جلوی مغازه جعفر آقا ایستاده بودم و بستنی آلاسکای نارنجی را لیس می زدم. عاشق مغازه ساعت سازی جعفر آقا بودم. هر روز بعد از مدرسه با اینکه راهم دور می شد از کوچه درختی برمی گشتم و چند دقیقه جلوی ویترین مغازه به ساعتها نگاه می کردم. جعفر آقا همیشه روی میزی که آخر مغازه بود خم می شد و با لوله کوچک سیاهرنگی که به چشم چپش می گذاشت به ساعتهای کوچک و بزرگ ور می رفت. هوا ابری بود و ساعت پاندولی قهوه ای که بین تمام ساعتهای پشت ویترین از همه قشنگ تر بود، خوب معلوم نبود. دستم را گذاشتم بالای پیشانی ام و صورتم را چسباندم به شیشه. همان جا سر جایش بود و پاندول سفید بزرگش به چپ و راست می رفت. آقا بزرگ قول داده بود اگر آخر سال یک ضرب قبول شوم، ساعت را برایم می خرد تا توی اتاق مهمان خانه آویزانش کنم. از جلوی شیشه آمدم کنار و لب جوی آب ایستادم و چند گاز بزرگ به بستنی زدم. تمام که شد چند بار چوب نارنجی شده اش را لیس زدم و بعد چوب را از وسط شکستم. یک تکه اش را گذاشتم سر انگشتم و با دست دیگر پراندمش. درست مثل ملخ هواپیما روی هوا چرخید و چرخید تا افتاد وسط آبی که با سرعت از توی جوی آب رد می شد. تکه دیگر را گذاشتم سر انگشتم که صدای داد و فریاد از ته کوچه بلند شد. چند نفر کلاه مخملی که کت ها ی مشکی شان را انداخته بودند روی شانه هایشان و چوب بلند گل میخ دار دستشان بود، جلوی یک عالمه آدم دیگر ریختند توی کوچه. دائم هم به یک نفر فحش می دادند که بابا خیلی دوستش داشت. دایی ناصرهم میان شان بود. مامان همیشه قربان صدقه هیکل چهار شانه اش می رفت، ولی بابا بهش می گفت مرتیکه قلچماق.دویدم جلو. با کف دست زد تخت سینه ام و گفت: اینجا چه غلطی می کنی؟ بدو برو خونه. به مغازه آقاجعفر که رسیدند چند نفرشان رفتند توی مغازه و بقیه افتادند به جان شیشه ها. با چوب دستها محکم می زدند وسط شیشه ها و بعد ساعتها را از داخل ویترین در می آوردند و پرت می کردند طرف دیوار روبروی مغازه. آقا جعفر را از مغازه پرت کردند بیرون و یکی از کلاه مخملی ها از مغازه بیرون دوید و با چوب محکم زد وسط سر آقا جعفر. سر کچل آقا جعفر از وسط شکافت و خون فواره زد. جمعیت دور تا دور ایستاده بودند ولی هیچکس جلو نمی رفت. دایی ناصر که ساعت پاندولی قهوه ای را زده بود زیر بغلش از مغازه آمد بیرون. ساعت را سر دست بلند کرد. دویدم طرفش: نشکنش،نشکنش. ساعت را محکم کوبید زمین. ساعت خورد روی زمین و تکه تکه شد و پاندول سفیدش هم افتاد توی جوی آب. گریه ام گرفته بود. صورتم را گذاشتم روی شکم گرد دایی و با مشت کوبیدم روی شکمش و بلند بلند داد زدم: چرا شکستیش مرتیکه قلچماق؟ چرا شکستیش.

  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥