ناظم از بالای عینک بزرگش نگاهشان کرد. جای یک زخم کوچک روی سر پسر چاق که موهایش را با نمره چهار اصلاح کرده بود کاملا مشخص بود.

- اندفعه دیگه چرا دعوا کردی؟ تو رو باید هر روز هر روز برای دعوا بیارن اینجا؟ آخه مادر بیچاره ات چه گناهی کرده که هروز باید بیاد مدرسه؟

پسر سرش را بالا آورد. صورت گوشتالودش گل انداخته بود: آقا بخدا تقصیر ما نبود.

- می دونم هر روز یکی تو رو اذیت می کنه. اصلا هم تقصیر تو نیست. امروزم که نوبت شفیعی شده. آره؟

پسر دیگر سرش را بلندکرد. رد انگشتها هنوز روی صورتش بود: آقا ما داشتیم بازی خودمون رو می کردیم . این برامون جفت پا گرفت.

- آقا دروغ می گه. این اول به ما فحش داد.

- دروغ گو.

ناظم پادرمیانی کرد: آهای، آدم که با دوستش اینجوری صحبت نمی کنه.

- تازه آقا ببینید دستمون رو چیکار کرده.

پسر چاق آرنجش را برگرداند و به ناظم نشان داد. ناظم به اسخوان آرنج پسر که زیر گوشتهای سفید پر مثل یک نقطه کوچک پیدا بود نگاه کرد. خنده اش را خورد: چی بهت گفته؟

- آقا بهمون می گه قلنبه.

پسر دیگر زیرلب خندید. ناظم از پشت میز بلند شد. گوش هر دوشان را گرفت. هر دو روی پنجه پا بلند شدند.

- دفعه دیگه دعوا کنید اخراجتون می کنم. حالا بدوید برید.

پسرها از دفتر بیرون دویدند. 

- گامبو اگر اخراجمون می کرد چیکار می کردیم؟ اگر می گفت مادرتون رو بیارید؟

پسر دیگر هلش داد: ترسو.ممکنه تو رو اخراج کنه ولی من رو نمی تونه. خان دائیم رئیس اداره است.

به طرف حیاط دوید: بچه ننه، بچه ننه.   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥