اندر حکايت کباب شدن آن بی گناه که برای ثواب آمده بود

سند برده بودم برای آزادی محسن. به سرباز جلوی در که چانه اش را تکیه داد بود به لبه دریچه کیوسک نگهبانی، گفتم که برای چه آمده ام و داخل رفتم. فکر نمی کردم که اینقدر ساکت باشد. توی راهرو فقط دختر جوانی که گریه می کرد و قیافه چندان خوبی هم نداشت کنار پیرمردی نشسته بود. کنار ابروی پیرمرد شکافته بود و خونهایی که روی صورتش شره کرده بود، خشک شده بود. به سربازی که کنار در اتاق افسر نگهبان نشسته بود گفتم که سند آورده ام و می خواهم افسر نگهبان را ببینم. دختر دستمالی از توی کیفش بیرون آورد و اشکهاش را پاک کرد. چشمهای خیسش برق خاصی داشت. سرش را کنار گوش پیرمرد برد و چیزی گفت. سرباز برگشت و اشاره کرد که داخل بروم. داخل اتاق چند فرم پر کردم و سند را گذاشتم و بیرون آمدم و روی صندلی روبروی دختر و پیرمرد نشستم و منتظر محسن ماندم تا از بازداشتگاه آزادش کنند. دختر آستین پیرمرد را کشید و دوباره کنار گوشش چیزی گفت. پیرمرد چند لحظه نگاهم کرد و لبخند زد. سر تکان دادم و به نوشته بالای سرش نگاه کردم تا فکر نکند دائم نگاهشان می کنم. حفاظت از جان و مال مردم -  پیرمرد بلند شد و جلوی نوشته را گرفت -  اصلی ترین وظیفه نیروی انتظامی است. پیرمرد داخل اتاق رفت. در انتهای راهرو باز شد و محسن با سربازی بیرون آمد. بلند شدم. دختر نگاهم می کرد. گونه های برجسته اش انگار که از چند دقیقه قبل رنگی تر شده بود. با محسن دست دادم و چند بار پشتش زدم. رفت طرف دختر و کنارش نشست.

- باور کنید قصد بدی نداشتم. بند ساعتم خراب شده بود. دستم رو که گذاشتم لب پنجره، باز شد و پایین افتاد. در رو باز کردم که برش دارم که یه دفعه آقاجون شما رفت تو در. 

دختر جوابش را نداد و صورتش را برگرداند. توی تلفن گفته بود که با نگین دعوا کرده و آنقدر عصبانی بوده که می خواسته جوری عصبانیتش را خالی کند و وقتی پیرمرد را توی آینه دیده که بین ماشینها می دویده یاد فیلم عروس افتاده و ناخودآگاه در را باز کرده. چند جمله دیگر برای رضایت دختر گفت. سرباز کنار در چپ چپ نگاهش می کرد. روسری دختر عقب رفته بود و موهای های لایت شده اش بیشتر پیدا بود. بلند شدم و دست محسن را گرفتم. محسن دوباره معذرت خواهی کرد و بیرون آمدیم. توی حیاط چند بار سر و گردنش را پیچ و تاب داد و ادای دختر را درآورد. کسی از عقب داد زد.

- نذار برن بیرون، بگیرشون.

 برگشتیم. سرباز اتاق افسر نگهبان بود که از در راهرو بیرون می آمد. افسر داخل کیوسک بیرون آمده بود و جلوی در ایستاده بود. سرباز جلو آمد و مچ دستم را گرفت. هاج و واج نگاهش کردم. افسر نگهبان با دختر و پیرمرد بیرون آمد. افسر نگهبان به دختر گفت.

- مطمئنی؟

دختر سرش را تکان داد و با پشت دست اشکش را پاک کرد.

- آره، خود خودشه. بابا که می خواست سوار ماشین شه به بابا لگد زد و با کیف بابا فرار کرد. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦