آخر قصه

اوستا جعفر لنگ را دولا کرد و دور کمر احمد پیچید و در را باز کرد. تمام فضای حمام را بخار گرفته بود. احمد پشت سر پدرش وارد حمام شد و به افرادی که روی سکوهای سیمانی دور تادور حمام نشسته بودند و خودشان را می شستند نگاه کرد. کارگر حمام جلو آمد: سلام اوسا جعفر... بفرما اون گوشه که خلوته.

اوستا جعفر با کارگر حمام دست داد: چطوری ممدحسن، کیفوری؟

محمدحسن لنگ دور کمرش را سفت کرد: خدا رو شکر اوسا، بدک نیسیم... پسرته اوسا؟

احمد کنار پدرش روی سکو نشست. اوستا جعفر با کاسه مسی لب کنگره دار چند بار روی سرش آب ریخت و دست کشید روی صورتش: آره... یه جوری بشورش که وقتی رفتیم، ننه و آبجی هاش نشناسنش.

محمدحسن خندید و یکی از دندانهای طلایش درخشید: ای بچشم اوسا.

روشور را روی کیسه مالید و روی بازوی احمد کشید. احمد به روشورها که پوسته پوسته روی بدنش لوله می شدند نگاه کرد و احساس کرد که در حال گر گرفتن است. محمدحسن چند بار محکم با کیسه پشت احمد کوبید و صدای قولنجش را درآورد: اسمت چیه؟ تا حالا کجا می رفتی حموم؟

احمد زیر دست محمدحسن جابجا شد: اسمم احمده... تا حالا با ننه ام می رفتم حموم.

محمدحسن بلند بلند خندید: چه جوری بود؟... زنا رو خوب نگا می کردی یا نه؟

اوستا جعفر با انگشت کف روی چشمهایش را پاک کرد: ممدحسن شرم کن.

محمدحسن خنده اش را خورد. احمد به پیرمرد سکوی کناری که پوست بدنش شل شده بود و روی سینه اش تک و توک موهای سفید بود نگاه کرد که پایش را سنگ پا می کشید. پیرمرد پایی که سنگ پا می کشید را از روی پای دیگر پایین گذاشت و لنگ را روی پایش کشید: چی رو نگا می کنی بچه؟

محمدحسن صورت احمد را برگرداند: نترس... وسایلت رو چشم نمی زنه.

اوستا جعفر زیر لب استغفار گفت. محمدحسن صابون برگردون را داخل لیف انداخت و چند بار گرداند و داخل لیف فوت کرد و لیف را روی سر احمد چلاند. احمد زیر کف پنهان شد. چند بار احمد را لیف زد و با کاسه مسی روی سرش آب ریخت: اوسا تمومه، خودت کیسه نمی کشی؟

اوستا جعفر از روی سکو بلند شد و به احمد اشاره کرد: نه... باشه جمعه صبح.

با احمد زیر دوش رفتند. احمد زودتر بیرون آمد و کنار در ایستاد. محمد حسن جلوی یکی از اتاقک های دوش که از زیر درش خونابه بیرون می زد خشکش زده بود. احمد با ترس جلو رفت و از کنار پای محمد حسن نگاه کرد. مردی با چشمهای باز روی زمین افتاده بود و خونی که از بدنش بیرون می زد با آب دوش مخلوط می شد. احمد جیغ کشید و خودش را چسباند به محمد حسن. اوستا جعفر از زیر دوش بیرون پرید و کنار محمد حسن ایستاد. چند لحظه ساکت نگاه کرد و بعد زیر لب گفت: کریم آق منگول.

محمد حسن انگار که از خواب بیدار شده باشد داد کشید: کشتن... کریم آق منگول رو کشتن.

اوستا جعفر دست احمد را گرفت و دوید طرف بیرون. پایش را گذاشت داخل آب کر سرد و رفت سمت لباس کنی.     

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦