طلوع
باران تاتی تاتی کنان تا پشت در رفت. علی از پشت بغلش کرد و در را باز کرد. محسن داخل آمد. با علی دست داد و صورت باران را بوسید. دستهایش را باز کرد تا باران را بغل کند. باران صورتش را برگرداند و روی شانه علی گذاشت.
- بغل عمو نمی یای؟ این کادو قشنگ رو می برم می دم به یکی دیگه ها.
باران صورتش را برنگرداند.
- فکر کردی دخترم مثل تو ندید بدیده.
چند بار پشت محسن زد.
- خوش اومدی.
علی رفت سمت مهمانها. محسن پشت سرش رفت و بسته کادو پیچ شده توی دستش را روی بقیه کادو های کنار اتاق گذاشت. تمام اتاق را با ریسه های رنگی و بادکنک تزئین کرده بودند. محسن به یکی از بادکنکها زد. بادکنک چند بار چرخید و ردیف بادکنکهای کنارش تکان خوردند. علی کنار حامد نشست. افرا باران را گرفت و روی پایش نشاند. صورتش را چسباند به صورت باران و توی گوشش چیزی گفت. آلما ظرف میوه ها را از داخل آشپزخانه آورد و روی میز گذاشت. روی میوه ها سیب بزرگ قرمزی گذاشته بود که توی نور لوستر برق می زد.
علی گفت: خیلی زحمت کشیدی. ممنون.
- کاری نکردم. جوجو میوه ها را چیده بود، من فقط آوردمشون.
اقلیما خندید: از اون سیب قرمزی که از همه گذاشتی بالاتر معلومه.
همه خندیدند. محسن کنار سارا نشست.
- چه خبرا؟ فکر کردم نشستی خونه داستان می نویسی.
- اتفاقا می خواستم بنویسم. ولی دیدم حوصله ام نمی شه، گفتم بیام تولد باران بهتره.
شیما ظرف شکلات را گرفت جلویش: خوب کردی. داستان رو می شه بعدا هم تعریف کرد.
حامد گفت: بعضی وقتها هم اگر همون موقع تعریفش نکنی دیگه نمی تونی.
افرا باران را روی زمین گذاشت.
- می خواد بیاد پیش خودت.
باران دستش را گرفت به میز و آرام رفت سمت علی. کف کفشهاش سوت می زد. علی خودش را جلو کشید و روی زمین زانو زد. دستهاش را باز کرد. باران قدمهاش را تندتر کرد و خودش را توی بغل علی انداخت. علی کنار گردنش را بوسید. باران از خنده ریسه رفت.
- قربونت برم. جونم، جونم.
سنجاب آرام کنار گوش پری گفت: ببین چقدر دوسش داره، اونوقت اون هستی...
- ولش کن، حرفشو نزن. می شنوه ناراحت می شه.
- به نظر من که دیوونه بود. خانواه به این خوبی اونوقت...
علی صدایشان کرد.
- چی می گید اونجا. بیاید پیش ما. اینجا هم پچ پچ و حرفهای در گوشی.
پری گفت: نگفتم می شنوه.
- عمرا اگر شنیده باشه.
حامد یک جرعه از لیوانش خورد.
- کس دیگه ای هم قراره بیاد.
- فکر نکنم. پاپتی نیومده که سربازیه، پونه که تولد خودش بود و آدم برفی رم که می دونی این وقت سال زیاد از خونه بیرون نمی یاد.حاجی رم که پیدا نکردم.
- امروز با زانیار صحبت می کردم. سلام رسوند و تبریک گفت.
- ممنون. حالا زنگ می زنم باهاش صحبت می کنم. پروانه و نگاهی نو هم پیغام گذاشته بودن.
- رفتنت چی شد؟
علی باران را توی بغلش جابجا کرد.
- نشد. فقط مونده بود خونه که تا پای قولنامه هم رفتم ولی دلم نیومد. بخاطر باران، بخاطر...
ساکت شد و به تابلوی کنار در آشپزخانه خیره شد.
محسن گفت: پس این کیک چی شد؟
خانم ثابتی از آشپزخانه بیرون آمد و کیک بزرگ شکلاتی را روی میز گذاشت.
- این هم کیک.
محسن شمع صورتی روی کیک را روشن کرد.علی باران را جلو کیک روی زمین گذاشت.
- بچه ها از همتون ممنونم. ممنون برای اینکه اومدین. برای اینکه همیشه...
محسن گفت: سخنرانی باشه برای بعد. فعلا باران باید شمع رو فوت کنه.
علی کنار باران نشست. بازوهاش را گرفت.
- فوت کن عزیزم.
باران لپهاش را باد کرد و محکم شمع را فوت کرد. علی بغلش کرد. همه دست زدند و هم صدا خوانند.
تولدت مبارک، تولدت مبارک، تولد...