الفی ادکينز

اکبر نشست جلوی تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید و به سیب زرد کوچک گاز زد. پدر الفی دست کشید روی سر الفی و پتو را تا زیر چانه الفی بالا کشید. الفی گفت: پدر می تونم امشب بیام پیش شما بخوابم ؟ پدر الفی از کنار تخت بلند شد: برای چی پسرم؟ اکبر باقیمانده سیب را روی پیش دستی گل سرخی گذاشت. الفی گفت: آخه من می ترسم. پدرش خندید: از چی؟ الفی به اطراف اتاق خواب کوچکش نگاه کرد: از تاریکی. پدرش بلندتر خندید: تاریکی که ترس نداره، هر وقت از چیزی ترسیدی بلند بلند به خودت بگو که، من از چیزی نمی ترسم، من از چیزی نمی ترسم. اونوقت دیگه نمی ترسی. حالا چشمات رو ببند. اکبر به سر بدون موی پدر الفی خندید و فکر کرد که چقدر شبیه سر عمو مجید است. پدر الفی برق را خاموش کرد و در را بست. الفی چشمهایش را باز کرد و با ترس به اتاق تاریک که فقط روشنایی بیرون، از داخل پنجره کنار اتاق، کمی روشنش می کرد نگاه کرد. یک حیوان که بالای سرش دو تا شاخ باریک داشت بالای کمد دیواری نشسته بود. الفی پتو را روی چشمهایش کشید. اکبر کف دستهایش را روی چشمها گذاشت و یواشکی از میان انگشتهایش به تلویزیون نگاه کرد. الفی که زیر پتو می لرزید آرام و با ترس زیر لب گفت: من از چیزی نمی ترسم، من از چیزی نمی ترسم. اکبر فاصله بین انگشتهایش را بیشتر کرد. حیوان شاخدار از بالای کمد پایین پرید. الفی بلند جیغ کشید . اکبر بلند شد و فرار کرد طرف در اتاق. در را باز کرد  و از همان کنار در سرک کشید. پدر الفی دوید داخل اتاق و چراغ را روشن کرد. الفی زیر پتو به شدت می لرزید. پدرش پتو را کنار زد. الفی پرید توی بغل پدرش و گفت: یه حیوون...  یه حیوون شاخدارتوی اتاقه. پدرش به اطراف نگاه کرد: اینجا که چیزی نیست. الفی کمد را نشان داد: از بالای کمد پرید پایین. پدرش بلند شد و کنار کمد رفت. چند لحظه ایستاد و بعد بلند بلند خندید. چراغ را خاموش کرد و گفت: ببین از چی ترسیدی. حیوان را از روی زمین بلند کرد و بالای کمد گذاشت: همین بود. اکبر دستگیره در را چنگ زد و سر تکان داد. پدر الفی چراغ را روشن کرد. گوله بزرگ کاموا که دو تا میل بافتنی داخلش فرو رفته بود بالای کمد بود. پدر الفی خندید: بافتنی مامانت. اکبر خندید و دوباره جلوی تلویزیون نشست.

                                                                ***

اکبر خودش را چسباند به مادر. از داخل پذیرایی صدا می آمد. سرش را چرخاند و به پدر که بلند خرناس می کشید نگاه کرد. یکبار دیگر صدا را از داخل پذیرایی شنید. زیر لب گفت: من از چیزی نمی ترسم... من از چیزی نمی ترسم. از توی رختخواب بلند شد و پاورچین از اتاق بیرون رفت. داخل پذیرایی سرک کشید. روی مبل ها و دراور و میز را نگاه کرد، هیچ حیوانی نبود. روی دیوار دست کشید تا کلید را پیدا کند. کلید را زد و پذیرایی مثل روز روشن شد. مردی که کیسه بزرگ پلاستیکی روی شانه اش بود چرخید و نگاهش کرد. اکبر بلند جیغ کشید.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦