گفت‌وگو با یاسر نوروزی

کتاب اول نویسنده، بیانگر نگاه نویسنده نسبت به جهان و به‌ویژه ادبیات است. یعنی اولین تجربه و اولین برخورد نویسنده (در بحث ما) در نسبت با ادبیات داستانی. حالا اگر بخواهم درباره‌ی «بوی قیر داغ» صحبت کنم باید نویسنده‌ی آن (یعنی شما) با عناصر داستان آشناست، نحوه‌ی استفاده از آن‌ها را می‌شناسد و در مجموع از این منظر، کتاب قابل قبولی ارائه داده. به عنوان شروع بحث، دوست دارم درباره‌ی خودتان بدانم. کار داستان را از کجا و چطور شروع کردید؟ رشته‌ی تحصیلی‌تان چه بود؟ کِی تصمیم به چاپ داستان‌ها کردید و چه شد آن را به انتشارات «روزنه» سپردید؟

اولین باری را که داستان نوشتم دقیق به یاد ندارم؛ ولی نوشتن داستان بصورت جدی را  از سال 85 شروع کردم و قبل از آن فیلمنامه می‌نوشتم. سال 88 تصمیم گرفتم مجموعه‌ای از داستان‌هام چاپ کنم. در همان سال نشر آگه اولین مجموعه‌ام را به ارشاد فرستاد که با اصلاحیه‌های بسیار برگشت و دیگر قابل چاپ نبود. در تلاش دوباره و یک سال بعد، ارشاد مجموعه بعدی‌ام را هم غیر قابل چاپ دانست. بخاطر مشکلات پیش آمده مجبور به تغییر ناشر شدم و با نشر روزنه «بوی قیر داغ» را چاپ کردم. در دانشگاه هم حسابداری خواندم.    

در تمام داستان‌های کتاب، قصه‌گویی حرفِ اول را می‌زند. در توضیح باید بگویم که تقریباً هیچ‌کدام از داستان‌ها بدون قصه نیستند. یک ماجرایی تعریف می‌کنید، بر اساس این ماجرا (بدون شک)، شخصیت‌هایی دخیل می‌شوند، در تعامل یا تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند و در نهایت، داستان به انتها می‌رسد. به نظرم در این مجموعه با نویسنده‌ای روبه‌رو هستیم که تلاش دارد (به عنوان نویسنده‌ی یک کتاب اول) مخاطب را از داستان‌نویسی خودش (بنا به اصول متعارف) مطمئن کند. برای همین است که گریز از معیار وجود ندارد و همه چیز بر اساس ضوابط تعریف‌شده‌ی داستان‌نویسی پیش می‌رود. چقدر با این گفته موافق هستید؟

داشتن قصه برای من اولین قدم برای نوشتن داستان است. چون خواندن داستان با قصۀ خوب از بزرگترین لذت‌هایی است که می‌شناسم. اگر قصۀ خوبی داشته باشم می‌توانم با خیال راحت از سایر عناصر داستان استفاده کنم و آن را به بهترین شکل بنویسم. معتقدم اگر داستان لایه اول خوب و قوی داشته باشد این امکان را به خواننده می‌دهد که به لایه‌های زیرین داستان راه پیدا کند و حرف نویسنده را بهتر درک کند.

اینکه داستان‌هایی با فرم متفاوت در مجوعه نیست درست است، البته دو داستان نامتعارف مجموعه «بوی قیر داغ» که نام یکی‌شان نام مجموعه است، اجازه چاپ پیدا نکرده‌اند. این را به عنوان بهانه نمی‌گویم چون از داستان‌های مجموعه به همین صورت و فرمی که هستند راضی‌ام.

حالا می‌خواهم کمی جزئی‌تر وارد داستان‌ها شوم. برای همین یک طبقه‌بندی ارائه می‌دهم که مشروح آن به این شکل است؛ ببیند! به نظرم هر زمانی که درباره‌ی بحران یا محورِ روایتِ داستان‌تان کمتر صحبت کرده‌اید و اطلاعات داستانی را بیشتر در شعاع بحران پیش برده‌اید، داستان بهتری داشته‌اید و هر زمان که سعی کرده‌اید داده‌های داستانی را مستقیماً ارائه کنید، تأثیرگذاری کمتری داشته‌اید. مثال می‌زنم؛ مثلا در داستان اول (حیوان‌ها) که به نظرم یکی از بهترین داستان‌های مجموعه است، شما درباره‌ی روابطِ گذشته‌ی زوج‌ها اطلاعات زیادی ارائه نمی‌دهید و فقط، به شکل قطره‌چکانی، تلاش می‌کنید در دیالوگ‌ها ردپایی از بحرانِ شکل گرفته در روابط آن‌ها به ما نشان بدهید. اینجا داستانِ شما دو خطِ روایی پیدا کرده؛ یکی ماجرای گیر افتادن زوج‌ها در برف و دیگری مشکلاتی که بین‌شان بوده. اما شما سعی می‌کنید ماجرایِ اول را پررنگ‌تر کنید و برای همین است که می‌گویم در شعاعِ بحران حرکت کرده‌اید تا اینکه بخواهید مستقیم درباره‌ی مسئله‌ی شخصیت‌های داستان حرف بزنید. این یک داستان بسیار خوب بود. اما برعکس آن، داستان «ممکن است خیلی‌ها برای مردنش گریه کرده باشند» است. در این داستان اطلاعاتِ داستانی، از شعاع به سمتِ بحرانِ اصلی شخصیت‌ها متمرکز شده‌اند و خب، به همین دلیل هم تأثیرگذاری کمتری نسبت به داستان اول دارند. چقدر با این طبقه‌بندی موافق هستید؟

اول این را بگویم که «اکنون روایت» در داستان برایم خیلی مهم است. فکر می‌کنم اگر داستان «اکنون روایت» خوب و جان‌داری نداشته باشد، شخصیت‌ها امکان خوب پرورش یافتن ندارند و اگر از گذشتۀ شخصیت‌ها در داستان استفاده می‌شود، این گذشته در تقابل یا همراهی «اکنون روایت» شکل می‌گیرد.

حالا دربارۀ طبقه‌بندی شما بگویم که سعی کردم هر داستان را با توجه به قصه و امکانی که در آن وجود داشت بنویسم. در داستان «حیوان‌ها» قصه این اجازه را می‌داد که با اکنون روایت ملتهبش، دلیل وجودی آن لحظه را بصورت پنهان بیان کنم. اما استراتژی نوشتن داستان «ممکن است خیلی‌ها برای مردنش گریه کرده باشند» از همان ابتدا تاکید روی آن علت وجودی بود و گذشته‌ای که از همان ابتدا با خریدن سی دی پاواروتی خودش را به رُخ می‌کشید.

از طرفی نباید سلیقه خواننده را هم در استقبال از این دو نوع داستان نادیده گرفت. همین‌جا بگویم که داستان «ممکن است خیلی‌ها برای مردنش گریه کرده باشند» قدیمی‌ترین داستان مجموعه است که درست بعد از مرگ پاواروتی نوشته‌ و بارها آن را بازنویسی کرده‌ام و خیلی به آن علاقه دارم.  

نکته‌ی بعدی درباره‌ی داستان‌ها پیوند زبان با فضاست. من لحن روایتِ داستان‌هایی مثل «صدای هیچ» یا «بازی نور» را می‌پذیرم و با شیوه‌ی نسبتاً گزارشی آن مشکلی ندارم، اما درباره‌ی داستان «تاوان» آن نه. برای توضیح اینطور بگویم که وقتی داستانِ شما یک داستان آپارتمانی‌ست با معضلات و مشکلات طبقه‌ی متوسط، چنین زبانی که گفتم قابل پذیرش است اما وقتی زمانِ داستان عقب‌تر می‌رود، آیا می‌توان از همان زبانی که برای آن داستان‌ها استفاده کرده‌اید، استفاده کرد؟ چرا لحن روایت و زبان باید در داستان‌های «تاوان» و «بازی نور» شباهت کامل داشته باشد؟ به هر حال این‌ها (چه به لحاظ زمانی و چه دغدغه‌ی سوژه) دو جهان متفاوت هستند....

حرف‌تان دربارۀ اهمیت پیوند زبان با فضا کاملا درست است اما به نظرم زبان به کار رفته در دو داستان «تاوان» و «بازی نور» کاملا با هم متفاوت است. دایره واژگانی استفاده شده توسط دو شخصیت اصلی داستان‌ها به نظرم به خوبی این تفاوت زبانی را نشان می‌دهد. حتی سعی کرده‌ام سن بیشتر شخصیت اصلی داستان «تاوان» را با کلماتی که به کار می‌برد نشان بدهم تا با شخصیت‌های جوان سایر داستان‌ها متفاوت باشد. دربارۀ لحن داستان‌ها، بخاطر بار نوستالژیکی که هر دو داستان دارند شباهت‌هایی بین آن‌ها وجود دارد اما معتقدم که کاملا بر هم منطبق نیستند.

مشکلی نیست. از این مسئله می‌گذرم چون احساس می‌کنم نیاز به یک بحث طولانی دارد. بگذارید در پایان به یکی از دغدغه‌های اصلی کتاب شما، یعنی «تنها‌یی» اشاره کنم. انسان‌های داستان‌های شما همه «محکوم به تنهایی» هستند. چرا می‌گویم محکوم به تنهایی؟ چون آن‌ها، چه با شخصیت‌ها مقابل‌شان سازگار باشند، چه نباشند، در نهایت به انزوا می‌رسند. چه با آن‌ها نقطه‌ی مشترکی داشته باشند و چه نداشته باشند، باز هم ترجیح‌شان با عزلت است و احساس می‌کنند که قابل درک نیستند. مثلاً در بعضی از داستان‌ها، دو شخصیت، جهان‌های ذهنی متفاوتی دارند و درک و دریافت آن‌ها با هم تفاوت دارد، بنابراین ناخودآگاه از هم دور می‌شوند. خب این طبیعی‌ست. اما گاهی هم ماجرا برعکس است. شخصیت‌های یک داستان، نقاطِ مشترکی در یکدیگر پیدا می‌کنند اما این نقاط مشترک بیش از آنکه باعث نزدیکی باشد، آن‌ها را از هم دور می‌کند. چرا؟ چون هر دو سال‌هاست با این جهانِ خودساخته درگیرند و اشتراکات را آزاردهنده می‌بینند (مثل داستان «ممکن است خیلی‌ها برای مردنش گریه کرده باشند»). در نهایت، سرنوشت محتوم شخصیت‌های داستان‌های شما، همه‌گی، تنهایی‌ست.

یکی از مشکلات جوامع مدرن، تنهایی است. در جامعۀ رو به مدرن ما هم چنین مشکلی وجود دارد و به وضوح حس می‌شود. وقتی تنهایی به مرور زمان درون افراد نهادینه شود، هنگام نوشتن هم خودش را نشان می‌دهد و معلوم می‌شود که این موضوع فکر نویسنده را نیز درگیر کرده. طبیعی است، نقاط اشتراک میان آدم‌ها که کم شود، تنهایی بیشتر بروز می‌کند. نکتۀ دیگری هم در کار است: گاهی با آن که هنوز نقاط مشترکی یافت می‌شود آدم ترجیحش انزوا و تنهایی است که ناشی می‌شود از ترس، ترس از نزدیک شدن به آن آدم‌ها با نقاط مشترک فراوان و احتمال از بین رفتن این نقاط و دوباره تنها شدن! که شاید تلخ‌تر است و مانع برقراری یا تداوم ارتباط و در نتیجه میل به انزوا می‌شود. من سعی کرده‌ام همین را در داستان‌هایم نشان بدهم. امیدوارم سعی موفقی بوده باشد و خوانندگان کتاب را دوست داشته باشند.

/ 0 نظر / 27 بازدید