انتظار
عاشق زن همسایه روبرویی شده ام. اولین بار وقتی آش نذری آورد و گفتم که نمی توانم پایین بروم و خودش بالا آمد دیدمش. روسری کوچک آبی آسمانی درست رنگ سایه پشت چشمش بود. کاسه کوچک گل سرخی توی دستهای کوچکش بزرگ به نظر می رسید. از پله ها که بالا آمده بود صورتش گل انداخته بود. همیشه به معمار خانه فحش پدر می دهم، جوری پله ها را تیز ساخته که وقتی بالا می آیی انگار که می خواهی اورست را فتح کنی. عصا را که توی دستم دید گفت که می تواند کاسه را توی آشپزخانه بگذارد. عصا را کنار در گذاشتم و کاسه را از دستش قاپیدم و لبخند زدم که یعنی دود از کنده بلند می شود. به انگشت های باریک و بلند دست چپش نگاه کردم. کسی زودتر رسیده بود و حلقه نازک نقره ای رنگ را توی انگشتش کرده بود. گفت که توی خانه روبرو زندگی می کند و بعدا برای بردن کاسه برمی گردد. وقتی از پله ها پایین می رفت چنان سرخوش و چابک بود که دلم هوایی شد دنبالش بدوم و روی نرده راه پله خم شوم و داد بزنم که یکی از زیباترین دختر هایی است که در طول این سالها دیده ام. ولی خب گفتن این حرف اینجا چیز خوشایندی نیست و معنی های بدی از آن برداشت می کنند و اگر هم نمی کردند با این وضع پاها و کمر ناراحت نمی توانستم. حالا مدتهاست که توی بالکن می نشینم و به خانه روبرو خیره می شوم. تمام پرده ها کیپ تا کیپ کشیده شده اند و هیچ چیز معلوم نیست. ساعتها چانه ام را می گذارم روی دستهای قفل شده توی هم روی عصا. ولی موفق نمی شوم از میان پرده ها عبور کنم. کاسه گل سرخی را شسته ام و گذاشته ام روی میز کنار در و بسته ای زعفران داخلش گذاشته ام. ولی از زن خبری نیست. حتی برای بردن کاسه هم نیامده. بالاخره پرده را کنار می زند. تمام موهای سیاه زیبایش خاکستری شده. می خواهم عینک را روی بینی ام جابجا کنم اما نمی توانم حرکت کنم. خشک شده ام. چند روز منتظر بوده ام تا ببینمش؟ چند ماه؟ چند سال؟ چند صد هزار سال؟