سردبیر سبزِ مجلۀ سرخ

ده ماه قبل در همین وبلاگ مطلبی درباره تولد مجلۀ "ایران دُخت" نوشتم. بعد از آن چند نفری از دوستان معترض شدند و گفتند که "ایران دخت" اصلا طعم مجلۀ "شهروند امروز" را ندارد. حرف شان را قبول داشتم، چون "ایران دخت" نمی توانست آن چیزی که ما از "شهروند امروز" دیده بودیم را به همان صورت و با همان قدرت نشان مان دهد. اما هنوز هم فکر می کنم که "ایران دخت" چهارچوبی را که برای خودش تعیین کرده بود به بهترین حالت رعایت می کرد و یک مجلۀ تمام حرفه ای بود. مدتی بود که بخاطر دستگیری آقای سردبیر(محمد قوچانی) وقتی مجله را می خریدم و در اولین مطلب اش، نوشته یکی از دوستان آقای سردبیر را می دیدم که از اتاق خالی اش می نوشتند و خاطرات خوششان با محمد قوچانی را مرور می کردند، دلم می گرفت. خیلی وقت ها شده بود حرفی را که محمد قوچانی در مقاله هایش می نوشت قبول نداشتم اما از نوع تحلیلی که توی نوشته هایش بود خوشم می آمد. چون مشخص بود که برای شان وقت می گذاشت و سعی می کرد نگاه جامع ای به مطلبی که می نوشت داشته باشد. حالا محمد قوچانی آزاد شده و به قول خودش جامه نو بر تن "ایران دخت" کرده. قسمتی از "یادداشت سردبیر" آخرین شماره "ایران دخت" را اینجا رونویسی می کنم، شاید شما هم حرف دل سردبیر به دلتان بنشیند و همراهم شوید در خواندن "ایران دخت".  

" «چراغ خبر» سلول ۶٢ را روشن کرده بودم تا به مصداق برآمدن دو کار از یک کرشمه هم قضای حاجت کنم و هم هواخوری مجانی که این گونه قضای حاجت مزیت ٢٠٩ است به ٢۴٠. در دستان نگهبان مجله سرخی دیدم که به ایران دخت می مانست. نگهبان بدی نبود. گفتم بده ورقی بزنم. گفت ممنوع است. گفتم عجبا که سربیر در سلول و مجله در زندان اما دریغ از ملاقات. گفتم حداقل جلدش را از دور نشان بده. بی معرفتی نکرد و به قاعده ٣٠ ثانیه جلدش را از دور نشان داد: سرخی شرم همچنان بر جبینش بود... اکنون که بازداشت موقت به آزادی موقت(تا اطلاع ثانوی) تبدیل شده فرصت دارم که به ایران دخت زُل بزنم و بگویم چه پیر شده ای دختر... سالی از تولد دوباره ات گذشته اما گویی سالیان بسیار سپری شده است. اما شانه هایت چه خوب دوام آورده و این بار را تا بدینجا آورده که امروز من به حرمت چهار ماه دوری و یک سال بی توجهی به تو جامه نو بر تنت کنم. پس این سلامی دوباره است به آزادی و روزنامه نگاری... راستی نمی دانم که آن نگهبان هنوز هم ایران دخت می خواند یا نه؟ اما اگر هنوز اهل خواندن ایران دخت هست از همین روزن گشوده به دود بر ٢٠٩ درود! ..."*

* هفته نامۀ سیاسی/ فرهنگی/ اجتماعی ایران دخت. شماره ۴٠ دوره جدید. شنبه ٢٨ آذر ١٣٨٨

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افرا و پاییز

مدتها بود که نمی خریدمش...به نظرم می اومد گاهی زیادی خاله خانباجی بازی در می آره..ولی با این پستی که تو نوشتی خریدنش واجب شد. ممنون.

درخت ابدی

دیشب بعد از ماه ها پول پای مجله دادم و خریدمش، به نیت "شهروند امروز".

اناهیتا

دستم کوتاه است از بدنه لاغر باقی مانده از روزنامه و مجلات ایران . ولی این تکه ای که نوشتی ....این فوق العاده بود . انسان به آفریده هایش دلبسته می شود , همانطور که به فرزندش . و در تهران دستت از هر دو اینها به فاصله یک شبانه روز ممکن است کوتاه شود .[گل]

پاپتی

چند شماره ایش را خریدم ولی بعد از خرداد دیگه هیچ نشریه ای نگرفتم... یادم باشد این یکی را بگیرم

نیلوفر

چند ساله من مجله نخریدم ؟ اما مثل اینکه این رو باید بخونم

احمد

یاد فیلم زندگی دیگران افتادم که نویسنده کتابش را به آن مامور مخفی تقدیم می کند. اگر هم اسمی برای نگهبان می گذاشت قضیه کامل می شد اسمی مثلHGW XX/7 دستم که به مجله نمی رسد بروم فیلم را دوباره ببینم.

افشان

ایراندخت را که هیچوقت نخوانده ام.شهروند امروز را گاهی چرا. اما مطلب قشنگی بود که اینجا گذاشتی.عمیقا مایه ی امیدواری.

رضیه

روزن گشوده بر دود... [چشمک]

شکوفه

به روزم با "و" مثل "وطن"[گل]