لحظه هایی که فراموششان نمی کنیم

یک داستان برای خوب بودن غیر از تمام ویژگی ها باید تصاویر به یادماندنی داشته باشد. حتما برای تان اتفاق افتاده که از یک داستان چیزی یادتان نیاید بجز یک لحظه خاص. ممکن است ما با گذشت زمان، زبان، خط داستان یا ... یک داستان را فراموش کنیم اما لحظه ها و تصاویر به یادماندنی اش را هیچوقت از یاد نمی بریم. مثال هم که فراوان است و حتما الان چند نمونه خوب بخاطر آورده اید. اما من می خواهم چند لحظه(تصویر) به یادماندنی از مجموعه داستان"آویشن قشنگ نیست"* را برای تان مثال بیاورم:

 

...جیپ قهوه ای با سپر صافکاری شده از خاکی روی آسفالت آمد. بهزاد را دیدم که پنجه اش را به شیشۀ جلو چسباند. بخار انگشتانش بر شیشه ماند. مازیار یا قمر بنی هاشمی گفت و خودش را پرت کرد عقب. نگاه من و بهزاد به هم افتاد. عقربۀ سرعت روی صد، صدای قِرقِر موتور هم درآمده بود. هر که بود نمی توانست در آن پیچ تند چند بار کله معلق نزند. زنگ صدای مازیار توی گوشم بود که مقدسات را از کربلا تا قبرستان بقیع شاهد می گیرد تا تن چاق لش اش را وسط این آهن پاره له نکنند. بهزاد به رد انگشتانش بر شیشۀ جلو نگاه می کرد، با چشمان دریده. من و او با هم از ماشین به بیرون پرت شدیم. ...

 

... کل خاطرات ما در دو باری که رفتیم تا قلۀ کوه طاق بستان خلاصه می شود. همانجا که یادش افتاد در آن کوله ای که به دقت بسته جای چای کیسه ای خالی است. نان و پنیر و سبزی را به نافم بست و دو مشت از آب چشمه به صورتم پاشید و خندید و گفت:« پسر غلام اول صبح اخم نمی کند.» و من از سردی آب چشم هایم را جمع کردم. ...

 

... توی اتاق که برمی گردم، عزیز همان طور صدای تلویزیون را بسته. ولی دارد تصویرش را نگاه می کند. از بالای تاقچه زیرسیگاری را برمی دارم. می روم یک گوشه ای به دیوار تکیه می دهم و یکی روشن می کنم. حرفی نمی زند. از این گوشه پیداست که باز اعصاب گه مرغی دارد و می خواهد برای جناب سرهنگ آبغوره بگیرد. ...

 

... مرده شور این هوا را ببرد. باران، سه روز، چهار روز. تابستان هم که می شود از گل و گردن و صدجا نابدترتت عرق مورچه راه می گیرد. حالا هم هی شِرشِر. ...

 

... تو نمی دانی آژیر قرمز چیست. می دانی؟ ماها شرطی صدای اش بودیم. هر جا بودیم باید خودمان را به یک زیرپله ای، سرپناهی، چیزی می رساندیم. ]از اتوبوس که[ پیاده شدم با صدای آژیر تند تند به سمت خانه می دویدم... خودم را با زاری به در خانه رسانده بودم و با مشت به در می کوبیدم که صدای گند هواپیماها بالای سرم بود...

 

این ها که نوشتم فقط چند لحظه کوچک از داستان هاست. داستان ها پُرند از این لحظات که وقتی می خوانیم شان می روند جایی ان ته ته های ذهن مان که روزی، جایی به یادمان بیایند و طعم خوبِ " آویشن قشنگ نیست" را زیر دندان های ذهن مان بیاورند.

ممنون حامد برای طعم به یادماندنی داستان هات.

 

*آویشن قشنگ نیست. حامد اسماعیلیون. نشر ثالث. چاپ اول 1387

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آلما

منم ممنونم [نیشخند]

پاپتی

داستان های حامد پر بود از لحظه هایی که برای من جاویدان شد و بعضی هاش هم که انگار لحظه های خودم بود که حامد نوشته بود مثل این قسمتی که انتخاب کرده بودی... ... تو نمی دانی آژیر قرمز چیست. می دانی؟ ماها شرطی صدای اش بودیم. هر جا بودیم باید خودمان را به یک زیرپله ای، سرپناهی، چیزی می رساندیم. ]از اتوبوس که[ پیاده شدم با صدای آژیر تند تند به سمت خانه می دویدم... خودم را با زاری به در خانه رسانده بودم و با مشت به در می کوبیدم که صدای گند هواپیماها بالای سرم بود...

رضیه

در این جا جا داره که منم به سهم خودم از تک تک آحاد دوستان دست اندرکار کمال تشکر رو داشته باشم.

پروانه

من گرفتار اون صحنه ای شدم که طرف افتاده یه جایی در مرز و داره خاطراتش رو نشخوار می کنه. تعیلق! داغ دلم تازه شد. کتاب مفقود شده! عین همین شخصیتی که دوستش داشتم. عین خودم!

افشان

درست ميگويي.

بی برفی

سلام. تو به وجه تشابه مهم یه فیلم خوب با یه داستان خوب اشاره کردی.

ژولین سیفعلی مراد

یک داستان شیرین و یک پرس چلوکباب بره هر دو دلچسبند اما این کجا و آن کجا[چشمک]!!! می بینمت علی جان[لبخند]

آذر

بعضی از برشها یه جوری نوستالژیک اند!

نگاهی نو

سلام امیدوارم خوب باشید و همچنان مشغول داستان نویسی