بندی از داستان کوتاه "تمام زندگیم برای یک اسب"

پدر ایستاده بود روی دایو چوبی قدیمی و به خانه نگاه می کرد. شیشه مشروب را به دهان برد و تا آخر سر کشید. شیشه را دور انداخت. چند بار خودش را بالا و پایین کرد و شیرجه زد.

 

جیغ کشیدم و از اتاق بیرون  دویدم. مادر از اتاقش بیرون آمد. موها و لباسهاش بهم ریخته بود. از ساختمان بیرون آمدم و از کنار درختها رفتم تا رسیدم به استخر. استخر را دور زدم و کنار پایه دایو خم شدم و لبه پهن استخر را چنگ زدم و پشت سر هم جیغ کشیدم. مادر رسید و کنارم زانو  زد و پایین را نگاه کرد. شانه هام را کشید و سرم را بغل کرد. اشکهام سرازیر شده بود. خودم را از توی دستهاش بیرون کشیدم. کوروش طرف دیگر استخر ایستاده بود و نگاهمان می کرد. خم شدم. چشمهای پدر باز بود، انگار که جایی دور را نگاه می کرد. خط باریک خون از کنار سرش شره کرده بود و روی کف سیمانی تازه تمیز شده استخر پایین رفته بود.

 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧