جايی که همين نزديکی هاست

نمی دونم که چی شد بدون اینکه به اطراف نگاه کنم رفتم توی خیابون، ولی یادمه وقتی صدای بوق ریوی قرمز رو شنیدم و برگشتم، دیگه هیچ وقتی نمونده بود. ماشین پرتم کرد. چند متری روی هوا پرواز کردم و وقتی خوردم زمین، درجا مردم. بیشتر از همه فکر می کنم خونریزی مغزی شدم. ولی هرچقدر دست کشیدم روی سرم خونی ندیدم. شاید هم دیر به صرافت افتادم که بفهمم کدام یکی از اعضای بدنم از کار افتاده... از وقتی مردم تا وقتی که دیدم اینجا نشستم پیش شما هیچی نفهمیدم. اصلا نمی دونم که کجا بردنم یا راننده ریو که باهاش تصادف کردم، فرار کرد یا پیاده شد و توی سر خودش زد یا همونجا پشت فرمون خشکش زد... خوشحالم که چیزی نفهمیدم، چون اگر می دیدم که زن و بچه هام سر خاک کردنم چه زجری کشیدن، هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم که چرا حواسم رو جمع نکردم و بی هوا رفتم وسط خیابون. هر چند الانم زیاد راحت نیستم چون حتما لاله، دختر کوچیکم رو می گم، خیلی بی تابی کرده. عاشق این بود که شبا که می رفتم خونه دست کنه توی جیبای کتم و شکلات برداره... خدا کنه زنم کتم رو آویزون کنه روی جالباسی و هرروز چند تا شکلات بندازه توی جیبش تا لاله بره ورداره و همیشه یادم بمونه. می دونم که خیلی مسخره اس که بخاطر شکلات بخواد یادم بیافته ولی فکرش رو که می کنم با چه لذتی شکلات ها رو زیر دندوناش خرد می کرد دلم نمی یاد، دلم نمی یاد... چقدر مسخره است، اشکم دراومده. اونجا که هستیم بعضی وقتا می گیم خدایا بمیریم راحت شیم ولی اینجا هم مشکلات خودش رو داره... این صدای چیه؟... یکی داره می زنه روی چیزی... مطمئنید؟... حتما زنمه که اومده... من می رم ولی زود برمی گردم بقیه اش رو براتون تعریف می کنم. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦