مثل یه حادثه

ساعت از دوازده گذشته، توی تخت وول می خورم. هستی هم نخوابیده. از صدای منظم نفس هاش وقتی خوابش می برد خبری نیست. وقتی آخر شب ها دعوامان می شود همین طوری است. عادت کرده ایم که نخوابیم و دو دو تا چهار تا کنیم موضوع دعوامان را. بعد که یکی احساس کرد کمی حق با دیگری است بدون اینکه چیزی بگوید، آن یکی را بغل می کند و دعوا تمام می شود. می دانم که دعوای امشب تقصیر من بوده، از درد ته گلویم احساس بدی داشتم و گیر دادم به یک چیز الکی و دعوامان شد. حسابی دِلخورش کرده ام. یکی هم آخر شبی توی خیابان صدای ضبط اش را بلند کرده. از آدمهایی که رعایت حال دیگران را نمی کنند متنفرم. هر چند جوان تر که بودم خودم همین کارها را می کردم. همین کارها را می کردم؟ نه، اینطورها هم مردم آزار نبودم. می چرخم طرف هستی. نه، دیگر شورش را درآورده. صدا را آنقدر بلند کرده که من توی خانه- آن هم وقتی مهمانی داریم- اینقدر صدای ضبط را بلند نمی کنم. بلند می شوم و پنجره را باز می کنم.

- ... رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه…

صدای ابی بلندتر می شود. ماشین درست پارک شده جلوی مجتمع. نورِ چراغ در ورودی، انگار بخواهد ماشین را نورپردازی کند، تمام ماشین را روشن کرده.

- پنجره رو ببند، تمام هوای اتاق رفت.

- آخه ببین نصفِ شبی چه بساطی به پا کرده- خم می شوم روی لبۀ پنجره- انگاری شاخ غولم شکسته. همچین ایستاده کنار ماشینش...

- ولش کن، یکی هم که دلش خوشِ تو می خوای حالشو بگیری.

- ... یه روزی لحظه هامون رنگِ...

آباژور را روشن می کند. لحاف را پس می زند و می نشیند روی تخت.

- زنِ یا مرد؟

برمی گردم و نگاهش می کنم. موهای به هم ریخته اش را خیلی دوست دارم.

- چی؟

می آید کنار پنجره. انگار که فاصله میان تخت و پنجره را پرواز می کند. 

- برو کنار ببینم.

سرش را می برد بیرون و چشمهاش را ریز می کند. زیر لب زمزمه می کند: آذیِ، آذی. تقریبا جیغ می کشد.

- آذی.

و مثل دیوانه ها دست تکان می دهد.

 

ادامه دارد...

 

/ 34 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات تلخ

من کنعانم دوست نداشتم،خیلی غیر منطقی بود.

حامد

بابا این‌اقای نویسنده خیلی شوخ و باحاله.خودت که نمی گی اینو بذار من بگم!

حامد

به زودی در صفحه ی حوادث روزنامه ی ایران: یک ناشناس عده ای از کارمندان نشر ثالث را گروگان گرفت!

خانم ثابتی

اونقدر طبیعی و روان می نویسی که آدم شک می کنه تو داری قصه ات را زندگی می کنی یا زندگی را قصه. اگه این قصه واقعا ادامه داره ما همین جا بشینیم تا نفر اول باشیم.

احمد

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی.... همه مان را سرکار گذاشته است

رضیه

علی ی ی ی ی[گریه]ی ی ی ی ی ی ی ی ی

آذر

آذی دیگه شد آدم برفی از بس توی این هوا بیرون موند! دلت به حال او نمی سوزه فکر خودت و خانمتو بکن![نیشخند] کنار پنجره با این سرما می چایید!

مدیر ستاد تحقیقاتی spf

سلام راستش توی سایت ما در رابطه با گفته های اخیر شما بحثی مطرح شده که گمون میکنم لازم باشه شما هم دفاعیاتی از خودتون داشته باشید . خلاصه منتظرتون هستیم . ممنون ...

afshan

1-از بهنام...چند خط اول را خواندم و به كلمه ي سرطان كه رسيدم رها كردم.بار دوم هم امشب همين طور شد.روحيه ي درستي ندارم و هر چيزي را نميتوانم بخوانم.چيزهايي كه در شرايط معمولي راحت ميخوانم اين جور وقتها توي ذهنم ميمانند و اذيتم ميكنند. 2-مثل ...را خواندم و منتظر بقيه ي قصه ام.

mina

من دوباره نوشتم ولی تو چرا نمی نویسی می دونی چند بار تا حالا این داستانو خوندم! و مثل دیوانه هادست تکان می دهد .... ادامه دارد