هديه اولين برف زمستانی

توی انگشتهای گره خورده ام ها می کنم و در پارکینگ را باز می کنم. گلوله برف می خورد بین شال گردن و گوشم و از یقه پیراهن ام پایین می افتد. دستم را روی گوشم می گذارم و چشمهایم را می بندم. صدای قهقهۀ هستی را می شنوم. گلوله برف توی پیراهنم می سوزاند و پایین می رود. چشمهایم را باز می کنم و به هستی که چند متر آنطرفتر ایستاده نگاه می کنم. خم می شوم و به برفهای روی زمین چنگ می زنم و دنبالش می دوم. جیغ می کشد و فرار می کند. مرد همسایه که ماشینش را بیرون آورده و منتظر است موتور ماشین گرم شود نگاهمان می کند و لبخند می زند. گلوله برف را پرتاب می کنم. از کنارش رد می شود. دوباره جیغ می زند. برمی گردد و نگاهم می کند. دوباره خم می شوم و برف برمی دارم. دستهایش را روی زانوهایش می گذارد و نفس نفس می زند. صورتش گل انداخته. می دوم طرفش و دستم را عقب می برم. می پرد سمت درخت کاج توی پیاده رو. گلوله برف را پرت می کنم بین شاخه های درخت. انگار که درخت را بتکانی، تمام برفهای روی شاخه ها روی سرش می ریزد. روسری اش را که افتاده، روی سرش می کشد و چمباتمه می زند پای درخت. بلند بلند می خندم. سرش را بلند می کند و چشم غره می رود.

- نشونت می دم.

چند قدم عقب عقب می روم، برمی گردم و می دوم طرف در باز پارکینگ. صدای پایش را روی برفها می شنوم که دنبالم می دود. پایم روی تکه ای یخ می رود. زانوی پای چپم می پیچد و ترق صدا می کند. صدایش توی مغزم می پیچد و درد به سرعت بالا می آید. انگار که پایم از زانو به پایین قطع شده باشد. خراب می شوم روی زمین و داد می زنم. نفسم بالا نمی آید. زانویم را می گیرم و محکم فشار می دهم. هستی می رسد. گلوله برف از دستش می افتد. کنارم زانو می زند و شانه اش را پشت شانه ام می گذارد.

- چی شدی؟ همون زانوته؟

سر تکان می دهم. نفسش توی صورتم می خورد.

- می تونی بلند شی؟

- نه، دارم از درد می میرم.

- یه لحظه خودتت رو نگهدار برم ماشین رو بیارم.

آرام از پشتم کنار می رود. آرنجم را روی زمین می گذارم و پلکهایم را روی هم فشار می دهم. در پارکینگ را باز می کند و ماشین را بیرون می آورد و کنارم می ایستد. سریع پیاده می شود و در را باز می کند. زیر بازوهایم را می گیرد. می دانم که نمی تواند بلندم کند. به دستگیره ماشین آویزان می شوم و خودم را بالا می کشم. روی زانویم فشار می آید. دندانهایم را روی هم فشار می دهم و خودم را روی صندلی می اندازم. جابجا می شوم. کمکم می کند و آرام پای چپم را داخل ماشین می گذارد. در را که می بندد به در پارکینگ اشاره می کند و می دود تا در را ببندد.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦