نريشن

نمی دانستم، یعنی تا وقتی زنگ نزده بودی هیچوقت بهش فکر نکرده بودم که می توانم از روی نفس هایت هم بشناسمت. همه چیز یک دفعه پیش آمده بود، رفتنت را می گویم. راستش آنقدر پیش خودم و دیگران گفته ام که یک دفعه بوده، حالا که برایت صحبت می کنم همین را می گویم. ولی ... . ولی این چیزی که خواستی، می خواستم بلافاصله بگویم که نمی توانم. می خواستم بگویم که دیگر نمی خواهم جاهایی را که با هم رفته بودیم ببینم. بگویم که وقتی سربازان هخامنشی را می بینم که همه جا روی دیوارها و سر در مغازه ها سرگردانند رویم را برمی گردانم تا یادم نیاید چند بار با هم تخت جمشید رفته بودیم. ولی نتوانستم. این نتوانستن همیشه نیست. فقط وقتی پیدایش می شود که تو هستی. حالا هم که از بین این شاخه ها و نوری که از بینشان توی صورتمان می افتد به آرامگاه نگاه می کنم، احساس می کنم که منتظرت هستم. منتظر که بیایی و از بالای پله ها دست تکان بدهی. دوباره این حالت رمانتیک احمقانه به سرم زده. می خواهم داستانش را بنویسم. فکر کنم که دوباره از نو دیده امت و مثل داستان شرق بنفشه زیر کلمات برایت نقطه گذاشته ام و تو، توی عاشق، تک تک کلمات را پیدا می کنی و همزمان فکر می کنی که تو باید برایم چه بنویسی. ولی می دانم که هیچوقت کتاب نمی خوانی، حتی همین شرق بنفشه را که روی اولین صفحه اش نوشتم برای دختری که همیشه به طراوت غنچه های بهارنارنج است. این تصویرها به چه دردی می خورند. چه چیزی را می خواهی زنده کنی. این کتیبه حافظیه و این سنگ ها و پله ها و این آدمهایی که دور تا دور آرامگاه حلقه زده اند به چه دردی می خورند. حداقل ما که می دانیم این فالهایی که می گیرند و احساس می کنند هر چقدر به خواجه نزدیکتر باشند فالشان درست تر است، همه اش دروغ است. چند بار برایمان شعرهای شیرین آمد؟ همان موقع که صدای نفس هایت را شنیدم، باید تلفن را قطع می کردم. نباید می گذاشتم با گفتن سلام، سدی را که روی خاطراتت بسته بودم خراب کنی یا حداقل بعدش نباید قبول می کردم همراه این سیل خاطرات با دوربین روانه ام کنی تا برایت از آبادانی هایی که خرابم کرد فیلم بگیرم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦