کابوس

خم می شوم جلوی پنجره کوچک و دستهایم را می گذارم روی پنجه های حلقه شده دور میله های کلفت فولادی که سرمایش از روی دستهای سفید کار نکرده هم مثل زمهریر است. چشمهایش انگار که کاسه خون.  کنار هم می نشستیم روی آن صندلی های کهنه چوبی که عمرشان به اولین روزهای تاسیس دانشکده می رسید و هر دفعه که چشمانمان می دوید روی چوب ناصاف پر از پیغامهای عاشقانه، دوست داشتیم تمام این دخترهایی که در چند قدمی مان نشسته بودند از سر تا به ته برای ما بودند و بس. توی محل سینه هایمان را جلو می دادیم و منتظر که کسی رد شود و یک آقای مهندس به کونمان ببندد و ما از آن وصله جور، سرمست شویم و بالا برویم تا آسمان هفتم و اگر کسی پیدا نمی شد، خودمان دوره می افتادیم توی کتابفروشی های جلوی دانشگاه و تا دختر تیکه ای پیدا می کردیم سئوال نامربوطی از هم می پرسیدیم و اول و آخرش هم آقای مهندسی می گذاشتیم تا دختر برگردد و سر تا پایمان را برانداز کند شاید که ابرویی بجنباند یا گوشه لبی به لبخند بالا ببرد و آنوقت ما بتوانیم پاهایش را بالا ببریم.

- شب تا صبح توی خوابم گریه می کند. صدای گریه اش دائم توی گوشم زنگ می زند. هر چقدر داد می زنم خفه شو، انگار که جری تر می شود و بلندتر زار می زند.

صبح تا شب با هم بودیم تا آن روز که عمویش کاری برایش دست و پا کرد و شد کار آموز، دم دست یک معمار دم کلفت که اگر دماغش را می گرفتی و نمی ترسی از اینکه مفش تمام دستت را چسبناک کند حتما جانش در می رفت. صبحها ساعت ده می رفت و آفتاب غروب نکرده پیدایش می شد و دوباره دوره می افتادیم و دنبال دخترها موس موس می کردیم.

- اول که می آید آنقدر خواستنی است و صورتش مثل ماه می درخشد که درست مثل آنروز اول می خواهمش ولی کم کم شروع می کند به گریه کردن. از چشمهایش قطره قطره خون می چکد و خط قرمز می کشد روی صورتش. دستش را روی خونها می کشد و خون تمام صورتش را می گیرد.

چند روزی گم و گور شد و پیدایش که شد، شده بود یک آدم دیگر. می گفت عاشق شده ام و وقتی به ریش خودش و هر چه عاشق دلخسته و پریشان تمام تاریخ بود خندیدم، شد عین سگ و پاچه ای گرفت که جایش تا چند هفته پای چشمم می سوخت و درد بیشترش، ریشخند اطرافیان بود که با دیدنم یاد جالیز و بادمجان واکس خورده می افتادند. تا چند روز کم محلی و بی محلی بود و جواب سر سنگین تا آن روز غروب که در سه کنج دیوار گیرم انداخت و چند تا ماچ آبدار چسباند روی لپهای یخ کرده ام و به زور بردم چلوکبابی نایب و از راه حقوق چند وقته اش خاصه خرجی کرد و دلی از عزا در آوردیم.

- همه جا سیاه است از دود. سرفه می کنم. چشمهایم پر از اشک می شود. بوی قیر توی دماغم می پیچد و خفه ام می کند. می روم بالای بشکه پر از قیر که حبابهایش مثل تاول چرکی بزرگ ، بزرگ و بزرگتر می شود و ناگهان می ترکد. از میان تاولهای ترکیده استخوانها بیرون می آیند.

توی پارک نشستیم روی صندلی های تازه رنگ شده و مقر آمد که روزهایی که گم شده بود را تماما بالای پشت بام خانه در حال ساخت بوده و خانه همسایه روبرویی و پنجره طبقه دوم سمت راست را می پاییده. از موهای پر کلاغی بلند و صورت گرد و قد کوتاه گفت و از اینکه چه روزهایی به دانشگاه می رود و چه می خواند و چکار می کند و رنگ پرده های اتاقش نارنجی است با دایره های کوچک و بزرگ زرد و آبی.

- استخوانها جمع می شوند و سرهم می شوند و کم کم گوشت و رگ و پی رویشان می روید و پوست و مو و لباس. می شود خود خودش که التماسم می کند کاری به کارش نداشته باشم. بر که می گردم و خودم را با آن چشمهای قرمز می بینم، می فهمم که اینبار هم از دستم رهایی ندارد. دوباره حمله می کنم و لباسهایش را پاره می کنم.

قاتل. قتل. باورم نشد که یک شب کارگر افغانی ساختمان نیمه کاره را هم فرستاده دنبال نخودسیاه و خودش کمین نشسته تا دختر بیاید و دختر را تو کشیده و چه کارها که با دختر نکرده و بعد...

- کمکم کن. می خواهند با ندادن نیمه دیه ام، اینجا زجر کشم کنند. کاری کنند که هرشب بسوزم توی آن قیر داغی که بدن دخترشان را تکه تکه تویش می انداختم.*

* جرقه این داستان از نوشته های بانوی سنجاق قفلی است.

 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦