مردی بر بلندای نوشتن

می دونستم که می آی... اومدی؛ ولی چرا این همه تاخیر؟هفت سال! هفت سال و این همه صبر و انتظار!با اینکه آرزوی من همیشه خوشبختی تو بوده، که در درس و مشق محصل نمونه دبیرستان شاهپور بودی، اصلا دلم گواهی نمی داد که از رشت راه بیافتی یکسره بری سوئیس. یک شاخه ترکه، اونم در آستانه جنگ و دور از شهر و دیار و دلبستگی ها... از اینکه دکترای حقوق تو گرفتی و اهل حق و عدالت و محکمه قضایی شدی، احساس فخر می کنم. وخشنود می شدم اگر مقالات و اون کتاب قانون تو همین جا در ایران، حتی رشت خودمون می نوشتی که مایه غرور مال و افتخار گیلان بشی. رشت ما گرچه به زیبایی لوزان نیس. دانشگاه و پارک و عمارت های بیس و پنج اشکوبه نداره، اما هنوز توی این کوچه های سنگ بست بارانی، فایتون های دو اسبه و خیابان های مه آلود، زندگی جریان و جنب و جوش داره. بیا، مهیار من! حتی در غیبت من، وقتی که نیستم بیا. و اگر دیر رسیدی... سری هم به کوه بزن. گلی، گلابی، حمدی...*

* ملودی شهر بارانی. اکبر رادی. نشر آگرا.۱۳۸۲

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ دی ۱۳۸٦