بهترین حس امنیت

چطور دلش می‌آمد؟ مادری را می‌گویم که کالسکۀ بچه‌اش را دنبالش می‌کشید. حتی می‌خواستم آن «اش» چسبیده به «بچه» را حذف کنم تا دلم خنک شود. اینطورش را دیگر ندیده بودم. دستۀ کالسکه را آورده بود جلو و خودش جلوجلو می‌رفت و کالسکه را می‌کشید دنبالش. بچه داشت چیزی توی دهانش می‌کرد. یاد نان‌خشکی‌ها افتادم. نمی‌دانم یادتان هست یانه. یک چرخ داشتند و راه می‌افتادند دوره توی خیابان‎‌ها و داد می‌زدند:«نون‌خشکیه، نمکیه» و دقیقا مثل همین مادر نمونه چرخ‌شان را که پر از نان‌های کپک‌زده بود خرکش می‌کردند. اگر بچه همانطور که سرکارعلیه،خانم ِمادر، دارد برای خودش دِلِی‌دِلِی قدم برمی‌دارد، بلایی سَرِ خودش بیاورد چه می‌شود؟ اگر آن چیزی که توی دهانش کرده راه نفسش را بگیرد؟

توی خیابان می‌رفتیم. از صدای ماشین‌هایی که رد می‌شدند می‌فهمیدم والا فقط می‌توانستم آبی‌ آسمان را ببینم که ابرهای کم‌رمق سفید جاهایی از آن را پر کرده بودند. مادر داشت کالسکه را هل می‌داد و برایمان تعریف می‌کرد. برای من و مریم که میلۀ کنار کالسکه را گرفته بود و جست‌وخیز می‌کرد. صداش همراه شعرخوانی مریم و صدای ماشین‌ها می‌شد. همانطور که پاهام را توی هوا تکان می‌دادم با دقت به حرف‌هاش گوش می‌دادم. صدای لالایی مانندش با طعم خوش پستانک و حضورش پشت ‌سرم، جایی که مطمئن بودم هست، بهترین حس امنیت تمام زندگیم است.  

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژولین سیفعلی مراد

بچه ها حس امنیت را از پدر و مادر می گیرند و پدر و مادر از جامعه اشان. این نباشد آن نیست و آن نباشد این نیست. نه این که کامل نباشد، نه، آن جور که باید باشد، نیست.

پروانه

بچه بودم کالسکه نبود. تو بغل مامان یا روی دوش بابا بودم!

مریم

من هم بچه داشته باشم می اندازمش کوجه بزرگ شه. هیچی شون هم نمیشه. وسواس و اضطراب و هزار جور درد و مرض دیگه هم نمی گیرن. نمکی ها رو هم یادم می آد تو سرازیری یک لاستیک داشت چرخشون ژاشونو می ذاشتن روش سر می خوردند ژایین . عاااااااااالی بود

afshan

حالا مطمئنی مادر بچه بود؟ ---- یه دفعه گفته بودی خیلی مامانی هستی! اما پاراگراف اخري واقعا قشنگ بود. حافظه ات هم عالي است كه يادت ميايد.

hamid

این نون خشکی ها هنوز هم هستند، تو بعضی محل ها!!

جوجو

والله مامان اینا تعریف می کنند اون وقتها من مثل بچه آدم توی کالسکه نمی نشستم و هی یا کلاهمو پرت میکردم تو خیابون و این بنده خداها میدویدند دنبال وسایل پرت شده. آخر سر تصمیم میگیرند من رو بغل کنند و از کالسکه بجای ساک خرید استفاده کنند.بچه های این دوره و زمونه تغییر کردند مشکل از مامانا نیست میدونی من هیچ وقت تو بغل مامانم این حس امنیت رو نداشتم. تا سالها بوبو بهم این حس رو میداد. یادش بخیر

پروانه

قربون اون پاهای معلقت برم من ای علی جان کوچولو! گلی تو.

سارا

با این دید نگاه کن که مادر شاید یک بار این کار را می کند خسته گی چیزی نیست که بتوان نادیده گرفت و گذاشت به حساب بی مهری مادرانه ! اما همین بچه که ما باشیم چند بار مادرمان را نادیده گرفتیم ؟