فقر زبان

نوشته: ایوان کلیما           

ترجمه: خشایار دیهیمی

یک روز یکشنبه که در اتوبوس بودم، مردی میانسال و رو به کهنسالی، پشت سر من ایستاده بود و داشت یک داستان بی مزه را با صدای بلند تعریف می کرد. داستانش از آن دست داستان هایی بود که دنبال کردنش سخت است. حتی اگر مخاطب مستقیم اش خود آدم باشد، و من اگر چه توجهی به موضوع داستان نداشتم، احساس کردم موجی از نفرت در من برمی انگیزد. آنچه نفرت مرا برمی انگیخت حرفهایی نبود که او می زد، بلکه صوت و صدای آن بود - یعنی لحن و تکیه های او- نحوه ادا کردن واژگان.

زبان چک رو به انحطاط دارد. هر وجهی از آن روز به روز بدتر می شود. گنجینه واژگانش فقیرتر شده است و به استثنای معدود استعارات پلاسیده اش که دیگر کمتر کسی آنها را استعاره به حساب می آورد، شادابی اش را از دست داده است. زبان محاوره ای چک، بیشتر یاد آور زبان منحط ژورنالیست هاست، چون منحصرا دربرگیرنده اصطلاحات و عبارات پیش ساخته است.

آدمها کلمات را می جوند و تف می کنند – آن عبارات وحشتناک که سنگی شده را- آن هم با شتابی هر چه بیشتر و با بی اعتنایی تمام در هر موقعیتی، چون ناخودآگاه ( و حقا ) احساس می کنند که مخاطبانشان به هر حال حرفشان را می فهمند، و فرقی هم نمی کند، چون آنچه می گویند براستی هیچ معنایی ندارد و حرف مفت است.

بی تردید، می توانیم علت های زیادی برای انحطاط زبان محاوره ای پیدا کنیم که ریشه همه آنها البته در تحول و تکامل تمدن است. نظام و ساختار اجتماعی ما، هر روزه پیچیده تر و پیچیده تر می شود و ساختار شناختمان هر روز از ما می طلبد که وظایفمان را مکانیکی تر انجام دهیم و این بدان معناست که زبان ما هم هر روز مکانیکی تر و اتومات تر می شود. شمار آدمهایی در شغل و کارشان با بخش تحلیل رونده ای از واقعیت سر و کار دارند، روز افزون است، چون جهانشان کوچک و کوچک تر می شود، زبانمان هم به همان میزان بوروکراتیزه تر می شود. علاوه بر این، ما در محاصره رسانه هایی جمعی هستیم که فاقد شخصیت هستند و صدای نکره شان گوشمان را کر می کند، رسانه هایی که در آنها زبان گفتاری فقیر و زبان کلیشه ای حاکم است. آیا زبانی که ما در محاورات روزمره مان به کار می بریم می تواند از آسیب همه اینها در امان بماند؟

هر قدر هم که دلایل این انحطاط زبانی مهم باشند، در برابر پدیدار دیگری که خاص این زمان و مکان است قابل اغماض به نظر می رسند: ما در دورانی زندگی می کنیم که از فرهنگ تهی شده است. منظورم فقط این نیست که کتابخانه های ما در انحصار آشغال ها قرار گرفته اند، یا مجله های ما هر روز توقیف می شوند، یا مورخان ما کارشان صرفا کاری یدی شده است، یا هنرمندان ملی ما اجازه ندارند آثارشان را چاپ کنند یا به نمایش بگذارند، یا فیلسوفان ما از کار بی کار شده اند، در حالی که هنرستیزان راهبران هنری تئاترها و انتشاراتی ها شده اند. من در فکر فرهنگ در معنای متوسع این کلمه هستم، فرهنگ در مقام چکیده سنت ها، حقوق بشر و آزادی ها، فرهنگی که سیاست را هم در بر می گیرد، سیاستی که شامل حقوق بشر هم می شود و شامل حق زندگی افراد در خلوت بی مزاحمت، شامل حق افراد برای آنکه اعتقاد و عقیده خودشان را داشته باشند و شامل حق دفاع افراد از خودشان وقتی مورد حمله قرار می گیرند. منظورم فرهنگی است که جزو آداب و رسوم یک جماعت است، حق احترام گذاشتن به ریش سفیدها، به حکیمان قوم و حق نشاندن این حکیمان در مناصب و مقام های پرمسوولیت، حق دفن کردن مردگان خود بنا به تشریفات هر گروه، حق مقابله با حتک حرمت گورها یا یادبودهای اجداد هر کس، من فرهنگی را در نظر دارم که الهامبخش نوعی آگاهی از قابلیت تغییر راز جهان است و مشوق این عادت که بپرسیم و پاسخ ها را به بحث بگذاریم.

در اینجا ما امروز سرچشمه های فرهنگی مشترک و زبانی مشترک نداریم، سرچشمه های مشترک انسانی کردن جهان. انسان بنا به طبیعتش می پرسد. از خدایان سئوال می کند، از حاکمانی که بر او حکم می رانند سئوال می کند، از همراهانش سئوال می می کند، و حتی از خودش. و وقتی سئوال می کند منتظر پاسخ است. انسان می تواند مثلا بپرسد: آیا ابزاری سنگی از پس کشتن گرگ برمی آید؟در طول تاریخ دراز پرسش و پرسیدن، انسان به آن مرتبه ای رسیده است که پاسخهای متفاوتی بشنود. انسان حتی می تواند پاسخی از این دست را معنا دار تلقی کند: ابزار تو می تواند گرگی را بکشد، بشرطی که پنج سال پیش، در اعتدال شب و روز، در برابر خورشید کرنش کرده باشی. اما اگر پاسخی که می خواهد قانعت کند این باشد که ابزار تو اصلا سنگی نیست، چه؟ یا اصلا ابزارت ابزار نیست چه؟ یا اگر آنها سنگسارت کنند چون به غروب سجده برده ای و نه به طلوع چه؟

آدمیان به این دلیل از پرسیدن باز نمی ایستند که پاسخهایی که می گیرند ناقص یا نادرست است، بلکه فقط زمانی از پرسیدن دست می کشند که پاسخ ها هیچ ربطی به سئوالهایشان ندارند، یا پاسخ ها گمراه کننده، مغالطه آمیز، بی معنا و پریشانی آور هستند، یا به خصوص زمانی که تهدیدی هم در دل پاسخ ها هست. اما آدمی که از پرسیدن دست می کشد در واقع از فکر کردن باز می ایستد، چون فکر کردن هر چه باشد، پرسیدن مدامی است برای رسیدن به پاسخ و آن آدمی که فکر نمی کند سخن هم نمی گوید، فقط اصواتی از خود صادر می کند.

در هر جایی که فرهنگ هنوز نمرده است، منطقه وسیعی برای برقرار کردن رابطه متقابل وچود دارد. مردمان از اینکه آیا خدایی هست، یا نوعی آزادی، یا نوعی نظم قانون وار بر جهان حاکم است یا نه می پرسند؟ آنها افعال خودشان و افعال حاکمانشان را می سنجند. این سئوال ها قالبا منجر به انشعاب و انشقاق می شوند، اما در عین حال مردمان را در یک جامعه بزرگ انسانی به هم می پیوندند، جامعه ای که هنوز هم نیازمند زبان است، زبانی که بتواند آنها را به هم بسته نگاه دارد، هر آجا که فرهنگ خاموش می شود یا خاموشش می کنند، جامعه انسانی می میرد و به همراهش زبان هم. به هر روی، این پیام تاریخ امروزین خود ماست که سرشار بوده است از سرکوب فرهنگی و احتضار جامعه ملی و زبان این جامعه.*

* هفته نامه شهروند. شماره ۴۳. ص ۲۰ 

      

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧