به استقبالِ مجموعه داستان کوتاه " آویشن قشنگ نیست"

حامد را از اردیبهشت سه سال پیش می شناسم. اولین بار که دیدمش پشت میزی توی سلف موسسۀ کارنامه نشسته بود و با افرا صحبت می کرد. اولین چیزی که چشمم را گرفت، رنگ نامتعارف پیراهنش بود و بعد که کمی به حرفهاش گوش کردم اطلاعاتش از اوضاع سیاسی بود و نگاه خاصش به آنها. یادم نیست سر چه موضوعی وارد بحث شان شدم ولی خوب به یادم مانده وقتی افشان آمد و از داستان خوبی که دفعه قبل حامد برایشان خوانده بود تعریف کرد، کنجکاو شدم آن را بخوانم که راستش تا حالا هم موفق به خواندنش نشده ام. حامد دوست خوبی است. از همان هایی که آدم معمولا دنبالشان می گردد. از آنهایی که از مقدار اطلاعاتشان حیرت می کنی. از همان ها که وقتی دربارۀ کتاب و فیلم و خیلی چیزهای دیگر باهاشان صحبت می کنی متوجه گذشت زمان نمی شوی.

تمام داستانهای مجموعۀ " آویشن قشنگ نیست" را خوانده ام. داستانهای کوتاهی که با جزئیاتی ریز و ظریف به هم مربوط اند. داستانهای کتاب، پُر از فضاهایی آشنا با زبانی گیرا هستند. زبانی که خودش را به رخ نمی کشد بلکه سعی می کند خواننده را با خودش همراه کند و به بهترین صورت لذت داستان را به او منتقل کند.

تکه هایی از داستانهای مجموعۀ " آویشن قشنگ نیست" :

رضا

از مرگ من هشت سال می گذرد، هشت سال و سه ماه. بارها به این مرگ، لحظه ی احتضار و انعکاس وحشت در چشم هایم اندیشیده ام. می دانم که به آن سختی هم که گفته اند نبوده. اجل معلق که دیگر حرف ندارد...

مهدی

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شده ام. خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد از خواب که بیدار شدم حرف می زنیم. خرس به خواب رفت و ندانست که عغمر جیرجیرک فقط سه روز است.

لیلا مال این حرف ها نیست. مگر ممکن است یاد من هم کرده باشد؟...

وحید

بالاخره مجبورم کردند. خسته شده بودم. حاجی با انگشت سبابه پشت کفش هایش را دور پاشنه می اندازد و می گوید ماشین را بیاور جلوی در تا من بیایم. مادر قرآن به دست دوان دوان می آید. زیر لب چیزی می خواند و خم می شود و در جاکفشی را با زحمت چفت می کند. از پارکینگ که بیرون می روم پدر کنار دستم می نشیند....

بهادر

می گویند آقا بهادر دستت درد نکند. قربان قدمت. سرم را پایین می اندازم. آقای دکتر را صدا می زنند چیزی در گوشش می گویند و او هم بدو بدو می آید آستر کتم را می کشد و می آورد گوشه ی حیاط. ده تا هزاری توی جیب ام می گذارد. زبانهی در را می کشد. آن بالا آویشن و گلاره زیر بغل مادرشان را می گیرند تا ببرندش تو...

اهورا

روز مزخرف. از همان اول صبح معلوم بود که این طوری می شود. خانه های جدول را غلط علوط پر کردیم و روزنامه ورق زدیم و زنگ زدیم آگهی ها را برای هفته ی بعد تمدید کنند. آنها هم که پشه را توی هوا نعل می کنند. " دو تا نیم صفحه آقای مهندس. مثل همیشه. یکی پشت جلد یکی روی جلد."...

نیلوفر

- آن روزها پسرها شلوار جیب پاکتی و گاباردین های سبز و خردلی می پوشیدند. الان اگر ببینی عق می زنی. به جان خودت راست می گویم. واه واه پیراهن های پیچ اسکن بادمجانی که پاساژ کویتی ها می آورد دیگر نوبرش بود. انگار همه کهنه پوش بودند...

نیما

رضای عزیز سلام

این دومین نامه ای است که برای ات می نویسم. شاید داستانی که برای من اتفاق افتاد برای تو هم بیفتد. در نامه ی قبلی هم همین حرف ها را زده ام و ممکن است تکراری باشد. اما از آن جا که گمان می کنم نامه ی اول ام در جایی گم شده و به دستت نرسیده دوباره توضیح می دهم. امسال من و نازنین... 

پ.ن: در اولین فرصت داستان کامل" مثل یه حادثه" را در صفحه جداگانه ای( صفحات وبلاگ)  می گذارم. 

 

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذر

این از مطلب شما، اون هم از مطلب رضی. خیلی مشتاق شدم. از طرف من هم به ایشون تبریک بگید. از قولی که دادید راجع به مثل یه حادثه هم خوشحالم.

محسن

تبریک به تو به خاطر داشتن چنین دوستانی و خود حامد که عمر آشنایی دورادورمان از دو سال گذشته و این همه صبر و تلاشش

آلما

خوبه که برای حامد نوشتی ولی فکر نمیکنی باید اول اون داستان نیمه تمامتو می نوشتی بعد؟

زاغچه

از ديروز به هر وبلاگي سر مي زنم بحث حامد است و كتابش! حتي فكر كردم غروب جمعه اي سري بث تنها جاي خوبي كه مي شه رفت يعني شهر كتاب بزنم و كتاب را بخرم. اما فكر كردم ممكن است هنوز توزيع كامل نشده باشه. براي همين بايد تا فردا پس فردا صبر كنم. اميدوارم به همين خوبي باشه كه همه تعريف مي كنند. نه هيجان انتشار كتاب يك دوست.

هادی

سلام به روزم با: سه یادداشت در باب احترام، اهانت و هیجان منتظرم در: www.wata.blogfa.com

پاپتی

حسودیم شد به شماها که همدیگه رو می بینید و من مانده ام تنهای تنها

ژولین سیفعلی مراد

علی جان سلام خوبی؟چه خبر؟ از باشگاه فیلمی ها چه خبر؟ منتظر اولین فرصت هستیم. شاد باشی.

جامعه کهنه

مرسی. من که تازه حامد را شناخته م. به هر حال کتابش کتاب خوبی است. به نظر من حاصل تجربیات دسته اول است. دید خوبی دارد و احتمالا پای صحبت این آدمها نشسته است. در ضمن کتابی که قرار است ثالث درآورد، از من، رمان است نه مجموعه داستان. تو داستان کوتاه به اندازه کافی بی استعداد هستم، متاسفانه. انشالله ببینمتان. هم شما هم حامد و باقی آقایان.