افرا*

افرا: دیشب باد ِ بدی بود. یک دم آرومی نداشت. با اون مرنوی گربه ها و به خوردن ِ در و پنجره. شیشه ی شما بود شکست؟ گرون شده ولی گیر می آد. خُب، وقتی اینطوره آدم خوابش نمی بره. گاهی فکر می کنه دنیا آخر شده. بچه می ترسید. منظورم؟ معلومه: ماندا- خواهرکم. ندیده همچین تَرَق و توروقی! تازه اون که جای خود، پسره رو بگو؛ درسته که خیال ورش داشته مرد ِ خونه س ولی بچه س دیگه. مگه چیه سال پنجم دبستان؟ آخ که – مادرکم ترس خودش یکی، ترس بچه ها هزار! بمیرم – با اون دندون قروچه ها؛ بالاخره زد به گریه؛ که هر بلایی تو آسمون هست خراب می شه سر ِ ما! اون جیغو وقتی زد که پنجره ها کوبید به هم و کوزه ی آب معلق شد. این بحران دوا نداره! دو تا آروم بخش! دو تا در روز – زیادی ندین- زیادیش باعث خواب آلودگی ِ قطعی ِ مصرف کننده س که خودش افسردگی آوره. خَب، زیلو خیس شد، و باید تیکه های کوزه رو جمع می کردیم. وسواسشو که خبر دارین؟ گریه ش برای این بود. زیر انداز ِ خیس که ضمنا رو اندازش هم هست. مجبور شدم قبول کنم. آره – کار شاقیه! معلمی شازده چلمن میرزا. حتی مددکار اجتماعی هم عذر خواست. تازه اونم با چنون حقوقی که اون گفت و خانوم شازده هم قبول کرد. اوهوی بالایی ها، خیلی تاپ تاپ می کنین! مدتی بود مادر فشار می آورد قبول کنم. کم نیست؛ از اجاره خلاصیم. براتون نگفتم؟ ما یکی از ده تا اتاق این حیاطو داریم که یه وقتی اندرونی ِ هفت پشت ِ خانوم شازده بوده. خودشون؟ همین دیوار به دیوار! این دو تا اصلا یکی بوده؛ این اندرونی بوده اون بیرونی. می دونین که خونه های اون وقتها! حالا مثل قهر ها پشت کردن به هم. وقتی خواستن اجاره اش بدن در ِ وسطی رو گِل گرفتن، و از کوچه ی پایینی به این خونه در دادن که سوا بشه. حالا در ِ اونا از کوچه بالاییه، مال ما از این کوچه پایینی. آخ – چی بگم- همین هم که هست می شد نباشه! نمی دونم از چیش خوشم می آد. میون دردار و زیر تاقی بزرگترین خونه بوده؛ که هر چی هر جا صد جور عوض شده ولی این هنوز سر ِ پاشه. گر چه البته به قول خانوم شازده، زیر دست یه مشت گدا گشنه از سکه افتاده. خَب چی می شه گفت؟ دستش نمی زنه به خاطر حفظ یادگاری های بچگیش – خیله خَب، باشه؛ حرف شما:" دلش نمی آد دست تو جیب کنه!" – امان از مردم ِ بددل! تو حوض آشغال نریز بچه! پسر شماس آقای مهاجری؟ آ ببخشید حواسم نبود. مادر صد دفعه از خواب بیخوابم کرده که دخترجان قبول کن؛ از اضافه درس دادنای سر ِ خونه هات که بهتره! می پرسم بهتره مادر؟ می فهمه کم خوابی دارم! می گه از این پسرعموتم که خبری نشد! می گم کدوم پسر عمو مادر؟ - نمی دونم اونه که می گه، یا منم که خواب می بینم. می گه این پول معلمی ِ تو هم که درسته می ره تو جیبه بغال و چغال. پس کی می شه یه جهازی دست و پا کنی؟ تازه – این کوچیکتره چی که طفلکی داره خودش هم شکل عروسکهاش می شه؟ این پسره چی که کم کم چشمش به کوله پشتی و کفش عاجدار همشاگردیهاشه؟ - امروز رفتم قبول کردم!  

* قسمتی از نمایشنامه افرا یا روز می گذرد. بهرام بیضائی. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. ۱۳۸۱

** اجرا: تالار وحدت. از ۱۲ دی تا ۱۸ بهمن 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦