد و داستان را از همانجا پیش می‌برد. این یکی از عمده‌ترین تفاوت‌های ادبیات داستانی ایرانی با ادبیات داستانی کشورهای صاحب داستان است. نویسنده به جای پاسخ دادن به سوال‌ها و بازگشت به ابتدا در انتهای داستان؛ به ظرف ذهنی مخاطب اعتماد می‌کند و داستانش را با ناگفته‌ها پیش می‌برد و گره اصلی داستان را بعد از مرحله گذار از گره‌های اولیه مطرح می‌کند و در انتها عامدانه از کنار گره اصلی هم گذر می‌کند. «تاوان» همان داستانی است که بر اصول آزموده ادبیات داستانی ما سوار است. از همان داستان‌هایی که از ۴۰ سال پیش جا مانده‌اند. جالب اینجاست که در نقد‌هایی که تا پیش از این بر مجموعه بوی قیر داغ دیده بودم این داستان را یکی از موفق‌ترین داستان‌های این مجموعه می‌دانستند. شاید بررسی داستان به داستان این مجموعه بحث را بیهوده به درازا بکشد زیرا آنچه قرار بود گفته شود تا اینجا گفته شده است.

/ 0 نظر / 40 بازدید