دری میان مرگ و زندگی*

پسر، دست دختر را رها کرد و قفل نیمه باز را از حلقه خارج کرد و در مشبک آهنی پناهگاه را بلند کرد. دختر برگشت و به پنجره های ساختمان که تک و توک روشن بودند نگاه کرد.

- بدو تا کسی ندیدتمون.

پسر آرام از پله های سیمانی بلند پایین رفت.

- همونجا کنار آخرین پله است.

پسر دست کشید روی دیوار و کلید برق را روشن کرد. لامپ کم نور کوچک آخر دالان سیمانی روشن شد. دختر پایین آمد. بال چادر سفیدش که گلهای ریز قرمز داشت روی پله ها کشیده می شد.

پسر روی اولین پله ایستاد و در را خواباند روی ورودی پله ها: با این پله های بلند و تاریکی اگر کسی بخواد با سرعت بیاد پایین شکستن دست و پاش حتمیه.

دختر روی کاناپه ای که چند جایش پاره شده بود نشست و چادر را از روی سرش پایین انداخت.

- یه کلید برق هم توی راه پله ها هست... تازه وقتی هم می آییم اینجا برقا رفته و مجبوریم با چراغ قوه بیایم... بیا اینجا، باید زود برم. الان سر و کله بابام پیدا می شه.

پسر لبه کاناپه نشست. نوک انگشتهای باریک دختر را گرفت و تکان داد. النگوهای طلایی با صدای آرامی بهم خوردند. پسر دستها را بالا آورد و روی صورتش کشید.

- خیلی دوسشون دارم، از بس نرمن. شبا از لای درز بالش دستم رو می کنم تو و دست می کشم روی پرها. اونوقت فکر می کنم کنارمی و دستت توی دستامه.

دختر خودش را توی بازوهای پسر جا داد. پسر صورتش را فرو کرد داخل موهای سیاه و دختر را محکم به خودش چسباند. صدای آژیر وضعیت قرمز از بلندگوی مسجد توی خیابان پیچید. دختر جیغ آرامی کشید. پسر سرش را بلند کرد و بطرف بیرون سر چرخاند. برق رفت و صدای بلندگو قطع شد. پسر از داخل جیبش جعبه کبریت را بیرون آورد و روشن کرد.

- مگه قرار نبود سیگار نکشی؟

پسر بلند شد: از وقتی بهت قول دادم یه نخ هم نکشیدم.

- واقعا؟...

دختر ساکت شد وبه صدای پای چند نفرکه از پله های ساختمان پایین می آمدند، گوش کرد. پسر دستپاچه تا زیر در آهنی بالا رفت: دارن می آن اینجا، چیکار کنیم؟

دختر چادر را روی سرش کشید. صدای یکی از همسایه ها را که به بقیه می گفت مواظب ستونهای توی پارکینگ باشند شنیدند. کبریت دست پسر را سوزاند. کبریت دیگری روشن کرد و انگشتش را توی دهانش گذاشت. دختر زیر لب گفت: چیکار کنیم... چیکار کنیم...

و به دیوارها و پله ها که زیر نور کبریت می لرزیدند نگاه کرد. پسر نشست روی پله آخر و کبریت را تکان داد.

دختر گفت: قفل، قفل رو بنداز به در.

- گیر می افتیم اینجا... دیگه نمی تونیم بریم بیرون.

- اینجا یه کلید یدک هست... یالا، رسیدن.

پسر دست کشید روی پله ها و بالا رفت. دستش را از در مشبک بیرون برد و دست کشید تا قفل را پیدا کند. قفل را توی حلقه ها انداخت و فشار داد. نور دایره شکل چراغ قوه روی در افتاد. پسر نفس عمیقی کشید و سریع از پله ها پایین رفت. دست دختر را کشید و به انتهای دالان رفتند. روی کناپه نشستند و به خطهای نور که روی دیواره پناهگاه می افتادند نگاه کردند. در پناهگاه چند بار تکان خورد. پسر دست دختر را که توی دستش گرفته بود محکم فشار داد.

یکی از همسایه ها بلند گفت: بیا کنار بچه، نپر روی در... باز می شه می افتی پایین.

نور روی در آهنی کش آمد: در قفله، کی درو قفل کرده؟

چند بار قفل را توی حلقه های آهنی تکان دادند.

زنی گفت: قرار بود قفلش نکنیم... خانوم امیری اون صدای رادیو رو ببند تو رو خدا، دیوونمون کرد.

صدای آژیر خشدار همراه با پارازیت قطع شد.

زن دوباره غر زد: حالا که در قفله... اقلا برو کلیدش رو بیار.

مرد گفت: از کجا بیارم؟... کجا گذاشتیش؟

- یادم نیست... خانوم امیری شما کلید رو ندارین؟

- به من اصلا کلیدی ندادین که حالا داشته باشم ولی مطمئنم خانوم داوودی اینا دارن، خودم دیدم که روی جاکلیدی کنار درشون آویزونه.

دختر بیشتر خودش را به پسر چسباند و توی گوشش زمزمه کرد: خدا رو شکر مامان خونه نیست.

پسر گفت: مطمئنی که اینجا کلید یدک هست؟

زن گفت: راستی چرا خانوم داوودی و نرگس نیومدن؟ حمید برو دنبالشون، کلیدم بیار... کجا می ری؟ چراغ قوه رو بده من.

مرد گفت: پس چه جوری برم تا طبقه چهارم؟

- یعنی ما تو تاریکی بمونیم مبادا آقا تو پله ها سکندری بره؟

مرد زیر لب غرولند کرد. نور چراغ قوه روی دیوار روبرو افتاد. فضای پناهگاه کمی روشن تر شد و صدای گاز خوردن موتور ماشینی از خیابان آمد.

دختر گفت: صدای ماشین بابامه، الان می ره کلید رو می آره.

پسر بطرف پله ها رفت و سرک کشید سمت در.

مرد گفت: سلام آقای داوودی...

- سلام،چرا نمی رید توی پناهگاه؟

- کلید نداریم... اگر از خونه بیارید خیلی خوبه.

- الان از بالا میارم، بچه های ما کجان؟

دختر ناخنهایش را روی گونه اش فشار داد: بیچاره شدیم.

پسر گفت: نترس، الان دیگه وضعیت عادی می شه، همه می رن خونه هاشون.

دختر گفت: خدا از دهنت بشنوه.

صدای کرکننده سوت پیچید توی فضا و موشک توی خیابان منفجر شد. 

* طرح این داستان را از بین یادداشتهای گمشده پیدا کرده ام.

  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦