از کيک خبری نيست

سرم گیج می رود. گیج. گیج. هستی میان هاله دود گم شده. آهنگ عوض می شود. هستی دستم را می کشد. لیوان را روی دسته مبل می گذارم و بلند می شوم. انگشتهایمان توی هم قفل شده. دستم را زیر کمرش می گذارم و کمی به جلو خم می شوم تا بتواند از پشت خم شود. یک چرخ سریع می زنیم، موهای نرمش روی صورتم کشیده میشود. سرم گیج می رود. محکم به کسی که کنارمان می رقصد تنه می زنم. بر می گردم و عذرخواهی می کنم. سر تکان می دهد. دست هستی را می کشم و روی مبل ولو می شوم. هستی لیوان را از روی دسته مبل برمی دارد و می نشیند. لیوان را می گیرم و یک جرعه می خورم. لپهاش همرنگ رژملایم اش شده. با نوک انگشتها لپ اش را می کنم و می بوسم. آرام روی زانویم می کوبد و به یکی از دخترها که نگاهمان می کند، لبخند می زند. کسی جیغ می کشد.

- بچه ها پلیس.

آهنگ خفه میشود. همه اینطرف و آنطرف می دودند. دخترها می خواهند همزمان توی اتاق بروند و لباسهاشان را بپوشند. یک جرعه دیگر می خورم. هستی از چشمی در به بیرون نگاه می کند. بلند می شوم. زانوی چپم درد می کند. یک قدم به راست می روم و ستون وسط پذیرایی را بغل می کنم. چند بار زنگ می زنند. هستی به دخترها علامت می دهد که بروند توی اتاق خواب. می روم طرف در.

- تو رو خدا تو هم برو تو اتاق.

دستش را پس می زنم. آرام دستش را روی صورتش می زند و چشم راستش را تنگ می کند.

- بخاطر من.

دستگیره را می چرخانم و در را عقب می کشم. نور سقفی راهرو چشمم را می زند. دستم را بالای چشمهام می گیرم. ماموری که کلاهش را تا روی چشمهاش پایین کشیده یک قدم جلو می آید. دستم را روی سینه اش می گذارم.

- شما دعوت نداری.

- پس مهمونیه که تمام محل رو گذاشتین رو سرتون؟

هستی که دکمه مانتواش را جابجا انداخته از بالای شانه ام سرک می کشد.

- شما ببخشید سرکار. دیگه صدامون در نمی آد.

- چی رو ببخشم؟ خوردین و کشیدین و توی هم لولیدین و کل همسایه ها رو کلافه کردین، حالا می گید ببخشید.

- اینطوریام نیست سرکار.

- پس کدوم طوریاست. همین آقا که اینجا وایساده رو پاش بند نیست. انقدر خورده که داره از تو چشماش می زنه بیرون.

انگار که سرم آتش گرفته. چشمهام می سوزد و اشک داخلشان پر شده.

- چرا نَخورم. جشنه. جشن ِ ورود. نه ورود اونی که تو فکر می کنی. جشن ورود خودم. جشن تولدمه.

هستی آستینم را می کشد.

- سرکار ببخشید، حالش خوب نیست.

- خوب بودم. قبل از اینکه این آشغال گه بزنه به جشنم حالم خوب بود.

مامور به سربازی که کنار راه پله ایستاده بود اشاره کرد.

- بیا ببرش، زده بالا.

- آره زده بالا.

محکم توی صورت مامور کوبیدم. مامور دستم را پیچاند و با نوک پوتین پشت زانوی چپم کوبید. صدای ترق وحشتناک زانوم را شنیدم و روی چارچوب در افتادم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦