کسی که همین نزدیکی هاست

کنار هم می نشستیم روی آن صندلی های کهنه چوبی که عمرشان به اولین روزهای تاسیس دانشکده می رسید و هر دفعه که چشمانمان می دوید روی چوب ناصاف پر از پیغامهای عاشقانه، دوست داشتیم تمام این دخترهایی که در چند قدمی مان نشسته بودند از سر تا به ته برای ما بودند و بس. توی محل سینه هایمان را جلو می دادیم و منتظر که کسی رد شود و یک آقای مهندس به کونمان ببندد و ما از آن وصله جور، سرمست شویم و بالا برویم تا آسمان هفتم. و اگر کسی پیدا نمی شد، خودمان دوره می افتادیم توی کتابفروشی های جلوی دانشگاه و تا دختر تیکه ای پیدا می کردیم سئوال نامربوطی از هم می پرسیدیم و اول و آخرش هم آقای مهندسی می گذاشتیم تا دختر برگردد و سر تا پایمان را برانداز کند، شاید که ابرویی بجنباند یا گوشه لبی به لبخند بالا ببرد و آنوقت ما بتوانیم دلی از عزا در آوریم.

صبح تا شب با هم بودیم تا آن روز که عمویش کاری برایش دست و پا کرد و شد کار آموز، دم دست یک معمار دم کلفت که اگر دماغش را می گرفتی و نمی ترسیدی از اینکه مفش تمام دستت را چسبناک کند حتما جانش در می رفت. صبحها ساعت ده می رفت و آفتاب غروب نکرده پیدایش می شد و دوباره دوره می افتادیم و دنبال دخترها موس موس می کردیم.

چند روزی گم و گور شد و پیدایش که شد، شده بود یک آدم دیگر. می گفت عاشق شده ام و وقتی به ریش خودش و هر چه عاشق دلخسته و پریشان تمام تاریخ بود خندیدم، شد عین سگ و پاچه ای گرفت که جایش تا چند هفته پای چشمم می سوخت و درد بیشترش، ریشخند اطرافیان بود که با دیدنم یاد جالیز و بادمجان واکس خورده می افتادند. تا چند روز کم محلی و بی محلی بود و جواب سر سنگین تا آن روز غروب که در سه کنج دیوار گیرم انداخت و چند تا ماچ آبدار چسباند روی لپهای یخ کرده ام و به زور بردم چلوکبابی نایب و از راه حقوق چند وقته اش خاصه خرجی کرد و دلی از عزا در آوردیم.

توی پارک نشستیم روی صندلی های تازه رنگ شده و مقر آمد که روزهایی را که گم شده بود تماما بالای پشت بام خانه در حال ساخت بوده و خانه همسایه روبرویی و پنجره طبقه دوم سمت راست را می پاییده. از موهای پر کلاغی بلند و صورت گرد و قد کوتاه گفت و از اینکه چه روزهایی به دانشگاه می رود و چه می خواند و چکار می کند و رنگ پرده های اتاقش نارنجی است با دایره های کوچک و بزرگ زرد و آبی.

 حالا بعد از این همه سال، دورادور می شنوم که ورد زبانش بد و بیراه است به جد و آباد زن چاق ِ موفرفری ِ اخموی مثل میمونش که تنها کاری که توانسته برایش انجام دهد گند زدن به زندگیش است.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦