زنی که بی نظير بود

خبر ترور را که می شنوم، وحشت می کنم. از توحشی که در آن لحظه بوده. از احساسی که بی نظیر داشته. نمی دانم چه حسی داشته وقتی تير از پوست و گوشتش رد شده و در حال رد شدن تمام چيز های سر راهش را له کرده. نمی دانم اصلا متوجه اين له شدگی شده يا نه؟ يا اگر متوجه شده چقدر آن لحظه درد کشيده؟ به چه چيزهايی فکر کرده؟ به چه کسانی؟ به سلاخش؟ آيا کسی که سلاخی اش کرده را ديده يا تير از غيب آمده؟ هیچ به آینده پاکستان فکر کرده یا فقط به یاد پسر نوزده ساله اش افتاده؟

کسی که تیراندازی کرده آن لحظه به چه فکر می کرده؟ چه چیزهایی توی مغزش فرو کرده بودند؟ چه وعده هایی بهش داده بودند؟ آیا می دانسته تیری که شلیک می کند تا گوشت و پوست بی نظیر را سوراخ کند چه تاثیری در آینده پاکستان داشته؟ آیا او هم فرزند نوزده ساله ای داشته؟ آن لحظه تفاوت خودش با بی نظیر یا تفاوت بچه هایشان را فهمیده؟ اصلا به آینده پاکستان و فرزندان نوزده ساله اش فکر کرده یا نه؟

و تمام این سئوالهای بی جواب. هنوز هم شوک زده ام از این توحش.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦