این سئوالها...

محدودیت ها هنگام نوشتن تا کجاست؟ خودسانسوری را می گویم. منظورم خط قرمز های عادی مثل سکس و دین و ... نیست. منظورم محدودیت های ذهنی نویسنده است. وقتی داستانی می نویسی و یکی از شخصیت هایت بیماری خاص خطرناکی دارد و وقتی می شنوی که یکی از دوستانت همان بیماری را دارد. چه حسی پیدا می کنی؟ دائما دعا می کنی تا روزی که می خواهی داستانت را بخوانی آن دوست نیاید و تو دائما دستهایت ورق سفید را نلرزاند و پشت سر هم چیزی راه گلویت را نبندد و به سرفه ات نیاندازد. یا وقتی از آن گورستان سوت و کور ِ سرد می نویسی با آن دیوارهای لعنتی و بعد متوجه می شوی که کسی که تمام این یک سال اخیر را کنارت نشسته و دستهایش را روی میز کوچک قهوه ای به هم قلاب کرده، دو سال در بدترین شرایط و خفقان بوده و وقتی از آن سالها تعریف می کند تو خط نازک اشک را می بینی که روی چشمهایش را پوشانده، چه حالی پیدا می کنی؟

این سئوالها، این سئوالها...  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦