شما که غریبه نیستید

پدربزرگ عاشق داستان بود. روی پاهایش می نشستم و به داستانی که از روی کتاب می خواند گوش می کردم. بعضی وقتها می پرسیدم که کجا را می خواند؟ با انگشت زیر کلمه ای خط می کشید و من به آهنگ گرم صدایش گوش می کردم و روی کلمه ها جلو می رفتم تا صفحه را ورق بزند. نزدیک عید ساعتها، دانه دانه کتابها را از کتابخانه بیرون می آورد و خاکشان را می گرفت و دوباره سر جایشان می گذاشت. کنار اتاق می نشستم و به مراسم گرد گیری کتابها خیره می شدم و گاهی به عکسهای کتابهای مصوری که برایم هدیه می آورد نگاه می کردم و وقتی کارش تمام می شد با بشقاب شیرینی و لیوان چایی که خانوم جون برایش می آورد شریک می شدم. آخری ها صبح های جمعه، زود از خواب بیدار می شدم و می رفتم خانه اش. می دانستم که آفتاب که می زند دیگر خوابش نمی برد. با کلیدی که تنها من داشتم و این باعث حسودی دیگر نوه ها بود، وارد می شدم و روی نوک پا تا اتاقش می رفتم. قبل از اینکه لای در را باز کنم صدایم می زد. روی تخت می نشست و پتو را تا سینه اش بالا می کشید. عاشق چین های ریزو نرم روی دستهایش بودم. کنار تخت می نشستم و از توی کیف کتاب را در می آوردم و شروع می کردم.

- ... صبح عید است. بچه های مدرسه آمده اند به عید دیدنی پیش عمو. عمو قاسم معلم است. جوان خوش لباس و خوش قد و بالایی است. کت و شلوار می پوشد. توی روستا چند نفری هستند که کت و شلوار می پوشند. کت و شلوار فرنگی. کت و شلواری که رنگ کت با شلوار یکی است و شلوار را با کمربند می بندند؛ لیفه ای نیست. من هنوز مدرسه نمی روم... صبح عید بود و بچه های مدرسه می آمدند پیش عمو به عید دیدنی. اتاق عمو ته دالان بود، یک درش توی دالان باز می شد و در دیگرش به باغ، باغ کوچکی که پشت ساختمان بود. همه جور میوه داشت: انگور، انجیر، هلو، شلیل، سیب و درخت گردوی بزرگ. درخت غروب ها پر از کلاغ می شد. کلاغ ها توی درخت عروسی و عزا می گرفتند. دعوا می کردند، جمع می شدند...صبح عید  عمو می نشست بالای اتاق، کت و شلوار نو و خوشگل می پوشید، موهای بلند و صافش را شانه می کرد، روغن می زد، صورتش  را می تراشید، عطر فراوانی به خودش می زد و بچه های مدرسه، شاگردانش می آمدند به عید دیدنی و دست بوسی...

- آقاجون گریه می کنی؟

- نه، بِخون. بِخون. انگار که زندگی همه ماست.

- ...عمو تو اتاق بود و مشغول پذیرایی از مهمان های کوچک. جلوش دو تا بشقاب شیرینی ریز و نقل بود که بچه ها با ترس و خجالت و احتیاط، بعد از دست بوسی معلم، یکی از آن ها را بر می داشتند و دهانشان را شیرین می کردند... دَم درِ اتاق عمو، توی دالان پر از کفش بچه بود، همه جور کفشی، بعضی نو و براق و بعضی ها کهنه و پاره و کثیف. از اتاق عمو، صدا می آمد:

- سال نو مبارک، آقا.

- عیدتون مبارک.

- عید شما هم مبارک. خوش اومدین.*

 شما که غریبه نیستید. دلم خیلی برایش تنگ شده. برای اینکه بنشینم روی پاهاش و داستانی را که می خواند گوش کنم.

*شما که غریبه نیستید. هوشنگ مرادی کرمانی. انتشارات معین. چاپ اول۱۳۸۴    

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦