شباهت های اینجا و پراگ، ما و کلیما

اغلب از خود پرسیده ام که کجای پراگ را می توان مرکز نمادین آن دانست؟ قصر را؟ میدان شهر قدیم را؟ میدان ونسسلاوس را؟ قصر، با این که متداول ترین تصویر روی کارت پستال ها است و نقاش ها به کرات آن را نقاشی کرده اند، برای من نماد چیز متفاوتی است. میدان ونسسلاوس، که تا قرن نوزدهم بازار بود، فاقد یک پیوند عمیق تاریخی با سرنوشت این شهر است. و میدان شهر قدیم؟ این میدان، بی تردید، به بار سنگین تاریخ چک تجسم می بخشد. مدت تقریبا چهار قرن است که این میدان نشانگر اعدام های عمومی و شرم آور بیست و هفت انسان شریف، شهروندان و رهبران معنوی در 1621 بوده است. این میدان به نماد خواری، تزویر بشر، و انعطاف پذیری مردم پراگ تبدیل شده است. بارها و بارها، در این مکان جشن هایی برای بزرگداشت رهبران در مسند قدرت، حال چه خوب، و چه ( به گونه ای متداول تر) غیر محبوب برگزار شده، و همیشه هم به قدر کفایت آدم هایی پیدا شده اند که ( یا از روی علاقه و یا از روی ترس) به این جشن ها بیایند و ادای احترام کنند. 

برای من، مرکز مادی و معنوی این شهر پل سنگی تقریبا 700 ساله ای است که شرق و غرب را به هم پیوند می دهد. پل کارل نماد شرایط این شهر در اروپا است، که دو نیمه اش، لااقل از هنگام پی ریزی این پل، در جستجوی یکدیگر بوده اند. دو شاخه از یک فرهنگ، که در عین حال، بازنمود دو سنت متفاوت، و طوایف گوناگون مردم اروپا هستند.

این پل مظهر رویین تنی عجیب و غریب این شهر، و استعدادش در بهبودی و جبران فجایع نیز هست. این پل قرن ها است تاب مَدهایی را که مرتبا به پراگ هجوم می آوردند آورده است. فقط یک بار، دو قرن پیش، هنگامی که دو تاقش فرو ریخت، و به همراه آن ها دست فروش ها نیز به درون آب های پر تلاطم فرو غلتیدند آسیب دید. اما این پل به سرعت مرمت شد، و امروز شهروندان پراگ از رویدادی که وقایع نگاران معاصر آن را یکی از بدترین فجایعی تلقی کردند، که تا آن زمان این شهر را متاثر کرده بود، یکسره بی خبرند.*   

* برشی از مقالۀ "روح پراگ" نوشتۀ ایوان کلیما. ترجمۀ فروغ پوریاوری. ص ۵۶ . انتشارات آگه. چاپ یکم.  بهار ١٣٨۶ 

/ 25 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انگار نه انگار

ممنون. از حوصله و وقتی که صرف کردی. و پرینتی که می خواهی بگیری!

جامعه کهنه

سلام علیمرسی از نظر لطفت. امیدوارم ببینمت. تو هم از بچه های کارنامه هستی؟

جامعه کهنه

سلام علی جان. مرسی از نظری که دادی و بیش و کم با همه ش موافقم. هر چند دو سه خط که داستان نیست. برو بالای بیست صفحه. راستی تو هم از بچه های کارنامه هستی؟

آلما

هنوز نرسیدی خونه که ادامه داستان رو بنویسی؟؟؟[نیشخند]

آذر

همه برگشتن از پراگ... بنویس!

حامد

کامنت خنثا می کنیم. بدجنسی می کنیم. کامنت خنثا می کنیم .بدجنسی می کنیم. آی خونه‌دار و بچه‌دار...

آلما

میدونی اگه ادامه داستانتو ننویسی چیکار می کنم؟

رضیه

حالا فهمیدم دیروز که جلوی نشر آگه داشتم فکر می کردم چه عنوانی باید یادم می افتاد! روح پراگ! بماند تا هفته بعد.