وارد سالن انتظار سینما که شدم یه حس خوبی بهم دست داد. مدتها بود که این همه آدم رو توی سالن ندیده بودم. شلوغی صف سینما و سالن فقط برای جشنواره فیلم فجر بود و بس. در سالن که باز شد و تماشاگرها گروه گروه اومدن و صندلی های لخت کم کم پر شد، دعا کردم فیلم هم فیلم خوبی باشه که ضیافت کامل بشه ولی هنوز تبلیغات تموم نشده بود و تاریکی کامل نشده بود که سمفونی عذاب آور پاکت چیپس و پفک و بچه ای که می خواست بره دستشویی و بچه دیگری که برای بستنی گریه می کرد و صدای آدمهای معترض به اونها شروع به نواختن کرد. این یعنی دو ساعت کامل فیلم دیدن با اعمال شاقه. ولی مزه والس زیر باران کافه ستاره شیرین بود. خدا نبخشدشون که زهرش کردن.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٥