اين که تو نوشته ای من نيستم

از ساختمان که بیرون می آیی سرک می کشی تا مطمئن شوی ماشین پراید سفید همانجا پشت درخت پیر چنار منتظر است. قفل فرمان را باز می کنی و روی فرمان خم می شوی تا پنجره طبقه دوم را ببینی و مطمئن شوی تکه ای از کرکره خم شده و امیر منتظر است که حرکت کنی و تا انتهای خیابان نگاهت کند. توی آینه نگاه می کنی و لبهایت را روی هم حرکت می دهی تا رژ قرمز به لبهای بی رنگ لعابی بدهد.

- نمی خواهم مرا بنویسی... وقتی کاری می کنم فکر می کنم که بعدا به چه شکلی روی این ورقهای سفید، سیاه می شود.

حرکت می کنی. به خرسهای کوچک روی طاقچه عقب نگاه می کنی که چطور همدیگر را بغل کرده اند. از آن پنجره طبقه دوم می شود خرسها را دید؟

زیر لب می گویی سه و می دانی که اگر بگویی یازده، چراغهای قرمز با آن شماره های معکوس کذایی تمام می شوند و بعد از دو کوچه کوتاه جلوی خانه می ایستی.

- تمام این کارها را من کرده ام؟ تلو تلو خوردن و به هادی فحش دادن و ... تو مریضی. اینها را می نویسی تا دیگر مهمانی نیایی... کور خوانده ای، با هم می رویم مهمانی و هر چقدر که بخواهم می خورم و هر کاری دلم بخواهد می کنم. این هستی که نوشته ای من نیستم.

پایین مقنعه را می گیری و می کشی و پرتش می کنی زیر پا و چند بار از رویش رد می شوی، درست مثل پرچم آمریکا که جلوی در دبیرستان کشیده بودند تا دائما لگدمال شود. روی مبل ولو می شوی و سرت را روی پشتی مبل می گذاری. تکه ای از سقف به اندازه کف دست زرد شده. مال باران شدید دیشب است.

- این رنگهای بهم ریخته سیاه و سفید و قرمز از کجا آمده روی این صورت زیبای رویایی؟ این باران رحمت است یا بلا؟ خطهای سیاه بلند و کوتاه کشیده شده از چشمها تا گردن و قرمزی بهم ریخته لبها و سفیدی تکه تکه شده پودر روی صورت فقط یک چیز را به یادم می آورد... چی رو به یادت میاره؟ دلقک سیرک رو؟ با توام امیر... به جای اینکه این اراجیف رو بنویسی یه چیز بنویس که دو زار بهت پول بدن بدیم یه گاری بخریم تا توی بارون مثل دلقکها نشیم.

شیر آب داغ را باز می کنی. این موقع شب همسایه ها خوابیده اند و می توانی زیر فشار شدید آب احساس کرختی کنی. دست می کشی روی موهای چسبیده کنار گوشها و پایین می آیی. چیزی بالا می آید و مثل فواره از کنار چشمها بیرون می زند. پشتت را روی دیوار سرد سر می دهی و چمباتمه می زنی کنار چاه که آب با فشار در اعماقش ناپدید می شود. دستها را دور بازو ها می پیچی و محکم خودت را بغل می کنی.

- من هستی داستانهای تو نیستم... من خودمم، من برای خودم نفس می کشم... تو مرا توی زندان داستانهایت اسیر کرده ای ... می خواهم برای خودم زندگی کنم... تو هم با هستی داستانهایت زندگی کن... تو من را از خودم گرفته ای... می دانم که دیگر هستی نداری، ولی تمام این اسمهایی که می گذاری تقلبی است. می فهمم که وقتی این اسمها را رویم می گذاری ته دلت به ریشم می خندی... خسته شده ام، خسته...

صبحها که جلوی آینه می نشینی و به ارتش پاجفت کرده لوازم آرایش نگاه می کنی توی مغزت می گردی که امروز کدام رنگ از رنگهای آن هستی های زیبا را استفاده کنی. توی اداره، قبل از بررسی اولین پرونده چشم می چرخانی تا امیر را پشت یکی از درها یا دیوارها ببینی و توی آن چشمها که سریع طرف دیگری را نگاه می کنند بخوانی که آیا هستی امروز لایق نوشته شدن هست یا که نه. 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦