کوچه تاریک بود . فقط جلوی یکی از خانه ها مهتابی کم نوری محوطه کوچکی را روشن کرده بود. به ساعتم نگاه کردم . ۹.۲۸ . امشب از هر شب زودتر برمی گشتم. صدای گاز موتور را از پشت سر شنیدم . برگشتم. نور چراغش توی صورتم افتاد. کنارم ایستاد و پسر جوانی که ترک موتور نشسته بود پیاده شد. حتما آدرس جایی را می خواست. چاقو را گذاشت زیر گلوم. پول می خواست. دست و پایم خشک شده بود. خودش دست کرد توی جیبهام. هر چی داشتم را برداشت. گوشی موبایل را جلوی چراغ موتور گرفت. خوشش آمد. موبایل را توی جیب شلوارش گذاشت. با لبه پهن چاقو چند بار روی صورتم زد. حتما می خواست بگه خدا را شکر کنم که کاری بهم نداشته. سوار شد و موتور به سرعت دور شد. قیافه اش چه شکلی بود؟ چیزی یادم نیست.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥