افتضاح

به تابلوی طلایی کوچک که رویش نوشته بود، سالن استاد سمندریان نگاه کردم. دستم را به نرده گرفتم و سنگینی ام را روی پای راستم انداختم و پله ها را تک تک بالا رفتم. توی پاگرد ایستادم و به دیوار تکیه دادم. هستی روی بالاترین پله نشسته بود و دسته گل بزرگی جلوی پایش، روی پله پایینی، بود. سرش را از روی موبایل بلند کرد، دیدم. بلند شد و پله ها را چند تا یکی پایین آمد.

- کجایی؟ چرا موبایلتو جواب نمی دی؟ درو بستن. دیگه کسیو راه نمی دن.

خم شدم و پشت زانوی چپم را مالیدم.

- روی پاشنه در کلاس بالا و پایین شد.

- خیلی بده.

- بهتر می شه. امیر نمی تونه ببردمون تو.

- اجرا شروع شده. وسط کار که نمی تونه بگه تماشاگرا و داورای عزیز، یه لحظه صبر کنید من برم دوستام رو از پشت در بیارم تو.

آرام از پله ها بالا رفتم.

- مزخرف گفتم.

کیفم را گرفت و دستش را گذاشت روی بازوم.

- چند بار اومد سراغتو گرفت. گفت هرچی موبایلتو می گیره...

- موبایلو گذاشتم تو کیف، از کلاس که اومدم از روی سایلنت بَرش نداشتم.

پشت در سالن پر از دختر و پسر بود.

- خوب شلوغ شده.

- آره. امیر می گفت اجرایی که داورامی آن شلوغ تر از اجرای دیگه اس. همه فکر می کنند که بازیگرا بخاطر داورا هم شده، سنگ تموم می ذارن.

- تو باید می رفتی تو. منم بالاخره یه جوری می آمدم.

دستم را گذاشتم روی شانۀ پسری که جلوی در با دختری که دسته گل بزرگی توی دستش بود، چانه می زد. برگشت.

- سلام. پس چرا انقدر دیر؟

- توی راه گیر کردم. می شه رفت تو.

ابروهایش را بالا برد و به دختر اشاره کرد. دختر دسته گل را گذاشت توی بغل دختر بلند قدی که کنارش ایستاده بود و به پسر که دستگیره در سالن را گرفته بود چشم غره رفت.

- من هر جوریه باید برم تو.

- من می گم جا نیست. وسط اجراست. شما بازم حرف خودتو می زنی.

- بابا تو چرا متوجه نمی شی. من مهمون ِ یکی از بازیگرام.

پسر دستگیره را رها کرد و دستش را کنار شلوار جین سیاهش مالید.

- خب این آقام هست، دلیل نمی شه.

دختر دسته گل را از دختر بلند قد گرفت.

- یه زنگ به امیر بزن ببین موبایلش روشنه؟ بگو این بپایی که گذاشتید دم در هیچی حالیش نیست.

- حرف زدنش رو ببین.

برگشتم و به هستی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. دختری که موهایش را های لایت قرمز کرده بود، کنارم زد و جلو رفت.

- کدوم امیر؟

- نقش اول همین تئاتر.

- چه کارَشی؟

- نامزدشم.

- دروغ می گی. من دوستشم.

دختر دوباره دسته گل را توی بغل دختر بلند قد گذاشت.

- تو دیگه چی می گی؟ من پنج سال باهاشم.

پسر یک قدم جلو آمد.

- تو رو خدا یواشتر. سرو صدا می ره تو.

دختر دستش را روی سینه پسر گذاشت و هلش داد.

- تو بی خیال شو، دو ساعته ما رو پشت در نگه داشتی.

هستی نگاهم کرد.

- برو یه کاری بکن. داره گندش در می آد.

- چیکار کنم؟

جلو رفتم.

- حتما اشتباه شده. من امیر رو می شناسم. از این آدما نیست.

- چه اشتباهی؟ نمی خواد برای رفیقت ماله بکشی؟

در سالن باز شد. همه ایستاده بودند و دست می زدند. دختر سریع داخل رفت. هستی دنبالش دوید. دختری که موهایش را های لایت کرده بود، دختر قد بلند را کنار زد و پشت سر هستی رفت. از میان کسانی که از سالن بیرون می آمدند راه باز کردم. امیر وسط سالن ایستاده بود. برایش دست تکان دادم. لبخند زد. دختر دسته گل را توی سینه امیر کوبید. هستی دختر مو قرمز را که چیزی می گفت، عقب نگه داشته بود. امیر چند قدم عقب رفت. یکی از بازیگرها جلو آمد و جلوی دهان دختر را گرفت.

- تو رو خدا یواش. داورا هنوز توی سالنن.

دختر جست زد و محکم توی گوش امیر زد.

- بی شرف.

در اتاق گریم را باز کردند و امیر دوید داخل اتاق. پسری که جلوی در سالن ایستاده بود، در را بست و جلویش ایستاد. دختر چند بار روی در مشت کوبید.

- برای همین می گفتی اجرای اول بیا؟ یکی دیگه رو تور کردی کثافت؟ 

کسی جلوی دهانش را گرفت.

- چه آبروریزی شد.

برگشتم و به کارگردان که کنار دیوار چمباتمه زده بود نگاه کردم.

       

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧