گمشده ای که خاطره اش هیچوقت گم نمی شود

زنهای همسایه صدایش می کردند زری خانم. اولین موطلایی عمرم بود تا آنجایی که یادم می آید، قبل از اینکه در آن فیلم های کلاسیک سیاه و سفید اینگرید برگمن را بشناسم. معلم کلاس اول بود و عاشق پسر بچه های قد و نیم قد که جلویش روی نیمکت های کهنه و زهوار در رفته می نشستند. اینها را وقتی می رفتم خانه شان و روبروش، پشت میز گرد آشپزخانه می نشستم و از شیرینی هایی که درست می کرد، می خوردم برایم تعریف می کرد. توی مدرسه خانم سیلطانی بود. همیشه برخلاف بقیه معلم ها که مقنعه های سرمه ای کثیف شان را تا روی ابروهایشان پایین می کشیدند، مقنعه کرم سر می کرد و قسمت جلوی موهایش را بیرون می گذاشت. اولین دیکته ای که گفت و توی آن دفتر صد برگ با جلد راه راه رنگین کمانی نوشتم یادم نمی رود. نمره را که پایین دفتر می نوشت با عصبانیت نگاهم می کرد. شده بودم -7-. با همین دوتا خط تیره کنارش. دفتر را تا سالها نگه داشتم. دفتری که با خودکار قرمز کنارصفحه هایش را با دقت خط کشی کرده بودم و زیر هر دیکته ای شکلهای مختلف کشیده بودم. دفتری که بجز اولین صفحه اش زیر تمام صفحاتش یک نمره بیست بود و آفرین پس گلم. دفتر همان سالی گم شد که خانم سیلطانی تصادف کرد. خبر را که شنیدم رفتم به محله قدیمی ولی از آن خانه قدیمی که سالها توی حیاطش با دخترهای خانم سیلطانی بازی کرده بودم نشانی نبود. جایش یک آپارتمان چند طبقه ساخته بودند و بالای درش نوشته بودند، خانه سبز. برگشتم خانه و رفتم توی انباری و تمام انباری را گشتم. ولی از دفتر خبری نبود. انگار که دفتر و خاطره اش و خانم سیلطانی یک دفعه رفته بودند.

  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧