تقديم به محمد عزيز

پرده را کنار می زنم و به خانومی که روی صندلی حصیری بیرنگ و رو کنار استخر نشسته نگاه می کنم. سرش را روی کتاب خم کرده. همان کتاب جلد سیاه قطور که دیروز از میان کتابها پیدا کردیم. صدای پایش را را شنیدم که آرام و با احتیاط از پله های بلند زیرزمین پایین می آمد. پارچه قلمکار را از روی صندوق کنار زدم و در صندوق را بلند کردم. کتابهای به ردیف چیده شده کنار هم را یک لایه نازک غبار پوشانده بود. دستش را گذاشت روی شانه ام. سر چرخاندم و نگاهش کردم. گفت که تمام کتاب ها به فرانسه است و بدردم نمی خورد.تمام تابستان پیش خانومی هستم. تنها نوه ای هستم که با آمدنم سر بچه هایش غر نمی زند و نمی گوید که اذیتش می کنم. رنگ رژ نارنجی کمرنگش را که همیشه می زند خیلی دوست دارم، با آن پوست سفید پر از چین همخوانی خوبی دارد. یکی از کتابها را برمی دارم و باز می کنم. چیزی متوجه نمی شوم. کتاب را به خانومی که روی طاقچه کوتاه دیوار نشسته می دهم. رد انگشتهایم روی جلد کتاب مانده. اسم کتاب را زیر لب زمزمه می کند: مادام بوواری. موهای ریخته توی صورتم را عقب می زنم و شانه را روی سرم محکم می کنم. چند تا از کتابها را بیرون می آورم. کتاب جلد سیاه را برمی دارم. لبه کاغذهای نازک کاهی جابجا خرد شده و کتاب مثل بچه کلاس اولی شده که دندانهایش چند تا در میان ریخته باشد. روی اولین صفحه چیزی نوشته شده. بلند می خوانم: تقدیم به محمد عزیز. خانومی کتاب را از دستم می قاپد. دست می کشد روی نوشته که زیرش امضاء شده. صدایش می لرزد: خط آقاجونته. کتاب رو از فرانسه آورده بودیم. نمی دونم چرا هیچ وقت کتاب رو به دکتر نداد. چینهای دور لبش بیشتر شد، چند بار سرفه کرد و به زحمت آب دهانش را پایین داد: هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی که مردم توی خیابانها زنده باد و مرده باد فریاد می زدند، توی خانه ماند. کتاب را بست و بلند شد. پشت دامن مشکی اش را تکاند و رفت سمت پله ها. کاغذی از لای کتاب پایین افتاد. آرام خم شد و کاغذ را برداشت. کاغذ را که از میان تا شده بود باز کرد و خواند. کاغذ را لای کتاب گذاشت و از پله ها بالا رفت. پرده را رها می کنم و از ساختمان بیرون می روم. آفتاب حرکت کرده و خانومی از زیر سایه چتر بزرگ بیرون مانده. چشمها را بسته و سرش که روی سینه خم کرده با هر دم و بازدمی آرام حرکت می کند. دست دراز می کنم تا بیدارش کنم. کاغذ تا شده را می بینم که کنار پایه صندلی افتاده. روی پاها می نشینم و کاغذ را برمی دارم: آذر عزیزم، سلام. خانومی کاغذ را چنگ می زند. با تعجب نگاهش می کنم. می پرسد که چقدر از نامه را خوانده ام؟ لبهای بیرنگش توی چشم می زند. اولین بار است که بدون رژ نارنجی کمرنگ می بینمش. وقتی می گویم که چیزی از کاغذ نخوانده ام، چشمهایش برق می زند. بلند می شود و می رود سمت ساختمان. پشت سرش راه می افتم. فکر می کنم که کسی به اسم آذر می شناسم یا نه.            

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦