مرجان

مرجان. فقط اسمش را می دانم. از صبح که بیدار شدم و یادم افتاد که امروز تعطیل است و نیازی نیست تا سریع بلند شوم و راه بیافتم، توی ذهنم است. صورتم را که شستم و ردیف نامرتب ابروها را توی آینه صاف کردم دیدم که زیر لب دارم زمزمه اش می کنم. مرجان. از کجا آمده؟ اصلا یادم نیست که شخصی را به این اسم می شناسم یا نه. شاید شخصیت یکی از فیلمهای سینمایی  است یا اینکه شاید اسم یکی از همکلاسی هاست. مادر می گوید که چقدر چای را هم می زنم؟ نگاه می کنم به نعلبکی پر از چای. بلند می شوم و جواب مادر را که می گوید چرا چیزی نخوردم را نمی دهم. مرجان. سی دی ها را می گذارم توی دستگاه و روی کاناپه دراز می کشم و دکمه Play را فشار می دهم. چرا این فیلمهای دزدی را نگاه می کنم؟ تیتراژ را می خوانم. همه آشنا هستند ولی مرجانی میانشان نیست. نیم ساعتی از فیلم گذشته و چیزی نفهمیده ام. شاید هم تقصیر مرجان است. بلند می شوم و جلوی کامپیوتر می نشینم. مرجان. مرجان. چه شکلی است؟ موهای کوتاه مشکی با پوست خیلی سفید که لکه های ریز قهوه ای روی گونه هایش را پوشانده یا دختری بلند قد با موهای های لایت شده با یک من آرایش که انگار صورتش را بتونه کرده اند یا شاید هم... . Word را باز می کنم. چه باید بنویسم؟ یک داستان عاشقانه؟ مرجان اسم خوبی است برای دوست داشتن. دلنشین است. توی نمایشگاه باهم آشنا می شویم. یکی از کسانی است که پشت ردیف کتابهای انتشارات نگاه ایستاده. از همه زیباتر است حتی با آن مانتوی گشاد مشکی و مقنعه ای که تا روی ابروهایش پایین آمده. اگر مجبور نبود همین لباسها را می پوشید؟ اسمش را کسی صدا می زند: مرجان. نه. کسی اسم دختری را بلند صدا نمی زند آنهم در اینجور جاها. حتما فامیلی اش را صدا می زند. پس من از کجا بفهمم که اسمش مرجان است؟ از کارت براق روی سینه اش. ولی توی نمایشگاه که کسی کارت نداشت. حتما بعدها کسانی که داستان را می خوانند فحش می دهند. از همه با حوصله تر جواب مراجعین را می دهد. جلو می روم. چشم می چرخانم روی کتابها. باید سئوالی بپرسم. آخرین کتاب آقای چهلتن کدومه؟ لبخند می زند و کتابی را نشان می دهد. گونه هایش پر از لکه های ریز قهوه ای است. حتما موهایش کوتاه و سیاه است. دختر کنار دستی اش می گوید: مرجان اون کتاب نفرین شدگان رو بده. اسمش را فهمیدم. برای ناهار صدایم می کنند. لوبیا پلو دوست ندارم. ولی عادت ندارم چیزی بگویم. باید ببینم که چطور می شود با مرجان آشنا شد. جوری که از این آشنایی ها ی مسخره نشود. چیزی که واقعی باشد. پر از لحظه های به یاد ماندنی. صدایم می زند. دستش را دراز کرده تا بقیه پول را بدهد. توی چشمهایش نگاه می کنم. نگاهش را می دزد و جواب دختری را می دهد. کنار می آیم و از دور نگاهش می کنم. باید چیزی بنویسم درباره لرزیدن قلب و دست و... ولی عاشق شدن اینجوری نیست. یعنی اولش آدم متوجه نمی شه که عاشق شده. متوجه نمی شه که چرا اینقدر آهنگهای ابی گوش می کند آنهم از صبح تا شب. باید چکار کنم؟ چطور باید پیدایش کنم؟ باید سه تا ستاره بگذارم و بپرم به هفته بعد و بروم خیابان دوازده فروردین و اول چند دقیقه شاید هم ساعت از پشت ویترین نگاهش کنم و بعد بروم داخل و سر صحبت را باز کنم و سخنرانی کنم درباره کتابهای خوب ایرانی و خارجی. جوری که بفهمد چقدر کتاب دوست هستم. اگر کتاب  دوست نداشته باشد؟ اگر از سر ناچاری توی کتابفروشی کار کند؟ اگر به انگشتهای دست چپش نگاه کنم وببینم که حلقه باریک سفیدی یا شاید هم حلقه طلایی پهنی توی دست دارد؟ نه. تمام اینها دست من است. توی کتابفروشی که می روم بجز مرجان کس دیگری نیست. گوشه ای روی چهارپایه چوبی کوچکی نشسته و کتاب می خواند. به قفسه های اطراف نگاه می کنم. سرش را بلند می کند. انگار که می شناسدم. کتاب را می بندد و روی پیشخوان شیشه ای کنارش می گذارد. اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، ایتالو کالوینو می خواند. چه حسن تصادفی. می گویم که کتاب خوبی است و درباره کالوینو صحبت می کنم. او هم کم نمی آورد و شروع می کند. از کالوینو که صحبت می کند چشمهایش برق می زند. چقدر خوب که کتاب دوست دارد. می توانیم وقتی توی ماشینیم یا توی کافی شاپ نشسته ایم و منتظریم که کافه گلاسه هایمان را بیاورند درباره کتاب صحبت کنیم. تلفن زنگ می زند. شماره را نگاه می کنم. هستی است. مرجان جوری نگاهم می کند که گوشی را برنمی دارم. باید بگویم که برای او آمده ام نه برای کتاب. باید بگویم که از هفته قبل که توی نمایشگاه دیده امش لحظه شماری کرده ام که نمایشگاه تمام شود. ولی نمی توانم. رویم نمی شود. اینجا هم می ترسم که جواب رد بدهد. دستم روی صفحه کلید می لرزد. باید دل را به دریا بزنم. من و من می کنم. ولی بالاخره می گویم که کارتشان را بدهد که بتوانم زنگ بزنم. از توی جاکارتی روی میز کارتی برمی دارد و دراز می کند. انگشتهای باریک و بلندی دارد. کارت را می گیرم. نمی توانم بیشتر بمانم. در را که باز می کنم می گوید که فقط  بعداز ظهرها هست و لبخند می زند.            

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦