شخصيت های واقعي، شخصيت های خيالی

دقیقا گوش نمی کردم که چه می گوید، مصاحبه رضا براهنی را توی روزنامه هم میهن می خواندم. طبق معمول نشسته بود روی مبل روبروی تلویزیون و کوسن ها را دورش جمع کرده بود. اسم مرجان را که شنیدم، سرم را از روی روزنامه بلند کردم و نگاه کردم به لیوان چای بزرگ که دستهایش را دورش حلقه کرده بود.

- نمی دونم کیه.

- خوبم می دونی. همون دختری که توی نمایشگاه دیدیش.

روزنامه را گذاشتم روی میز وسط مبلها و پاهایم را گذاشتم رویشان.

- برای منم چایی می آوردی.

کانال را عوض کرد و صدای تلویزیون را قطع کرد.

- از نمایشگاه تا حالا باهاش دوستی؟

دوباره روزنامه را برداشتم. خم شد و روزنامه را چنگ زد.

پاها را از روی میز برداشتم و کنارش روی دسته مبل نشستم و دستم را انداختم دور گردنش. خودش را جابجا کرد و کنارم زد. جلوی پاهایش روی زمین نشستم.

- اصلا یه همچین کسی وجود نداره. می تونی از محسن بپرسی.

چند جرعه از چایی اش خورد. لیوان را که دراز کرده بود روی میز گذاشتم.

- امروز که رفته بودم انقلاب ...رفتم خیابون دوازده فروردین، انتشارات نگاه.

دستهایش را رها کردم و بلند شدم: زده به سرت، دوره افتادی توی خیابونا. اون یه شخصیته... مثل تمام شخصیت های دیگه. اونروز می خواستم یک داستانی بنویسم برای وبلاگ. گفتم ببینم از هیچی، از یک اسم می شه یک شخصیت، یک داستان نوشت یا نه. اونوقت تو رفتی انتشارات نگاه.

پاکت آب پرتقال را از توی یخچال درآوردم و لیوانی را که از توی کابینت برداشته بودم پر کردم. ایستاده بود کنار سنگ اپن و نگاهم می کرد.

- من تا حالا چند تا داستان نوشتم؟ چند تا زن و دختر مختلف توی داستانهامه؟ یعنی من با تمامشان دوست بودم؟ یعنی من انقدر خرم که توی یک داستان بیام از عشق واقعیم بنویسم؟

- نه تو خر نیستی. من خرم که حرفات رو باور می کنم. به دختره گفتی یه داستان ازت می زارم توی وبلاگم تا بدونی چقدر دوست دارم. پیش خودتم فکر کردی هستی فکر می کنه داستان، شخصیت...

لیوان را گذاشتم توی ظرفشویی و شیر آب را رویش باز کردم.

- نیست که من یک داستان نویس مشهورم و دخترها برام سر و دست می شکنند و اگر درباره یکیشون توی وبلاگ بنویسم برام غش می کنه.

صورتش را برگرداند.

- نه. اقلا تو خوب می دونی که داستانهام دوزارم نمی ارزن و این همه دست و پایی که تا حالا زدم هیچ فایده ای نداشته.

- سر من داد نزن. من می فهمم که داستان چیه؟ ولی تو هیچی حالیت نیست. هیچی.

یک قطره بزرگ از چشمش سر خورد و پایین آمد. ته لیوان توی راه آب گیر کرده بود و آب از کناره های ظرفشویی بالا می آمد. خیره نگاهش کردم. کف دستهایش را گذاشته بود روی سنگ اپن و قطره ها همینطور از چشمش سرازیر بودند.

- بخدا...

- دیدمش. توی کتاب فروشی. درست همانطوری بود که نوشته بودی. همانطوری که من رو با دقت می نویسی... صورت سفید، لکه های قهوه ای...

مژه های خیسش انگار که بیشتر تاب برداشته بودند.

- اقلا اسم من رو توی داستانت نمی آوردی. انقدر مهم بود که بخاطرش مجبور بودی بنویسی که جواب تلفن من رو نمی دی.

آب سرازیر شد و از کابینت زیر ظرفشویی شره کرد.

- بخدا من یه همچین کسی رو نمی شناسم. مگه می شه یه نفر، همان آدمی که نوشتم توی واقعیت هم باشه؟ اون چیزایی که نوشتم همه اینجاست، توی سرم. همه اش تخیله...

رفت نشست روی مبل و صدای تلویزیون را باز کرد.

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦