﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ردپای خيس باران</title>
    <description>librak's description</description>
    <link>http://librak.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>علی حیدری</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 10 May 2012 06:13:57 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>شتر لوک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;هفته گهی&amp;zwnj;ست. تا حالا دو تا تشییع جنازه دیده&amp;zwnj;ام. آدم&amp;zwnj;هایی که دیگر نفس نمی&amp;zwnj;کشند و زیر پارچه ترمه، روی تخته آرام خوابیده&amp;zwnj;اند و سیل جمعیت؛ دوست و آشنا و غریبه. نمی&amp;zwnj;دانم چرا اینطوری&amp;zwnj;ست. شاید هم چشم&amp;zwnj;های من عادت ندارد به دیدن چیزهای خوب. شاید هم شما بگویید این هم بد نیست، سرنوشت است، عاقبت همه همینطوری&amp;zwnj;ست، شتری&amp;zwnj;ست که در خانۀ همه می&amp;zwnj;خوابد. اما من حالم خراب می&amp;zwnj;شود. دلم تنگ می&amp;zwnj;شود. دلم اشک هزار سال نیامده می&amp;zwnj;خواهد. شاید هم برای همین است که شخصیت&amp;zwnj;های داستان&amp;zwnj;هام ابایی ندارند از اشک ریختن. وقتش که برسد های&amp;zwnj;های گریه می&amp;zwnj;کنند و شانه&amp;zwnj;هاشان می&amp;zwnj;لرزد و اصلا هم فکر نمی&amp;zwnj;کنند که نکند کسی ببیندشان، نکند کسی بگوید چقدر ضعیفند، چرا خوشان را نگه نمی&amp;zwnj;دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از داستان کوتاه &amp;laquo;شتر لوک&amp;raquo;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/216</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/9414034/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-9414034</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 06:13:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزها در راه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از پیشگفتار &amp;laquo;روزها در راه&amp;raquo; نوشتۀ شاهرخ مسکوب&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سی&amp;zwnj;و&amp;zwnj;یکم خرداد 1342&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پنج شش ماه است که می&amp;zwnj;خواهم نوشتن این یادداشت&amp;zwnj;های روزانه را شروع کنم؛ شاید نزدیک به یک سال، از وقتی که نوشتن &amp;laquo;مقدمه&amp;zwnj;ای بر رستم و اسفندیار&amp;raquo; را برای سومین بار شروع کردم. آن وقت مثل مردی بودم که تنگ نفس دارد و از کوهی بالا می&amp;zwnj;رود. تمرین نداشتم و ندارم و نوشتن دیگر از کشتی و جفتک چارکش کمتر نیست، تمرین می&amp;zwnj;خواهد. فکر کردم کمترین فایدۀ این یادداشت&amp;zwnj;ها آن است که ورزشی است. به علاوه اگر آدم چشم&amp;zwnj;های بینا داشته باشد بسیار چیزها می&amp;zwnj;بیند که شایستۀ نوشتن است. اما برای دیدن باید به فکر آن بود و نوشتن یادداشت خود تمرینی است برای دیدن، یاد می&amp;zwnj;دهد که آدم چشم&amp;zwnj;هایش را باز کند. از همۀ اینها گذشته کسی چه می&amp;zwnj;داند شاید بعد از سال&amp;zwnj;ها بعضی از این نوشته&amp;zwnj;ها به کاری بیاید و ارزش آن را داشته باشد که به دست دیگران برسد... به هر حال امروز شروع کرده&amp;zwnj;ام و مثل هر کار دیگری که برایم اهمیتی داشته باشد مدت&amp;zwnj;ها تردید کردم، با فکرش کلنجار رفتم و سبک و سنگین کردم. در این مواقع مثل آدمی هستم که بخواهد در آب سرد بپرد، مدتی دو دل است و بعد دل به دریا زدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;می&amp;zwnj;خواهم راحت و ساده بنویسم؛ این دیگر شرح بر ادیپ و پرومته یا مقدمه بر رستم و اسفندیار نیست، پیشامدهای روزانه است- از زشت و زیبا- شهرفرنگی است که آدم صبح تا غروب تماشا می&amp;zwnj;کند، و چه بسا مبتذل و گذراست. اما زندگی لبریز از همین مبتذلات است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;* روزها در راه. شاهرخ مسکوب. انتشارات خاوران. پاریس. چاپ اول. زمستان 1379&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/215</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/9291962/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-9291962</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 06:19:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیده‌ها و ایده‌ها 3</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بعضی وقت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهیم خودمان را جوری نشان بدهیم که نیستیم. صبح توی صف شلوغ بانک، زنی آمد و بعد از کلی حرف زدن با کارمندها، یک پنج&amp;zwnj;هزار تومانی نو درآورد و گفت موقع تحویل سال پول را گذاشته بوده لای قرآن به نیت آن&amp;zwnj;ها. کارمندها کلی تشکر کردند و نمی&amp;zwnj;دانم که چیزی ته دل&amp;zwnj;شان گفتند یا نه ولی مطمئنم وقتی زن چک&amp;zwnj;اش را نقد کرد و فهمید باید سه هزار و پانصد تومان کارمزد بدهد و گفت که از همان پنج&amp;zwnj;هزار تومان بردارند، حتما فحشی نثارش کردند. گاهی لازم است همان باشیم که هستیم. نیازی نیست به زور خودمان را دوست داشتنی نشان بدهیم. شاید بهتر است خودمان باشیم و وقتی همه خودمان باشیم، دیگر نیازی نیست کسی به کس دیگری توی دلش فحش بدهد، می&amp;zwnj;تواند بی&amp;zwnj;خجالت و رودربایستی صاف بایستد و مستقیم توی چشم&amp;zwnj;های طرف نگاه کند و هر چه دلش می&amp;zwnj;خواهد بگوید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/214</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/9168408/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-9168408</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Mar 2012 15:15:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دریای درون</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;داستان &amp;laquo;&lt;a href="http://nevaak.com/?p=20465" target="_blank"&gt;دریای درون&lt;/a&gt;&amp;raquo; به لطف پونه عزیز در &lt;a href="http://nevaak.com/" target="_blank"&gt;نواک&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/213</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/9142404/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-9142404</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 07:20:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیده‌ها و ایده‌ها 2</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;از پنجره نگاهش می&amp;zwnj;کنم. از صبح ایستاده و دو تا قاچ هندوانه را بالا گرفته. صبح هر دو دستش بالا بود و حالا که خسته شده، یکی از قاچ&amp;zwnj;ها را زمین گذاشته و یکی از دست&amp;zwnj;ها را ستون دست دیگر کرده تا بازوش تحمل سنگینی برش هندوانه را داشته باشد. یک طرف هندوانه سرخ&amp;zwnj;سرخ است و طرف دیگر قرمزِ بی&amp;zwnj;حال. یک ساعت پیش پیرمردی گیر داده بود که چرا هندوانه را رنگ کرده و کلاهبرداری است این کار. هر چه گفت که به او مربوط نیست، پیرمرد قبول نکرد و آخر سر یک سیلی نصیبش شد که در این سرما و سوز وسط خیابان، صورتش به همان سرخی هندوانه شود. نمی&amp;zwnj;دانم که هندوانه&amp;zwnj;هایی که تبلیغ می&amp;zwnj;کند شیرین است یا نه، اما می&amp;zwnj;دانم با این اشکی که توی چشم&amp;zwnj;هاش جمع شده طعم هندوانه از هر تلخی تلخ&amp;zwnj;تر است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/212</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/9096403/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-9096403</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Mar 2012 09:42:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیده‌ها و ایده‌ها 1</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زنبیل قرمز از زیر چادر مشکی بیرون مانده بود. سال&amp;zwnj;ها بود زنبیل قرمز ندیده بودم. پر استفاده&amp;zwnj;ترین وسیله&amp;zwnj;ای که در سال&amp;zwnj;های دور همراه&amp;zwnj;مان بود. فرقی نمی&amp;zwnj;کرد خریدمان چیست؛ نان بربری، گوشت، سبزی و یا خیلی چیزهای دیگر و حتی یادم است یکی از لطیفه&amp;zwnj;های معروف محل&amp;zwnj;مان خرید مبل با زنبیل قرمز یکی از همسایه&amp;zwnj;ها بود. البته لطیفه&amp;zwnj; درگوشی بود و خندیدن&amp;zwnj;ها یواشکی و ریزریز، چون خریدار مبل پدر یکی از بهترین دوست&amp;zwnj;هامان بود. پیرزن چادر مشکی را به دندان گرفته بود و یک دستش زنبیل بود و دست دیگرش را پسربچۀ کوچکی می&amp;zwnj;کشید. یادم نیامد با مادربزرگ&amp;zwnj;هام برای خرید رفته باشم. یکی&amp;zwnj;شان که زیاد زنده نماند که بتوانم چادرش را بگیرم و برویم خرید و برای دیگری خودم بودم که خرید می&amp;zwnj;کردم و پای بیرون آمدن از خانه نداشت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/211</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/9051000/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-9051000</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Mar 2012 09:32:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غم زنبورک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;درست سر وقت می&amp;zwnj;آید. معمولا می&amp;zwnj;نشیند روی همین نیمکتِ درست روبروی خانه&amp;zwnj;مان توی پارک. اگر هم کسی جاش را گرفته باشد،می&amp;zwnj;نشیند روی آن نیمکت کمی دورتر. می&amp;zwnj;نشیند و زنبورک می&amp;zwnj;زند. حالا نمی&amp;zwnj;دانم چند وقت است که این ساعت می&amp;zwnj;آید. ولی می&amp;zwnj;دانم هوا سرد باشد یا گرم و یا مثل حالا سرد و بارانی، می&amp;zwnj;آید. بچه که بودم فکر می&amp;zwnj;کردم با زنبورک فقط می&amp;zwnj;شود آهنگ&amp;zwnj;های شاد زد، آهنگ&amp;zwnj;های سرخوش. ولی حالا می&amp;zwnj;دانم می&amp;zwnj;شود با زنبورک آهنگ&amp;zwnj;هایی زد که غم داشته باشد. آهنگ&amp;zwnj;هایی که ساعت ده &amp;nbsp;شب را نشان بدهند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/210</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/8646003/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-8646003</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Jan 2012 06:30:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حال خوش</title>
      <description>&lt;h6 style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: times new roman,times;"&gt;حالم خوب است؛ خوش است. چرای آن را که البته نمی&amp;zwnj;دانم. گفتم بگویم به شما. این روزها ندیده&amp;zwnj;ام کسی از خوشی&amp;zwnj;هاش بگوید. خوشی&amp;zwnj;هاش را با ما قسمت کند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: times new roman,times;"&gt;حالم خوب است؛ خوش است. این را به شما می&amp;zwnj;گویم. حتی اگر بگویید الکی&amp;zwnj;خوش است. بگویید، هر کسی هر جور که می&amp;zwnj;خواهد می&amp;zwnj;تواند بیندیشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: times new roman,times;"&gt;دیدید، لحظه&amp;zwnj;ای طول نکشید که شک افتاد به جانم که شاید شما بگویید الکی خوش است. عمر خوشی&amp;zwnj;ها همین&amp;zwnj; اندازه است؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: times new roman,times;"&gt;ولی:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium; font-family: times new roman,times;"&gt;من حالم خوب است.&lt;/span&gt;&lt;/h6&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/209</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/8491616/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-8491616</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Dec 2011 14:38:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شروعِ خوش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دلخورم. خسته&amp;zwnj;ام از نوشتن فیلمنامه. باید آنقدر بالا و پایین و چپ و راست&amp;zwnj;اش کنی تا باب دندان آقای تهیه&amp;zwnj;کننده شود. آن&amp;zwnj;وقت شده یک شیر بی&amp;zwnj;یال و دم که حتی خودت روی خواندنش را نداری، چه برسد به آن&amp;zwnj;که اسمت را بگذاری روی&amp;zwnj;اش. اصلا این نوشتۀ تو نیست. مال آن&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست که باید سرمایه&amp;zwnj;شان برگردد. آقای یونسی نشسته جلوی در مغازه. خودش می&amp;zwnj;گوید صب تا شوم مگس می&amp;zwnj;پرانم. کتاب&amp;zwnj;فروش که باشی و نخواهی کتاب درسی بیاوری می&amp;zwnj;شود همین؛ کار و کسب&amp;zwnj;ات بی&amp;zwnj;رونق است. اصلا کی حوصلۀ داستان خواندن دارد. می&amp;zwnj;بیندم. گل از گل&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;شکفد. بلند می&amp;zwnj;شود و صندلی تاشو را از میان&amp;zwnj;پاهاش رد می&amp;zwnj;کند. خیلی وقت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آیم و صحبت می&amp;zwnj;کنیم از کتاب و فیلم، از &amp;laquo;دکتر ژیواگو&amp;raquo; انتشارات دریا و جان وین &amp;laquo;مردی که لیبرتی والانس را کشت&amp;raquo;. اگر جلوی در نبود و سرش گرم مشتری&amp;zwnj;های تک و توک توی مغازه بود، قدم تند می&amp;zwnj;کردم و رد می&amp;zwnj;شدم که حوصلۀ هیچ&amp;zwnj;چیز را ندارم. می&amp;zwnj;زند روی شانه&amp;zwnj;ام و دست تاب می&amp;zwnj;دهد طرف در مغازه که یعنی بفرما، اول شما. می&amp;zwnj;روم توی کتاب&amp;zwnj;فروشی و به قفسه&amp;zwnj;ها نگاه می&amp;zwnj;کنم. آرزویم از نوجوانی همیشه این بوده که کتابفروشی داشته باشم و میان&amp;zwnj; کتاب&amp;zwnj;های نازک و قطور بنشینم و بخوانم و بخوانم و دلم قرص باشد که هیچ&amp;zwnj;وقت کتاب کم نمی&amp;zwnj;آورم و لازم نیست غصۀ تمام شدن پول&amp;zwnj;توجیبی&amp;zwnj;ام را بخورم که هیچ&amp;zwnj;وقت آن&amp;zwnj;قدر جمع نمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;شد که قد بدهد به خریدن کتاب. کتاب&amp;zwnj;های جدید را از قفسه&amp;zwnj;ها گل&amp;zwnj;چین می&amp;zwnj;کند و ردیف روی پیشخوان می&amp;zwnj;چیند. اما من چشمم کاغذهای کاهی کتابی را گرفته که برخلاف کتاب&amp;zwnj;های افقی تلنبار شدۀ دیگر، عطف&amp;zwnj;اش را برعکس گذاشته&amp;zwnj;اند و اسمش معلوم نیست. کتاب را سخت از میان بقیه بیرون می&amp;zwnj;کشد و فوت می&amp;zwnj;کند به جلدش و می&amp;zwnj;گذارد کف دستم. کتاب را باز می&amp;zwnj;کنم و بو می&amp;zwnj;کشم. بوی خوش کاغذ کاهی، یاد کتابهای جیبی &amp;laquo;سه تفنگ&amp;zwnj;دار&amp;raquo; پدربزرگ دوستم می&amp;zwnj;اندازدم که با هزار جور ترفند و مکافات از توی کتابخانه&amp;zwnj;اش برمی&amp;zwnj;داشتیم و می&amp;zwnj;خواندیم. می&amp;zwnj;گویم همین را می&amp;zwnj;خواهم. می&amp;zwnj;گوید که سال&amp;zwnj;ها توی انبار ناشر بوده و حالا هم معلوم نیست چطور اجازه داده&amp;zwnj;اند پخش شود. روی کبوتر روی جلد دست می&amp;zwnj;کشم. &amp;laquo;روضۀ قاسم&amp;raquo; نوشتۀ امیرحسن چهلتن. ورق می&amp;zwnj;زنم. چاپ اول 1362. یعنی 23 سال گذشته از چاپ شدنش. کتاب را می&amp;zwnj;برم خانه. لباس کنده و نکنده می&amp;zwnj;روم سر وقتش. بوی خوش کتاب صدایم می&amp;zwnj;زند. می&amp;zwnj;خوانم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;&lt;em&gt;عمه بلقیس با تردستی تمام، با نوک انگشتانش سبزیهای یک قد را از توی سبد دستچین می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;گذارد روی تخته و با کارد خردشان می&amp;zwnj;کند.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- نمی&amp;zwnj;دانم والله من شما را کجا دیده&amp;zwnj;ام همه&amp;zwnj;اش توی همین فکرم. به چشمم خیلی آشنایید. نمی&amp;zwnj;دانم شاگرد مدرسۀ معرفت بودید... شاید کوچۀ عشقی می&amp;zwnj;نشستید. ها؟... دیدید گفتم. آخر من می&amp;zwnj;گویم. دختر نجم&amp;zwnj;الملوک هستید... ماشاالله. ماشاالله. شما یک ذره بچه بوده&amp;zwnj;اید، دیده&amp;zwnj;ام تا حالا. اللهم صل علی محمد و آل محمد. بزنم به تخته چه بزرگ شده&amp;zwnj;ای. چشم و ابرویتان که چشم و ابروی نجم&amp;zwnj;الملوک است. واه... نگاه کنید ترا به خدا، او هم که می&amp;zwnj;خندید مثل شما چانه&amp;zwnj;اش گود می&amp;zwnj;افتاد...&lt;/em&gt;&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;می&amp;zwnj;خوانم و اعتنا نمی&amp;zwnj;کنم که صدایم می&amp;zwnj;زنند برای شام یا مهمانی که بعد از مدت&amp;zwnj;ها آمده و حالا بست نشسته توی پذیرایی تا ببیندم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;&lt;em&gt;درست نمی&amp;zwnj;دانم که عمو یحیی چکار می&amp;zwnj;کند. و شبها اگر مجبور باشم، پیش عمه بلقیس بخوانم و مجبور باشم که از صدای خرخرش تا صبح چند دفعه از خواب بپرم، غیر از چراغ آشپزخانه که مادر نشسته است روی چهارپایه&amp;zwnj;اش، چراغ اتاق قاسم هم روشن است- اتاق قاسم نه، اتاق عمو یحیی- و عمو یحیی می&amp;zwnj;خواند و می&amp;zwnj;نویسد. نمی&amp;zwnj;دانم چه می&amp;zwnj;خواند و می&amp;zwnj;نویسد. عمه بلقیس هم نمی&amp;zwnj;داند. یعنی سر در نمی&amp;zwnj;آورد. بابا هم که نمی&amp;zwnj;تواند بخواند. اما هر چه هست، انگار عمو یحیی دارد کارهایی می&amp;zwnj;کند که هیچکس دلش نمی&amp;zwnj;خواهد. انگار باید کم&amp;zwnj;کم دلمان برای کارهای عمو یحیی شور بزند و بیشتر شور بزند. از آن روزی که عمه بلقیس قرآن را از سر تاقچه برداشت، برد پیش عمو یحیی و گفت:&amp;laquo;داداش ترا به این قرآن از این کارها دست بردار!&amp;raquo; و عمو یحیی گفت:&amp;laquo;خیالت راحت باشد آبجی خانوم. خودم جانم را بیشتر دوست دارم. من که مثل جوانها اهل ترقه&amp;zwnj;بازی نیستم.&amp;raquo; عمه بلقیس، عمو یحیی را قسم جلاله داد. اما عمو یحیی گوشش به این حرفها دیگر بدهکار نیست. عمو یحیی اصلا آن آدم سابق نیست&lt;/em&gt;.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حالم خوش است. خسته نیستم. دلخور نیستم. جادوی &amp;nbsp;کلمات مرا به دنبال خودشان می&amp;zwnj;کشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;laquo;&lt;em&gt;تازه رسیده&amp;zwnj;ام به ورزشگاه. بند ساک کف دستم را خط انداخته است. مردی که از بغلم رد می&amp;zwnj;شود، بربر نگاهم می&amp;zwnj;کند. دلم هری می&amp;zwnj;ریزد تو. کاشکی زیر بار نمی&amp;zwnj;رفتم. دهانم مثل کبریت خشک شده است. خدا کند در مدرسۀ حسینی باز باشد. برم یک چکه آب بخورم. قلبم می&amp;zwnj;زند، صدایش را می&amp;zwnj;شنوم. حکما شقیقه&amp;zwnj;هایم قرمز شده است. نکند ترسیده&amp;zwnj;ام. عمه یلقیس. انگار خودش است. عمه بلقیس دارد می&amp;zwnj;آید. می&amp;zwnj;ایستم. ساک را می&amp;zwnj;گذارم زمین.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- اصلا نباید این دست و آن دست بکنی. اگر به ساک فکر نکنی بهتر است. یکهو می&amp;zwnj;بینی رسیدی خانه...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;اما نه، او نیست. قد و بالای عمه بلقیس را دارد. مثل او هم راه می&amp;zwnj;رود. عینکی و لاغر. کاشکی عمه بلقیس بود، می&amp;zwnj;رفتم طرفش، ساک را می&amp;zwnj;دادم دستش، می&amp;zwnj;گرفت زیر چادرش. خیلی بهتر بود. اگر عمه بلقیس بود، دلم گرم می&amp;zwnj;شد. اصلا تنهایی آدم بیشتر می&amp;zwnj;ترسد. حالا تازه دم مدرسۀ حسینی هستم. ساک را می&amp;zwnj;گذارم روی پلۀ مدرسه، دو دستی می&amp;zwnj;چسبم به نرده&amp;zwnj;های در. هیچکس توی مدرسه نیست، الا بابای مدرسه. دارد حیاط را جارو می&amp;zwnj;کند. حیاط مدرسه وقتی که خالی و ساکت باشد، چقدر بد است. دل آدم را غصه می&amp;zwnj;گیرد. آفتاب زرد روی دیوار روبروست. یک دسته کلاغ از پشت شیروانی مدرسه می&amp;zwnj;زنند بیرون. حیاط مدرسه خالی است. چقدر بد است که حیاط مدرسه خالی باشد.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- بابا!...&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;سرگرم کار خودش است. اگر ازم بپرسد که توی ساک چیست، جوابش را چه بدهم؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- خیال کن توی ساک لباس یا یک همچین چیزیست، می&amp;zwnj;فهمی؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;خب می&amp;zwnj;گویم که توی ساک لباس است.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- بابا... بابا!&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;بابا برمی&amp;zwnj;گردد، چشمهایش را هم می&amp;zwnj;کشد.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- چیه، چکار داری؟&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;صدای قارقار کلاغها می&amp;zwnj;آید. بابا از سر جایش راه می&amp;zwnj;افتد.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- هیچی. سلام.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;بابا سر تکان می&amp;zwnj;دهد.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;- سلام.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;ساک را برمی&amp;zwnj;دارم. باید خودم را زودتر برسانم خانه.&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;em&gt;بگمانم دست کم نصف راه را آمده باشم&lt;/em&gt;.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کتاب را می&amp;zwnj;بندم. تلخ بود داستان. تلخ. اما خواندنش لذت داشت. لذت رفتن به عمق یک مفهوم. باید کتاب&amp;zwnj;های دیگر نویسنده را پیدا کنم و بخوانم. دوباره به اسم نویسنده نگاه می&amp;zwnj;کنم: امیر حسن چهلتن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مجلۀ فیلم ورق می&amp;zwnj;زنم. آگهی موسسه کارنامه را می&amp;zwnj;بینم. کارگاه داستان: امیرحسن چهلتن. فکر می&amp;zwnj;کنم همین است. باید نوشتن فیلمنامه را رها کنم. باید چیزی بنویسم که کسی حق دخالت در آن را نداشته باشد. زنگ می&amp;zwnj;زنم. اولین جلسه همین امروز است. ذوق زده می&amp;zwnj;روم و ثبت&amp;zwnj;نام می&amp;zwnj;کنم. توی کلاس روی یکی از صندلی&amp;zwnj;های فلزی می&amp;zwnj;نشینم. چند نفر دیگر هم هستند که گرم صحبت&amp;zwnj;اند و معلوم است برای بار چندم است که می&amp;zwnj;آیند. مردی با موی کوتاه و صورت پاک تراشیده می&amp;zwnj;آید توی کلاس. همه بلند می&amp;zwnj;شوند. پیراهن آستین کوتاه پوشیده و شلوار جین آبی کم&amp;zwnj;رنگ. کیف&amp;zwnj;کلاسوری چرمش را می&amp;zwnj;گذارد روی میز و می&amp;zwnj;نشیند. آرام صحبت می&amp;zwnj;کند و اگر بخواهد چیزی بخواند عینک عوض می&amp;zwnj;کند. جلسۀ بعد داستان می&amp;zwnj;برم. گوش می&amp;zwnj;کند و با مداد سیاه روی کاغذ یادداشت می&amp;zwnj;کند. صدای نوک مداد سیاه روی کاغذ، مو بر تنم سیخ می&amp;zwnj;کند. حس می&amp;zwnj;کنم بدترین چیزی که ممکن است نوشته&amp;zwnj;ام و حالا که داستان تمام شود می&amp;zwnj;گوید برو همان فیلمنامه&amp;zwnj;ای که جلسۀ قبل گقتی می&amp;zwnj;نویسی بنویس. عینک&amp;zwnj;اش را از چشم برمی&amp;zwnj;دارد و لحظه&amp;zwnj;ای ساکت نگاهم می&amp;zwnj;کند. چند نکته ظریف می&amp;zwnj;گوید و بعد تعریف می&amp;zwnj;کند از داستان. توی دلم قند آب می&amp;zwnj;کنم. حس خوبی دارد شنیدن نکات قویِ داستان از زبان آقای چهلتن. هفته&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;آیند و می&amp;zwnj;روند. با بچه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;رویم خانۀ آقای چهلتن و دور می&amp;zwnj;نشینیم پشت میز مربع جلوی پنجره که راه دارد به یک حیاط خلوت تنها و ساکت. داستان می&amp;zwnj;خوانیم و شاهنامه و صحبت می&amp;zwnj;کنیم، از همه جا و همه چیز. حامد هست و افرا، خانم بنفشه و هلن و آزاده، و رضیه که با ماندانا می&amp;zwnj;آید که آن دورها نقاشی می&amp;zwnj;کشد و وقت چای و شیرینی به همه نشان می&amp;zwnj;دهد. گاهی هم آقای چهلتن برای&amp;zwnj;مان از کارهای چاپ نشده می&amp;zwnj;خواند، از &amp;laquo;مردم خیابان انقلاب&amp;raquo; و &amp;laquo;آمریکایی&amp;zwnj;کشی در ایران&amp;raquo;. آقای چهلتن که می&amp;zwnj;رود سفر، جمع&amp;zwnj;مان پراکنده می&amp;zwnj;شود. از هم خبر می&amp;zwnj;گیریم، دیر و زود، اما دلم برای نشستن دور آن میز و شنیدن داستان تنگ شده. دلم برای آقای چهلتن تنگ شده. می&amp;zwnj;خواهم برای&amp;zwnj;اش نامه بنویسم. بنویسم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سلام آقای چهلتن، تولدتان مبارک... &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نوشته&amp;zwnj;های دوستان برای تولد آقای چهلتن:&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;افرا: &lt;a href="http://afravapaeez.persianblog.ir/post/198/" target="_blank"&gt;درد پنجم&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;حامد: &lt;a href="http://83631.persianblog.ir/post/627/" target="_blank"&gt;وطن هر کس در حقیقت خود اوست&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;رضیه: &lt;a href="http://raziehansari.blogfa.com/post-271.aspx" target="_blank"&gt;برای یک اتفاق خجسته&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/208</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/8051122/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-8051122</guid>
      <pubDate>Sat, 01 Oct 2011 02:59:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بمان، چنان ماندنی که فقط تو می‌توانی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دوباره پیداش شده. نه اینکه رفته باشد یا لحظه&amp;zwnj;ای رهام کرده باشد یا من لحظه&amp;zwnj;ای رهاش کرده باش، نه. همیشه بوده. حداقل پیش خودم مطمئنم که بوده. شده که داستانی با نامش نوشته باشم اما در نهایت ترجیح داده باشم که اسمی دیگر برای شخصیت بگذارم و فقط خودم بدانم که آن مینا، مژده یا هر نام دیگری، برایم او بوده. تلخ&amp;zwnj;ترین لحظه&amp;zwnj;ها را با او نوشته&amp;zwnj;ام و گاهی شادترین لحظه&amp;zwnj;ها را. ولی بیشتر غم&amp;zwnj;ها را. چون داستان&amp;zwnj;هام بیشتر غمگین&amp;zwnj;اند. شده که خواسته باشم خودم را از این تلخی برهانم اما او نگذاشته. او همیشه در من حاضر است. آن پایان تراژیک به همۀ لحظه&amp;zwnj;هام رنگ سیاه پاشیده. برای منی که لبخند نشانۀ صورتم است. او نشانۀ لحظه&amp;zwnj;های تنهاییم است و لحظه&amp;zwnj;هایی که خودم نیستم و در داستان&amp;zwnj;هام غوطه&amp;zwnj;ورم. حالا او در یک داستان برگشته. لحظه&amp;zwnj;ای نگذاشت فکرش به ذهنم خطور کند که نامش را تغییر دهم و یک نام جعلی دیگر براش پیدا کنم. سفت و سخت ایستاد و گفت می&amp;zwnj;خواهم خودم باشم. وقتی با چشم&amp;zwnj;های بازمانده&amp;zwnj;اش نگاهم می&amp;zwnj;کرد و خط&amp;zwnj;های خون صورتش را هاشور می&amp;zwnj;زدند، گفت می&amp;zwnj;خواهم خودم باشم؛ خودم. من هم فقط توانستم بگویم: باش، همیشه باش.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://librak.persianblog.ir/post/207</link>
      <author>علی حیدری</author>
      <comments>http://librak.persianblog.ir/comments/6091/7335233/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-6091.post-7335233</guid>
      <pubDate>Fri, 22 Jul 2011 07:30:34 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
