سالهای ابری*

حیاط  یکپارچه غوغاست. بخار خوشبوی پلو با عطر گلاب و زعفران همه جا را پر کرده. از پس دود آبی اسفند، بی بی را می بینم که با شیفتگی با چشمانی مالامال از عشق به دایی حامد خیره شده. چشمان بی بی برق پر راز و رمزی دارد. صورتش از همیشه قشنگ تر است. نه اینکه صورتش را دستکاری کرده باشد. او یک حمام که برود مثل فرشته ها قشنگ می شود.

ناگهان بی بی گره دستک های چادر نمازش را از پشت باز می کند. دستک ها مثل دو بال گشوده تکان می خورد. مثل دو بال فرشته. حالا بی بی یک فرشته درست و حسابی شده. یک لحظه فکر می کنم که می خواهد پرواز کند. اما نه، قصد پرواز ندارد.

بی بی ناگهان در وسط معرکه است. درست جلو عروس داماد. دو تار گیسوی بافته شده اش از زیر چادر بیرون آمده. دو گوشه دستک های چادر را در مشت گرفته است. به هوا می پرد. با یک پا. و با دو پا به زمین می آید. برمی گردد. به سمت راست خم می شود. پشتش را تکان می دهد. دستک های چادر را ول می کند، اما مواظب است که چادر از سرش نیفتد. دست ها را بالای سر می برد و بشکن می زند. فقط دو سه تا. نه زیاد که از شور به درش بکند. دو سه تا بشکن. زیباتر از زخمه های تار. قشنگ تر از ضربه های انگشت بر دایره. یک لحظه تصور می کنم که این خود بی بی است که دایره می زند. می چرخد. با یک پا به هوا. با دو پا بر زمین. چرخ. تکان دادن دستک های چادر نماز. ول کردن آن. دست به کمر بردن و چرخیدن. جا به جا کردن چادر روی سر که نیفتد. بشکن روی سر. جنباندن پشت. آه بی بی جان برای تو گلویم پر از غصه و بغض است، اما خوشحالم. بادبادکی هستم که در اوج آسمان نخم بریده. ول شده ام بی بی. چقدر دلم می خواهد کمرویی را کنار بگذارم، جلو بپرم. دست هایت را بگیرم و با تو بچرخم.

ناگهان چراغ تریک را برمی دارد. یک لحظه بی بی با چراغ چون تنی واحد می لرزد. دور عروس و داماد می چرخد و می لرزد. همه مات و مبهوت مانده اند. چشم های حیرت زده به بی بی دوخته شده. کف می زنند. بی بی می چرخد و می لرزد. با چراغ تریک. تند و تند می لرزد. دور می زند. دور عروس و داماد. مثل زائری بر گرد زیارتگاهی. تند و تندتر... تندتر... تندتر... و ناگهان تور چراغ می ریزد. دور و برمان تاریک می شود. بی بی نفس زنان در گوشه ای می نشیند.**

*سالهای ابری. علی اشرف درویشیان. نشر چشمه

** تکه ای از فصل خواستگاری. جلد۲. ص ۴۳۲  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦