بیست و دوم اردیبهشت
از کنار در سرک کشیدم.
- حالا باشه فردا می آرم.
آقای ناظم رفت داخل کلاسی که آخر راهرو بود. دستش را کشیدم و دویدیم طرف حیاط. بچه هایی که ورزش داشتند منتظر بودند تا آقای روشن توپهای فوتبال و بسکتبال را از دفتر بیاورد. کنار در حیاط ایستادم و قفل بزرگ سیاه را که از داخل حلقۀ لنگه های در رد شده بود تکان دادم. پشتم را به در تکیه دادم و انگشتهایم را توی هم قفل کردم.
- آقای خویشتن دار بفهمه پوستمون رو می کنه.
- می خواست یادت بمونه مثل بچه آدم شیرینی بیاری.
- خب فردا می آرم.
- بیا برو خسیس بازی در نیار.
- حالا من رفتم خریدم. چه جوری برگردم؟
- از در توی سالن دیگه. چند تا شیرینی هم به مش اسماعیل می دی، اونم شتر دیدی ندیدی. کفشش را در آورد و پایش را روی کف دستم گذاشت و بالا رفت. پای دیگرش را روی شانه ام گذاشت و لبه بالایی در را گرفت.
- برو بالا دیگه. کتفم شکست.
خودش را بالا کشید و از آن طرف آویزان شد. دستهایش را رها کرد و صدایش را شنیدم که آن طرف در روی زمین افتاد.
- کفشامو بنداز.
کفشهایش را برداشتم. اولین لنگه را که پرت کردم، صدای سوت آقای خویشتن دار را شنیدم.
- بیا اینجا ببینم، چیکار می کنی؟
- اون لنگه رو چرا نمی اندازی؟
کفش را کنار پایم انداختم و آرام گفتم.
- گاومون زایید. آقای خویشتن دار دیدمون.
دوباره سوت کشید و بلندتر داد زد.
- بیا اینجا.
دویدم و کنار در سالن، جلوش، ایستادم.
- کی بود از بالای در فرار کرد؟
- هیشکی آقا.
گوشم را گرفت و محکم پیچاند.
- دیدم که داشتی کفشاشو براش می انداختی. وقتی هم که صدات کردم اون یکی لنگه شو انداختی روی زمین. فکر کردی کورم نمی بینم؟
- نه بخدا.
روی نوک انگشتهایم بلند شدم.
- د ِ یالا. کی بود فرار کرد؟
- فرار نکرد آقا. رفت شیرینی بخره.
- شیرینی واسه چی؟
- تولدشه آقا. رفت شیرینی تولد بخره.
- کی بود؟ اسمش؟
گوشم را محکم تر چلاند.
- محسن آقا. محسن ابراهیمی.
گوشم را ول کرد و شانه ام را گرفت و محکم هل داد داخل سالن.
- برو کنار دفتر تا بیام. یه شیرینی تولدی بهتون نشون بدم، کیف کنید.
گوشم را مالیدم و رفتم طرف دفتر.